حقيقت اين است که سنوات آخر عمر نادر، از مصيبت آکنده است؛ آنچنان که مردى که يک روز او را نجات‌دهندهٔ خود مى‌شمردند و سر در قدم فرمان وى مى‌نهادند، آرزوئى سواى نابودى او و فراموشى نام وى نداشتند، و اين، سخن ناپلئون را به ياد مى‌آورد که: ”نادر جنگجوى بزرگى بود ولى فرزانگى آن را نداشت تا به فکر امروز و هم آيندهٔ کشور خود باشد“. على‌شاه، اينک بر وسادهٔ قدرتى تکيه زده بود که عظيم و فوق‌العاده بود، ولى از همان ابتدا نشان داد که هر نشان داد که رهبر توده‌ها نيست، بلکه متشخص‌ترين مخالفان است (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P264). او پيش از هر چيز مقرر داشت که خزائن انبوه نادرى از کلات به مشهد حمل شود و مسلم است که آزمندان پيرامون وى از آرزوى دستيابى بر اموال عظيم گردآورى شده، فارغ نمى‌بودند. نامى اصفهانى مى‌نويسد: ”در آن تاريخ پانزده کرور از نقد مسکوک که هر کرورى پانصدهزار تومان باشد در خزائن کلات موجود بود، سواى جواهر خانه و باقى تحايف و نفايس که قزون از حساب و قياس محاسبات و هم و انديشه بود ـ مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ ص ۲۵“.


على‌شاه براى جلب قلوب دست به اسراف گشود و وضيع و شريف هر که را به‌نظر آورد و از خوان نعمت بيکرانى که فراهم شده بود، برخوردار ساخت، تا آنجا که به قول‌ ميرزامهدى‌ استرآبادي: ”نقرهٔ خام را به‌جاى شلغم پخته و گوهر شاهوار را به‌جاى سنگ و سفال به خرج داد. ـ جهانگشاى نادري؛ چاپ ۱۲۹۳، ص ۲۰۹“. آشکار است که مى‌خواست در ميان خلق طرفدارانى پيدا کند و زمينه سلطنت خود را مستحکم سازد؛ ولى از آنجا که مردى عياش و خوشگذران بود، اختيار همهٔ امور را به‌دست معيرالممالک و سهراب‌خان گرجى سپرد و برادر کهتر خود ابراهيم‌خان را نيز به حکومت نواحى مرکزى و جنوبى و غربى ايران منصوب کرد. اگر از تغيير و تبديل‌هاى جزئى بگذريم، دروهٔ کوتاه يازده ماههٔ حکومت او، با دو واقعهٔ مهم روبه‌رو است که يکى طغيان محمد‌حسن‌خان قاجار، مدمعى باثبات حکومت اين است ـ که آن نيز به‌دليل سوء سلوک شاه با وى اوج گرفت ـ و ديگرى قيام ابراهيم‌خان، که به از دست دادن اقتدار و کورى على‌شاه، منجر گرديد. البته بخشش‌هاى بى‌حساب على‌شاه بى‌نتيجه نيز نبود، چون پول فراوانى را در دست مردم مشهد و امراى دربارى و سربازان قرار داد و ميل به مصرف و خريدهاى تجملى و زياده‌روى را در همگان تحريک کرد. بدين سبب موادغذائى به‌سرعت کمياب شد و در خلال سه ماه کار به‌جائى رسيد که پايتخت با قحطى مهلکى روبه‌رو گرديد. شاه ناچار از اکراد قوچان که در واقعهٔ طغيان وى عليه نادر مساعد وى بودند و اينک نيز از خوان گسترده نعمت عادلشاهى بهره‌ها داشتند، براى ارسال آذوقه استمداد جست، اما کردها از مساعدت دريغ ورزيدند و به‌سبب آنکه ”مطاياى حرص و آز را گرانبار نفايس نمودند روى از على‌شاه برتافته و بناى مخالفت نهادند“. شاه با انبوهى از سپاه به جنگ خبوشانيان رفت و آنها را مطيع ساخت و چون هنوز براى ارتش معظم ۱۲۰ هزار نفرى او دشوارى‌هاى بى‌شمار وجود داشت، به مازندران عزيمت کرد.


محمدحسن‌خان قاجار که پس از تحريکات فراوان، در اواخر عمر نادر و ايجاد بلواهاى متعدد در استرآباد، شکست خورده و به ميان ايلات يموت فرار کرده بود، از ورود على‌شاه آگاهى يافت و به خدمت او نايل آمد، ولى به‌دليل بدگوئى‌هائى که معاندان او کردند (محمدعلى‌خان شامبياتى که يکى از سرکردگان معتبر قاجارى بود، از او سعايت مى‌کرد ـ جهانگشاى نادري؛ ص ۲۲). برجان خوش بيمناک شد و با نزديکان، از اردوى شاهى گريخت و به ميان ترکمانان کوکلان و يموت که همواره از او حمايت کرده بودند، رفت. دشت گرگان تا مناطق بالاى خوارزم، در اين روزگار مسکن ترکمانان متعدد بود که به مناسبت‌هاى ايلى هميشه از فتحعلى‌خان و فرزند او محمدحسن‌خان و اولاد آخري، يعنى حسينقلى‌خان جهانسوز و آقامحمدخان، تا تثبيت آنها بر تخت سلطنت حمايت کرده‌اند. على‌شاه که به تعاقب فراريان پرداخته بود، در يک حلمهٔ غافلگيرانه شکست فاحشى بر آنها وارد آورد و محمدحسن‌خان، به کلى متوارى شد. در همين موقع بود که خبر خودسرى ابراهيم‌خان اند‌ک‌اندک بالا گرفت و وقتى چاپاران از به قتل رسيدن سهراب‌خان گرجي، فرستادهٔ على‌شاه، خبر آوردند، وى ناگزير شد که به‌سوى برادر شتابد (جهانگشاى نادري؛ ص ۲۳).


در عرض اين مدت، ابراهيم‌خان توانسته بود که مسند فرمانروائى را بيارايد و جاى پاى خود را استوار سازد. حوادث چندى نيز به مساعدت وى آمده بود که در استحکام مبانى قدرتى وى مؤثر بود؛ از جمله اينکه توانسته بود با حمايت کرمانشاهيان بر قلعهٔ عظيمى که نادر جهت استقرار مهمات سپاه خوى بنا نهاده بود، دست يابد و اميرخان توپچى‌باشى را که حاکم کرمانشاهان بود، به سمت توپچى باشى خود منصوب نمايد۱ . از طرف ديگر اميراصلان‌خان افشار، پسر عمهٔ نادر، که از شجاعان به‌نام بود و از روزگار او بر آذربايجان فرمان مى‌راند و سى‌هزار نفر ارتشى کارآمد در اختيار داشت، در خواست ابراهيم‌خان را براى مساعدت پذيرفت، و اينها همه کافى بود که على‌شاه را از واقعهٔ مصيبت عظيمى که در انتظار او بود، آگاه کند. سپاهايان دو برادر در ميان سلطانيه و زنجان با هم تلاقى کردند، ستارهٔ اولى در افول بود، و ستاره ديگرى که هنوز نويدهائى داشت که به مردم بدهد، در عروج. حقيقت اين است که على‌شاه در طول مدت کم سلطنت، بى‌لياقتى آشکارائى از خود نموده بود و با وجود شجاعت و تهور ذاتي، از هيچ‌گونه راه و رسم ملکداري، آن هم در روزگار وحشت‌زده و پرآشوب پس از نادر، آگاهى نداشت.


(۱) گلستانه که در اين زمينه‌ها آگاهى کافى داشته و اساساً خود در متن حوادث بوده، مى‌نويسد که توپخانهٔ نادرى بيش از ۱۵۰۰ توپ بزرگ و متوسط و کوچک و بادليخ و قرب ششصد خمپارهٔ بزرگ که شصت من تبريز گلوله هر خمپاره است و جبه‌خانه و قورخانه و شش هزار خروار باروت (هر خروار صدمن تبريز) دارا بوده و اسباب جنگ و قلعه‌گيرى را نيز مهيا داشته است تا نادر به مجرد احساس فراغت از کشمکش‌هاى داخلى ـ که متأسفانه به پايان کار خود وى انجاميد ـ به نبرد با عثمانى‌ها بپردازد (جهانگشاى نادري؛ ص ۲۴).


درست است که ارتش برادر او نيز مبانى اعتقادى محکم‌ترى نداشت، ولى همان‌قدر که انتظار دستيابى بر برخى از جواهرات به تاراج نرفتهٔ نادرى را داشتند مى‌توانست، قوت عزمى براى آنها ايجاد کند، و از طرفى وجود مردى با کفايت و جنگديده چون اميراصلان‌خان، براى به‌دست آوردن پيروزي، عاملى مؤثر بود. بر آنچه گفته شد بايد بى‌رغبتى سرداران خراسانى را در دفاع از شاه لاابالى افزود، و اينکه ارتشيان تحت فرمان چنين سرداراني، بيش و کم از روحيات مشابه خود آنها پيروى مى‌کردند و موجبى براى ريختن خون يکديگر نمى‌ديدند۲ .


(۲) بعضى از مورخان اين عصر حکايتى نقل مى‌کنند که در گيرودار جنگ، ابراهيم‌خان از نقشى که شفيعاى آبرو، مرشد وي، بدو داده بود، استفاده نمود آن را بر سر علم بسته و روبه‌روى سپاه بردار نگاه داشت و به مجرد اين کار، نيمى از لشکر بدون جنگ و خونريزى به طرف ابراهيم‌خان رفت، بدو محلق شدند و و نيم ديگر نيز خود به خود متفرق شدند! (جهانگشاى نادري؛ ص ۲۷). ولى حقيقت اين است که کمتر کسى از ارتشيان اردوهاى مخالف موجبى براى مبارزه و کشته‌شدن مى‌ديد و افراد حقيقتاً جنگجو به همان نزديکان و پيرامونيان قدر اول طرفين مخاصمه محدود مى‌شدند!


على‌شاه چون کار را بر اين منوال ديد، با قليلى از همراهان به جانب تهران گريخت و اثاثه و اسباب پادشاهى با توپخانه و خزانه، هر آنچه بود، به تصرف ابراهيم‌خان درآمد.


جمعى که به‌دستور امير اصلان‌خان به تعاقب على‌شاه پرداخته بودند، او را در تهران دستگير نموده و به لشکر ابراهيم‌خان آوردند. در آنجا نيز دو سه روز مقيد بود تا به‌دستور برادر ”مردم ديده‌اش از هم آغوشى شاهد بينائى محروم گرديد ـ گيتى‌‌گشاى زنديه؛ ص ۱۰“ . او محکوم بود در اين تعب، سالى نيز بگذراند تا پس از شکست ابراهيم‌خان به دست شاهرخ، انتقام جنايات بى‌رحمانهٔ خود را باز پس دهد. بازن مى‌نويسد: ”با او مانند يکى از پست‌ترين بدکاران رفتار کردند. تنها التماسى که داشت، اين بود که به جان امان يابد و سرنوشت او اين بود که چندى زنده بماند و بيشتر زجر کشد ـ نامه‌هاى طبيب نادرشاه؛ ص ۶۳“. روايت ديگر اين است که شاهرخ او را به دست زنان حرم سپرد و آنان از فرط عصبانيت، قطعه‌قطعه‌اش کردند (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۲۰۴).


قضاوت تاريخ در باب على‌شاه مشکل است، چه او هيچ يک از صفات پسنديدهٔ عمويش را دارا نبود و در طول مدت قليل حکمرانى خويش، آنقدر حالات متفاوت از خود نشان داد که محققاً نمى‌توانست با همان شيوه روزگارى طولانى حکومت کند. نامى اصفهانى تحليل موجهى از برخى خصوصيات وى به‌عمل آورده است بدين معنى که على‌شاه در حين دستگير شدن ”جوانى بود ۲۵ ساله، در کمال شجاعت و سخاوت و نهايت صاحب‌ منظر، و زوربازوى او به مرتبه‌اى بود که مجمعهٔ مسى را مانند کاغذ بر هم پيچيده و مثل کرباس خام از هم مى‌دريد و مکرر ديده‌اند که در سينى طلا يا نقره ناشتا براى او مى‌آوردند، خود با مردمان در گفتگو بود و دست او در سينى به حرکت، تا تمام سينى را ريزه‌ريزه کرده و ... ـ (مجمل‌التواريخ پس از نادر با ...؛ ص ۲۸). و بايد افزود، افسوس! اين همه شايستگى براى جوانى که در عنفوان توانائى و خودآرائى است، البته بسيار پسنديده است، ولى براى ادارهٔ يک کشور هرج و مرج زده و پريشان، با مردمى که از فشار آلام به جان آمده‌اند و در طول زمانى اندک شاهد آن همه بى‌سر و سامانى و فاجعه بوده‌اند، بى‌همراهى تدبير درست و سلامت نفس و سياست مملکتدارى و دشمن‌کوبي، به‌‌کار نمى‌آيد! ديديم دستى که مى‌توانست التيام بخشد و آبادانى ايجاد کند جز آلام نيافريد و غيرخسران به‌بار نياورد.