اينک به زمانى نزديک مى‌شويم که طغيان‌هاى پياپى در هر گوشه ايران به چشم مى‌خورد و شدت عمل شاه و درباريان در آدمکشى و غارت مردم کار را به‌جائى مى‌رساند که هرکس توانائى استقامت دارد، به فکر ايستادگى و نجات خود از مهلکه مى‌افتد. چون به تجربه بر همگان ثابت شده است که هيچ‌کس بر جان خود ايمن نمى‌تواند باشد و در هر لحظه بيم خطر، حتى نزديک‌ترين محارم نادرى را نيز تهديد مى‌کند، حتى نزديکان صميمى نيز درصدد بودند مأموريتى براى خود دست و پا کنند و از پيشگاه نگاه‌هاى خشم‌آفرين نادر دور بمانند. بهانهٔ امر را سيستانيان فراهم آوردند و به قول ميرزامهدى استرآبادى ”بغى‌اختيار کردند ـ جهانگشاى نادري؛ چاپ ۱۲۹۳، ص ۲۰۷“.


نادر براى تنبيه آنان، على‌قلى‌خان را روانه ساخت و چون ظاهراً بدو اطمينان نداشت تهماسب قلى‌خان جلاير، همدم ديرين خويش را هم به همراهى او گماشت. محصلان نادرى نيز بى‌کار نماندند و چون ظلم حقيقتاً بالا گرفته و بيمارى نادر به اشد احوال رسيده بود، مبلغ صد الف به اسم على‌قلى‌خان و پنجاه الف (۵۰ هزار دينار نادري) به نام تهماسب‌قلى‌خان رقم زدند. (بيان وقايع ايران که ...؛ برگ ۲۰۷ - ۲۰۸).


در اينجا گويا پاى سوءظن نادر قوت بسيار گرفت که حتى نسبت به وفادارترين خدمتگزاران خويش، يعنى تهماسب‌قلى‌خان جلاير نيز در ترديد افتاد و چون خبرگيران متعددى که در همه جا داشت، به او اطلاع دادند على‌قلى‌خان قصد فساد و سرکشى دارد، فرمان‌هائى براى او و تهماسب صادر کرد و هر دو را براى کشتن هم برانگيخت۱ . نادر اين سياست را در موارد متعددى به ‌کار برده و دو نفر را مدعى و معارض يکديگر قرار داده بود. پيش و پس از او هم نمونه‌هائى از آن را مى‌توان ديد و جالب توجه است که بدگمانى و مواظبت هر دو خصم ـ در چنين مواردى ـ به افشاء قضيهٔ توطئه مى‌انجاميده و اتحادى عليه صادرکننده دستور ايجاد مى‌کرده است. خبر سرکشى چنين افرادي، نادر را که در اوج خشم بود، به سرحد جنون کشانيد. او هنوز در تدارک تهميدى براى فرونشاندن اين بليه بود که على‌قلى‌خان و تهماسب قلى‌خان به جانب هرات حرکت کردند (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; PP.260-145).


(۱) مورخ گمنام، خلاصهٔ تاريخ احوال سلاطين از ابتداى سلطنت که کيومرث بوده باشد تا اواخر فتحعلى‌شاه قاجار؛ برگ ۱۴۵-۱۴۶).


نکتهٔ شايان توجه در زندگى تهماسب قلى‌خان جلاير که يکى از درخشنده‌ترين شخصيت‌هاى عصر نادرى است، و شايد هم قدر او هنوز ناشناخته مانده است، اين است که با وجود همهٔ خشونت‌ها و تندى‌هاى نادر، باز حقوق نمک‌خوارگى ولينعمت خود را از ياد نبرده بود. محمدکاظم وزير مرو مى‌نويسد که فراوان به متحد خويش نصيحت مى‌کرد که از دشمنى دست بردارد و در چنان روزگار پرمصيبتى در کنار عم بلا ديده بماند. وقتى على‌قلى‌خان دانست که تهماسب قلى‌خان از راه و روش وفادارى دست نمى‌کشد محرمانه مسموش ساخت و اين مرد صديق و خدمتگزار را که محتملاً در آن حال براى کشور و ملت خود مفيد بود، از نعمت زندگانى محروم ساخت (عالم‌آراى نادري؛ ج۳، ص ۴۸۸ - ۴۹۱).


على‌قلى‌خان در بين راه هرات به مشهد بود و به اعتبارى به ”منازل جام و لنگر رسيده بود که از واقعهٔ عم و کيف و کم آگاه شد. با قدم سرعت درگاه و بيگاه مرحله نورد راه، و آن راه دراز را بر خود کوتاه ساخته، خويشتن را به مشهد مقدس اعلى‌ انداخت و در ارض اقدس بساط دولت و اسباب سلطنت ممهد گردانيده، خود را به شاهى منصوب و درم و دينار به نام او مضروب و باعث نواير فتنه و آشوب و به السنهٔ بد و خوب به على‌شاه منسوب و به‌سبب فضل بدل اطباع اتباع را مرغوب گشت“ (نامى اصفهاني، ميرزامحمدصادق موسوي، گيتى‌گشاى زنديه؛ تصحيح سعيد نفيسي؛ ص ۸).


در توضيح احوال نادرشاه ذکر شد که توطئه‌کنندگان عليه او، به صوابديد محمدقلى‌خان، سربريدهٔ او را به نزد برادرزاده وى فرستادند و او را که پروردهٔ نعمت عم خود بود، بى‌اعتنا به آنچه پيش آمده، در صدد کسب موقعيت از راه رسيده برآمد و در ورود به مشهد نخستين کار او اين بود که در تدمير همه بنى‌اعمام انديشه کند.


على‌قلى‌خان مى‌انديشيد تا زمانى که کلات را تسخير نکرده و نسبت به بازماندگان نادر سياست روشنى در پيش نگرفته، بر اريکهٔ قدرت تکيه استوار نمى‌تواند زد. مهم‌تر از همه وجود خزاين و دفاين سرشار نادرى در قلعه مذکور بود که نظر همگان را به خود معطوف داشته بود و رايزنان شاه جديد نيز طبيعتاً متوجه مطلب بودند. شاه، در اين هنگام مى‌توانست از مساعدت‌هاى فکرى دو تن از رجال عصر نادرى استفاده برد. يکى از آنان حسنعلى‌خان معيار باشى است که ذکر او به دفعات در بررسى احوال نادر به ميان آمده است. او که خدمات نمايان خود را از عهد تهماسب صفوى شروع کرده بود، در دورهٔ تقريباً بيست ساله حکومت نادر توانست على‌الدوام به حريم قدرت نزديک باشد و در ميان آن همه وسواس و سوءظنى که شهريار شرربار و بدگمان ايران بود، طرف مشورت قرار گيرد. راست است که چنين مردى بايد بسيار محتاط و زيرک و با تدبير نيز بوده است.


بازن، کشيش ژزوئيتى که در اين هنگام در حريم نادرى به سر مى‌برد مى‌نويسد که از سه نفر مشاوران شاه، فقط همين يکى زنده ماند و ”از اين ملاحظه و ملايمتى که دربارهٔ او به‌عمل آمد، چنين گمان رفت که وى با ايشان همدست و در توطئه و شورش و عصيان همداستان بوده است. اين ظن بى‌اساس نبود و بعد از آن، اين مرد مزور و نيرنگ‌باز پى در پى در زمان سلطنت سه پادشاه مسند وزارت بماند و سه بار در سايهٔ خيانت به سلطان خود، مقام خود را حفظ کرد ”نامه‌هاى طبيب نادرشاه؛ ص ۴۷“.


با اينکه مجال بحث در مورد اين مرد دورانديش تنگ است، مى‌توان گفت که از نمونه‌هاى مشخص مردم با تدبير روزگار خويش است که به تعبير امروزين، خوردن نان را به نرخ روز، خوب آموخته‌اند.۲


(۲) نامى اصفهانى نيز يک جا از اين شخص سخن مى‌گويد و در تفصيل پيوستن کريم‌خان به على مرادخان بختيارى در اصفهان مى‌نويسد: ”چون سليم‌خان افشارقتلو از جانب شاهرخ‌شاه به سردارى عراق مأمور و در آن اوان وارد اصفهان وحسينعلى‌خان معيرالممالک نيز بعد از سرکردگان معروف و امراى به شيوهٔ شجاعت موصوف نيز، در آن حين در سرزمين جنت قرين‌دارالسلطنه صدرنشين و ...“ (گيتى‌گشاى زنديه؛ ص ۱۳).


ديگر کس که انيس جلوت و محرم خلوت او شده بود، سهراب‌خان غلام بود، که به اتفاق حسنعلى‌خان ”نظام بخش کارخانهٔ سلطنت“ گرديدند و در نخستين مشورت‌ها، او را به قتل اولاد و احفاد نادرى تشويق کردند. على‌قلى‌خان که کمى بعد على‌شاه و عادلشاه لقب يافت، پس از انتخاب ميرسيد محمد پسر ميرزا داود ـ که از سوى مادر شاهزاده تلقى مى‌شد - به سمت متولى آستان قدس و ”صدرات کل ممالک محروسه ـ محمل‌التواريخ پس ازنادر با ...؛ ص ۱۸“. سهراب‌خان موصوف را با سپاهى که عمده جمعيت آن را بختيارى‌ها تشکيل مى‌دادند، به سروقت کلات فرستاد. محصوران قلعه به مدت شانزده روز در برابر سهراب‌خان گرجى و همراهيان او مقاومت کردند، ولى به‌علت سهوى که شايد بعمد پيش آمده بود و يکى از اهل قلعه، نردبانى را که براى بردن آب بر ديوار مى‌گذاشت، برنداشته بود، بختياريان توانستند به درون کلات رخنه کنند.۳ فرزندان نادر از مشاهدهٔ جمعيتى که بر بلندى‌ها گرد آمده بودند، به مخاطره آگاهى يافتند و در صدد دفاع از خود بر آمدند. ولى در ميان راه يکى از نزديکان قديم تيرى به‌سوى نصرالله‌ميرزا انداخت که او را متوجه وضع بحرانى کرد. نازگير رأى بازگشت داد و درصدد برآمد که به همراه امامقلى ميرزا، برادر خود، و شاهراخ رو به فرار بگذارد.


(۳) لکهارت بر اين نظر است که احياناً عمدى در کار بوده است! اين عقيده با توجه به روش خصمانه‌اى که اهل قلعه، زين سپس به اولاد نادر نشان دادند، هم بى‌پايه نيست (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; p 263).


کاظم‌‌ميرزا، بردار على‌قلى‌خان، که در آن وقت در کلات بود، تا خارج کلات به تعاقب شاهزادگان پرداخت و چون به آنها نرسيد، مراجعت کرد، ولى دوست محمد‌خان چهچه که توپچى نصرالله‌ميرزا بود، آنان را تعاقب نمود به امامقلى و شاهرخ رسيده، آنها را برگردانيد. هم او قربانعلى نام، خويش خود را به تعاقب نصرالله‌ميرزا فرستاد. اين طور که بر مى‌آيد، نصرالله‌ميرزا مقاومت مردانه‌اى به خرج داد و دلاورى جانانه‌اى نمود، شمشيرى کارى به قربانعلى زد و او را از اسب بر زمين افکند و به در رفت، ولى در خلال راه جمعى از قراولان مروى به او برخوردند و پس از مبارزه دستگيرش کردند و به کلات باز آوردند (گلستانه، ابوالحسن بن‌محمدامين؛ مجمل‌التواريخ پس از نادر؛ تصحيح اسکارمن؛ ص ۲۴).


به فرمان على‌قلى‌خان، رضاقلى‌ميرزاى کور را با پانزده نقر از احفاد نادر در همان کلات به قتل رسانيد و نصرالله‌ميرزا و امامقلى را به مشهد آوردند و در آنجا کشتند. دو پسر ديگر نادر که اطفالى بيش نبودند، يعنى چنگيزخان سه ساله و محمدالله‌خان شيرخوار را نيز مسموم ساختند.۴


(۴) لکهارت مى‌نويسد که احياناً چنگيزخان از بطن دختر ابوالفيض‌خان بوده است که نادر در سفر ترکستان با او ازدواج کرده بود! کمى پيشتر توضيح داده شد که به استناد قول عبدالکريم کشميرى که در رکاب نادر بوده، شاه، اين زن را در چهارجو طلاق داده بوده است.


على‌قلى‌خان آنچنان براى قطع نسل فرزندان عم خويش مصمم بود که دستور داد همهٔ زنان حرم نادر را که حامله بودند و احتمال زادن پسرى داشتند، از پا در آوردند (گيتى‌گشاى زنديه؛ ص Lettres Edifiantrs et Curieuses;P. 264۱۰). در اين ميان تنها به شاهرخ ابقاء کرد که در آن هنگام چهارده‌ساله بد و از دو سو اصل و نسب ممتازى داشت و دستور داد که او را در ارک مشهد مخفى دارند ولى خبر قتل وى را منتشر کنند۵، تا هر آينه مردم ايران به سلطنت او تکمين نکردند وى را در اختيار داشته باشد.


(۵) به روايتي، شاهرخ نيز به‌دستور على‌قلى‌خان مسموم شد ولى از مرگ نجات يافت (رجوع کنيد به: تجلى بخش، سروش؛ نادرشاه؛ ص ۱۴۶. مؤلف منبع اطلاع خود را ذکر نکرده است).


پس از انجام اين امور بود که على قلى‌خان، در ۲۷ جمادى‌الثانى سال ۱۱۶۰ در مشهد بر تخت سلطنت جلوس کرد و خود را به على‌شاه يا عادلشاه مقلب ساخت. در اينجا تذکر يک نکته لازم است و آن اينکه شدت اجحافات و جورهاى نادرى فرزندان او به حدى رسيده بود که هيچ‌کس به دوام و بقاى خاندان او راضى نمى‌شد و به قرارى که ملاحظه شد، حتى زمانى که نصرالله‌ميرزا قصد مجادله داشته، نزديکان خود او به‌سوى او تيرانداخته‌اند، و نيز به وقت فرار وي، دستگيرش نموده و او را تحويل دژخيمان داده‌اند.