شايد کمتر دوره‌اى از ادوار تاريخ ايران، مانند سنوات بين هلاکت نادر و استقرار قطعى کريم‌‌خان‌زند بر مملکت، شاهد اين همه بى‌سر و سامانى و خونريزى و فاجعه بوده باشد. چنين به‌نظر مى‌رسد که پس از قريب ۲۵۰ سال سلطنت صفويان بر ايران و استمرارى که در امور حکومتى پديدار شده بود، وقتى که عصيانگران غلزه، بدان ترتيب ساده و بى‌پيرايه، بساط اقتدار آنها را در هم پيچيدند و به‌دنبال آن، نظايم زبده‌اي، توانست اقتدارى عظيم به کف گيرد و به سرعت مناطق غرب‌ آسيا را به زير سلطه درآورد، بسيارى از گردنکشان و در واقع ”متنفسان“ که خود را از حيث حسب و نسب، به هيچ روى کمتر از چوپان پسر خراساني، نمى‌ديدند، و بل به مراتب معتبرتر و ريشه‌دار‌تر مى‌دانستند، به فکر تصاحب تاج و تخت بيفتند! اين گروه نه چندان اندک از ”نامداران با عز و تمکين و صاحب اقتداران جلادت قرين“ که به قول گلستانه تا نادر زنده بود همواره ”از شوکت و سطوت او غمگين و مانند بيد لرزان و هراسان و بى‌تمکين بودند“، به مجرد خالى ديدن صحنه، هر کدام به ترکتازى و خودسرى پرداختند و ”رايت جاه و جلال افراشته، با يکديگر بناى اتفاق را بر خصومت و نفاق نهاده، شور و غوغاى جداگانه در انفس و آفاق اندختند۱ “. شيوه‌هاى عمل آنها نيز که بسيار به هم شبيه است، سبعانه و خشونت‌آميز و دور از هرگونه روال مردمى و انسانى است؛ چه بدبختانه به‌علت اغتشاشات بى‌شمار صحنه‌هاى حيات اجتماعي، ارج و اعتبار زندگى انسانى در اين روزگار به نازل‌ترين حدود خود رسيده است. گلستانه به درستى اشاره مى‌کند که هر يک از اين مدعيان ”در محل اختيار خود کوس لمن الملکى نواخته، کميت شجاعت و سمند خود رأئى در ميدان تهور جولان داده، به سفک دماء عباد نقد جان‌ها را در سوق بى‌پروائى با متاع فنا و فساد بى‌محابا سودا نموده، طالبان ديهيم و سرير از برنا و پير با جمعيت قليل و مکثير در قتل براردان ايمانى رنگينى و سرخى دست‌ها را از حسن تدبير شمرده، از کشش و کوشش و قلعو قمع همديگر تقصير نکرده‌اند و از سبب ازدياد قتنه و فساد و وقوع آشوب و انقلاب سر و خيال ساکنان مملکت و بلاد در ششدر حيرت و اضطراب افتاده... (در تاريخ زنديه؛ ص ۱).


(۱) گلستانه، ابوالحسن بن محمد امين، مجمل‌التواريخ پس از نادر با ذيل زين‌العابدين کوهمره‌اى (در تاريخ زنديه)، به اهتمام مدرس رضوي؛ ص۱.