همه کسانى که تاريخ نادر را نوشته‌اند متفق‌القولند که در پنج سال آخر سلطنت او، ظلم بى‌اندازه‌اى بر ايرانيان رفته است، تا آنجا که مى‌توان گفت کمتر دولت متجاوز غارتگر و بيگانه‌اى نيز، در يک سرزمين به استعمار کشيده شده مرتکب آن نوع فجايع بى‌اندازه مى‌گرديده است. برخى بر اين عقيده‌اند که ثروت سرشار هند، زمام هوس‌هاى شاه را سست کرد وا و که از خاندان فقيرى برخاسته بود، به مجرد ديدن آن همه مکتسب و دفينه بى‌قياس، آزمندتر و حريص‌تر شد و کار را بدانجا رسانيد که شب و روز انديشه‌اى جز افزودن بر سيم و زر خود و انباشتن آنها در کلات نداشت، کاملاً احتمال دارد که برخى مردم بى‌چيز و تهى‌دست، وقتى که به نعمت مى‌رسند حالتى از شتابزدگى براى اندوختن هر چه بيشتر مال و منال بيابند و در اين راه افراط دست زنند. نادر اين زمينه همانندهاى متعددى به خود ديده است! ولى فرزند رشيد کوهستان، در آغاز امر گشاده دستى و سعهٔ صدرفراوانى نيز داشت و بکرات ديده مى‌شد که پول را تنها ابزارى براى تحقق اهداف درنظر مى‌آورد، و بهائى بيش از آنچه قاعدتاً داشت، براى وى قائل نمى‌شود. حق اين است که بگوئيم شدت بيمارى او که پس از کورى فرزند دلاور خود محسوس شد، ابتدا به نوعى خودآزارى و آنگاه مردم آزارى منتهى شد و جمع‌آورى ثروت و زجر دادن مردم بى‌گناه و گناهکار نيز مجارى نمايش هيجان‌هاى روحى وى گشت. نادر مى‌دانست که در قلب مردم ايران، هنوز جاى فراوانى براى سلسله صفوى باقى است، ولى هر ذهن منطقى و هوشيارى نيز به‌درستى مى‌توانست اين امر را توجيه کند و حمل بر سوابق مألوف در ميان عوام و پادشاهان اين دودمان نمايد؛ چه، به‌ راستى حتى مردان مقتدرى چون شاه‌عباس يکم نير که خون‌هاى بسيار (از طبقات عالى مملکت!) ريختندگاه براى خدمت به مردم تظاهراتى مى‌کردند و همان افسانه‌ها و حکاياتى که به نام آنها باقى است، نمودار نوعى تلاش‌ براى پيونديابى رأس و قاعده هرم اجتماعى بوده است! بنابراين، صرف‌نظر از پيوستگى‌هاى مذهبى که تغيير آنها به طول مدت و تثبيت تدريجى نياز داشت ـ و اقدامات نادر هم با واقعيت احوال جماعات زير دست هماهنگى نداشت ـ هر دگرگونى ديگرى که پيشنهاد خاطر او مى‌شد، مقاومتى جدى به خود نمى‌ديد، و به‌طورى که ديده مى‌شود، دليلى براى مخالفت مردم عامه که بهترين پشتيبانان حکومت‌هاى صالح هستند، به‌وجود نمى‌آورد.


اينکه گروهى نيز گفته‌اند نادر از ايرانيان تبرى داشت سخنى سخت سست و بى‌منطق جلوه مى‌کند. او خود ايرانى بود و اجداد وى اگر از قرن پنجم ميلادى به بخش‌‌هاى شمال‌غربى ايران نيامده باشند، در آغاز اسلام، در آنجا ديده شده‌اند و به شرحى که گذشت، طول مدت اقامت قرن‌ها، با توجه به همهٔ آنچه مقدر زندگى قاطبهٔ ساکنان فلات ايران است، و تشخصى از هيچ حيث از باب حفظ خون و مميزات براى کسى ايجاد نمى‌کند، کاملاً آنچه را خصوصيات دينى و ملى و فرهنگى و ميهنى خوانده مى‌شود، بر روال بينش و دريافت يک بيرجندى خراسانى يا زواره‌اى اصفهانى يا جهرمى فارسي، در وجود او تکوين بخشيده است. اينکه او مکرراً از مذهب ”اروغ عظام“ سخن مى‌گويد، صرفاً سياسى مذهبى است که بدان تمسک مى‌جست، يا وقتى که از مناسبات ايلى ”دودمان ترکمانيه“ حرف مى‌زند محض بهره‌گيرى از روابط انسانى است که هوشمندانه به‌کار مى‌آورد تا سلطهٔ خود را بر شاهان و حکمرانان به زير نفوذ درآمدهٔ هند، ماوراءالنهر و خوارزم، تثبيت کند، وگرنه او خود قصدهاى دور و درازى در سرداشت، و طالع وى و ملت آن اگر مدد مى‌داد، هم ختا و ختن را تسخير مى‌نمود و هم آسياى کوچک را! درست است که افتخارات نظامى نادر کم نيست، و باز هم درست‌تر آن است که بگوئيم پيروزى‌هاى نظامي، به تنهائى توليد سربلندى نمى‌کند، ولى اينکه پادشاه ايران بيشتر مرد جنگ و رزم بود، تا صورت‌سازى‌هاى قشنگ و برپائى محفل بزم، به تنهائى نقص شخصيت وى محسوب نمى‌شود!


به هر حال ملخّص کلام اين است که تنفر او از دسته‌اى و رغبت او به گروه‌ ديگرى نبود که به‌خصوص بى‌سياستى‌هاى او را در امور کشوردارى تحليل مى‌کرد، بلکه عمدتاً ناتوانى او از انجام دادن اصلاحات کشورى بود که دست به‌ دست اختلال اوضاع، سوءسيباست اطرافيان، شدت بيمارى‌ها و کور کردن رضاقلى‌ميرزا و مانند آن ـ که به موقع مورد بحث قرار گرفته ـ موجبات شکست سياسى او را فراهم آورد. پيشتر هم ديديم که اجحافات بى‌رويه وى به‌جائى رسيد که حتى نزديک‌ترين کسان وى عليه او دست به طغيان زدند و حقيقت اين است که اگر سطوت نادرى در ميان نبود، ظلمى که به قاطبهٔ مردم مى‌رفت، طورى بود که همه را به عصيان وا مى‌داشت. در نهايت، جرأت دم بر آوردن براى بسيارى و شايد احدى وجود نداشت! و هر کسى که علم مخالفت بر مى‌افراشت مى‌دانست که با خون خود بازى مى‌کند و دست از زندگانى در مذلّت مى‌شويد. يکى دو سال آخر عمر نادر را به تمام معنا بايد فاجعه‌اى براى او و ملت ايران دانست؛ چه ديگر نه تنها مصدر هيچ‌گونه اقدام مفيدى ـ حتى در عرصهٔ جنگ‌ها و جدال‌هاى خارجى ـ براى مردم نبود، بلکه لاينطق درصدد ايذا و آزار ديگران بود و البته کسى را هم در هيچ نقطهٔ ايران برجان خود ايمنى نبود! به‌طور خلاصه نادر در محرم سال ۱۱۵۹ از اصفهان به‌سوى خراسان حرکت کرد و با گذشتن از اردکان و طبس وارد حسن‌آباد شد و از آنجا فشار بى‌اندازه‌اى براهل مشهد، وارد آورد. حکام را بى‌اختيار گرانيد و با کمترين ترديد در مقام مؤاخذه و ضرب و جرحشان قرار داد. کور کردن و بريدن گوش و بينى افراد جزو کارهاى عادى و روزمره بود و حقيقت اينکه در قبال ساير شنايع معمول، سعادتى نيز براى محکومان شمرده مى‌شد!


محمدکاظم وزير مرو که خود مسئوليت‌هاى مالى معتبرى در مرو برعهده داشت و دائم در مظان نزلزل و ترديد بود، از اينکه نادر يکى از همکاران او را به جرم اختلاف ده تومان به زنجير عقوبت کشيده، سخن مى‌گويد و خداى را شکر مى‌گزارد که با وجود داشتن پانصد هزار تومان حساب، ”از پيشگاه سخط صاحبقران دوران“ به سلامت گذشته است (عالم‌آراى نادري؛ ج۳، ص ۳۳۵).


نادر همين موقع فرمان داد که توپخانه و تدارکات جنگى معتنابهى در مرو فراهم ببينند که بعد از مسافرت به عراق به تصرف ترکستان پردازد و انتقام صدمات چنگيزيان بر اهل ايران را بگيرد (عالم‌آراى نادري؛ ص ۳۳۶). او نوروز را در مشهد گذراند و وقتى خبر طغيان فتحعلى‌خان سيستانى (کياني) سردار صميمى خود را شنيد، على‌قلى‌خان، برادرزاده خود را براى دفع فتنهٔ وى اعزام داشت۱. سپس به کلات و دره گز رفت و بر سبيل رفتار بريدگان از خلق و حق، از خزاين انبوه خويش تمتع بصرى برگرفت و پس از عزيمت به مشهد، به ‌سرعت به‌سمت تهران حرکت کرد تا سفير عثمانى را در ناحيهٔ پل کردان ببيند. سپس دگر بار روح بى‌قرار او را به جانب مشهد برد، ولى اين بار از اصفهان و کرمان گذشت و حقيقتاً زشتى‌ها را از حد گذارند و گذشته از آتش زدن و سوزاندن مردم در اصفهان، در مسير کرمان به مشهد، کله منارها ساخت و از سفک دماء بى‌گناهان، آتش پرلهيب شرارت باطن را تکسين بخشيد. آنچنان فضيحت از حد گذشت و خرابى و ويرانى انبار شد که از مسير ”شاه“ همه جا بوى نکبت و بدبختى و فلاکت برمى‌خاست و مردم بى‌پناه، در زير فشار مأموران سنگدل، ناچار شدند که گاه زنان و فرزندهاى خود را به ازبکان و تاتاران بفروشند تا براى اطفاء شهوت مال‌اندوزى نادر چاره‌اى بيابند!


(۱) فتحعلى‌خان که از سرداران دلاور و جانباز اردوى نادرى بود، به هنگام تسخير قندهار و تصرف هند، فداکارى‌هاى شايسته‌اى از خود نشان داد. به پاس تقدير از مساعى وى به دستور نادر او به حکومت ولايت مسقط‌‌الرأس خويش، سيستان، منصوب شد، ولى پس از آنکه ارقام نادرى را براى جمع‌آورى مبالغ هنگفتى از مردم تهيدست و مسکين سيستان شنيد و استدلال و حجت را بى‌نتيجه ديد، از فرط يأس دست به طغيان زد و عدهظاى بسيار از ناراضيان دور و نزديک نيز به گردش جمع شدند (عالم‌آراى نادري؛ ج ۳؛، ص ۴۷۹ - ۴۸۱).


مرد ديوانه در طبس، فرزندان و فرزندگان را به حضور پذيرفت و به تصريح محمدکاظم وزير مرو سلطنت را بر هر يک از بيم وجود خدعه، نپذيرفتند و در مقابل وي، به عذرهاى جوانى و بى‌تجربگى و بى‌کفايتى خود متوسل شدند (عالم‌آراى نادري؛ ص ۱۰۵محمد‌کاظم وزير مرو مى‌نويسد که نادر در اين تاريخ پنج پسر و پانزده نواده داشته است).


ٔدر ورود به مشهد ـ اگر بتوان حدودى براى جنايت و بيداد ذکر کرد ـ بايد گفت که نادر اين مرتبه سخت‌تر و بى‌حساب‌تر از ادوار گذشته با مردم رفتار کرد. تجاوزات غيرانسانى او، همه را به ستوه آورد و هر کس که مى‌توانست جائى براى گريز بيابد و از چنگ متجسسان شقاوت پيشه رهائى يابد، به هر طريق اقدام کرد (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 260). در اين هنگام خبر پيوستن على‌قلى‌خان، برادرزادهٔ شاه، به شورشيان سيستانى خشم نادر را به اوج رسانيد. چون سردار وفادار و شريف او تهماسب‌قلى‌خان جلاير نيز در خفا براى مراقبت از احوال على‌قلى‌خان، و در ظاهر به‌عنوان حمايت از او فرستاده شده بود ـ و نادر در غياب هر دو، مبالغى عظيم (صد الف براى على‌قلى‌خان و پنجاه الف براى تهماسب‌قلى‌خان) براى وصول از هر کدام مقرر داشته بود ـ از ممانعت او عاجز آمده بود، مزاج خسته و دردمند مرد تنها را به‌کلى عليل و بيچاره نمود. اطلاعات ديگرى که از خبوشان آمد، حکايت از آن داشت که کردها سر از اطاعت شاه پيچيده و به جانبدارى از على‌قلى‌خان پرداخته‌اند. پس نادر تصميم گرفت که شورش آنان را فرو نشاند و چون بيش و کم احساس عدم اطمينان نسبت به جان خود و اولاد خود مى‌کرد، همه آنها را به کلات فرستاد و خود به فتح‌آباد قوچان نزول نمود. بازن مى‌نويسد که آنچنان سراسيمگى و هراس بر وجود نادر استيلاء داشت که طى چند روز اسبى با زين و برگ آماده، مهيا داشته بود که به تنهائى فرار کند و در کلات مأوا گيرد، ولى مشاوران وى او را از اين کار منع کردند و آن را عملى ناصواب تلقى نمودند، پس بردهشت خود غالب آمد و احمدخان درانى را که با چهار هزار مرد جنگى وفادار در رکاب خود بود، براى حمايت از جان خويش در برابر دشمنان دور و بر ترغيب کرد (Lettres Edifantes et Curieuses; PP 311-313). مقرر اين بود که فرداى شبى که نادر به هلاکت رسيد، احمدخان عمده محارم نادر را که گمان سوء بر آنها مى‌رفت، دستگير کند و به قاجار ايرواني، محمدقلى‌خان، صالح‌خان، موسى‌بيگ ايروانى افشار و قوجه بيگ گوند و زلوى افشار اورومى در رأس آن بودند و با کشتن نادر، همهٔ مردم ايران و حتى نزديکان خود او را از وحشت و اضطراب دائم رهانيدند.


مسلماً اظهار عقيده درباره چنين مردى آسان نيست، مگر آنکه جميع کارهاى نيک و بد او، در مقياس زمان و اعتبارات عصر خويش، در مظان تحقيق و بررسى قرار بگيرد و در نهايت بايد گفت که تاريخ ايران تا به زمامن او رسد کمتر ستمگرى آشنا به شقاوت پوستين‌دوز زادهٔ ابيوردى به خود ديده است و با اينکه ادوراى طولانى از عمر ملت بلا کشيده، در اسارت و استعباد سلاطين جبار و غدار خود و بيگانه گذشته، کمتر کسى چون او توانائى مسخ چهرهٔ توده‌ها و ايجاد شبهه در آرمان‌هاى بلند انسانى آنان را داشته است.