از روزى که جنگ‌هاى مازندران به‌سوى نادر تيراندازى شد، سوءظن شاه به فرزند ارشد خود افزونى پذيرفت؛ چه پيشتر هم عواملى چون سکه به نام خود زدن ( در دروهٔ لشکرکشى شاه به هند) و کشتن تهماسب و فرزندان وى موجب ناراحتى شاه شده بود. وقتى که نادر از هند بازگشت و در هرات سراپردهٔ شهريارى برپا کرد، رضاقلى‌ميرزا با حشمت شاهوارى وارد شد و محمدکاظم وزير مرو که مارا با تفصيل تمام ديده و ذکر کرده است، يادآور مى‌شود که نادر از اين نوع رفتارها که بوى استقلال و خونسردى مى‌داد، ناراضى شد و دستور داد که گارد شخصى شاهزاده منحل شود (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۰۷ - ۵۱۲). در زمان خواستگارى دختران ابوالفيض‌خان هم کدورتى براى نادر حاصل شد و گفتار فرزند را حمل بر عدم تمکين و سخافت رأى او کرد. (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۵۴۶).


رضاقلى‌ميرزا جوانى رشيد و قابل بود و در عين حال، چون پدر، از شدت عمل و بيداد نيز دريغ نمى‌داشت، عمر کم از او نيز دليلى است بر قلت تجارب حيات اجتماعى وى و به حقيقت، دشوار است که انتظار داشته باشيم او با خردمندى مردان جهانديده آن هم در بحبوحه بحران‌هائى چنان سخت و سهمگين عمل کند. در باب کور کردن او سخن بسيار گفته شده است، همين‌قدر مى‌گوئيم که نادر پس از انجام اين عمل شنيع، سخت به خود آمد و در برابر ندامتى قرار گرفت که جانسوز و سهمگين و مرگزا بود۱.


(۱) محمد‌کاظم وزير مرو داستان اين فاجعه را به تفصيل بيان مى‌دارد و مى‌نويسد: ”چون چشم شهنشاه جهان بر چشم نور چشم خود افتاد، آه سرد از دل پردرد کشيده به گريه درآمد“ (عالم‌آراى نادري؛ ص ۶۲۲ ـ ۶۲۳) و بعد هم که نزد فرزند رفته ”سر آن شاهزاده ولاگهر رادر سينهٔ خود گذاشته و از رخساره آن گل بوسه مى‌چيد و به هاى‌هاى تمام گريه مى‌کرد“.


اگر در زندگى هر فردى از ابناى انساني، نقاط عطفى جستجو توان کرد که مسير حيان آنان را متغير کرده و روحياتى دگرگونه بديشان داده باشد، اين حادثهٔ مهيت و دردناک نير در اطوار و احوال حاکم ايران، اثرهائى بى‌حد تلخ و غم‌انگيز به‌جا گذاشت و دست‌به‌دست نابسامانى‌هاى داخلى و اختلالات مزاجى ديگر، چند سال آخر عمر او را تباه و تاريک گردانيد. مورخ رسمى نادر مى‌گويد: ”به اغواى بدگوهران فريب خورده، به اين عمل شنيع اقدام کرد ـ مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران، ج۲، ص ۳۶“. بازن، مطبيب بعدى نادر، مى‌نويسد که از کرده چنان پيشمان شد که پنجاه نفر از امرائى را که در آن واقعه حضور داشتند، به‌بهانه اينکه چرا شفاعت نکردند، به قتل رسانيد (نامه‌هاى طبيب نادرشاه؛ ص ۲۱). پس از اين سانحه نادر قرار و آرام خود را از دست داد و از ظلمى که به فرزند کرده بود چنان متلاطم شد که روزبه‌روز احوال وى منقلب‌تر و پريشان‌تر گرديد.