اغتشاش‌ها و شورش‌ها

ابراهيم‌خان که مأمور تنبيه سام ميرزاى شورشى و اعوان او شده بود، در خلال دو جنگ، او و طرفداران خود را سرکوب و دستگير کرد و دماغ سام ميرزا را بريد و او را رها ساخت.


دگرباره سام ميرزا به ايجاد اغتشاش و آشوب در داغستان دست زد و جمعى از افسران و سپاهيان ايران که مأمور سرکوبى او شده بودند، به قتل رسانيد. تا اينکه نادر نصرالله‌ميرزا، فرزند خود، را براى دفع فتنه او فرستاد و نصرالله‌ميرزا موفق شد او و طرفداران او را تارومار کند. سام پس از اين حوادث به گرجستان گريخت، ولى آشوب‌ها به پايان نرسيد.


در همين احوال گيو آميلاخور در گرجستان به ايجاد اغتشاش دست زد و جمعيتى عظيم از قفقازيان ناراضى را با خود هم عقيده و همراه ساخت، ولى خوشبختانه تهمورث و پسر وى آراکلى به نادر وفادار ماندند و عليه گيو به مبارزه برخاستند و پس از نبرد شديد در آخال کالاکي، او را شکست دادند و هم پيمان وى سام‌ميرزاى دروغين را نيز دستگير ساختند (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 239-240).


در بازگشت نادر از بغداد، در قصرشيرين چاپارهاى او از راه رسيدند و خبر درداک شورش در خوارزم و تزلزل حاکم دست نشانده خود را به او دادند. ابوالغاري، فرزند ايلبارس، با سبکسرى‌هاى خود عامل طغيان ترکمانان سالور و ازبکان شده و شهرهاى خيوه و خانقاه و هزار اسب و ينگى اورگنج را به دست خرابى سپرده بود. نادر، على‌قلى‌خان، برادرزادهٔ خود را براى دفع اين شورش‌ها گسيل داشت. او در سال بعد (۱۱۵۸ق/ ۱۷۴۵م) توانست به رفع اغتشاشات آن منطقه نايل آيد. ولى از همه اين طغيان‌ها شديدتر و دردناک‌تر، شورش محمدتقى‌خان شيرازي، از برکشيدگان عصر نادرى بود که از منصب ميرآبى شهر شيراز و قم و قميشه، ترقى کرده و صاحب آنچنان مرتبت و رتبتى شده بود که به‌حسب تمول در شيراز ضرب‌المثل بود. اين مستوفى ديوان عصر سلطهٔ افغانان که گوئى با هر شرايطى دمساز مى‌شده و با هر آب و هواى تازه‌‌اى به خوبى کنار مى‌آمده، آنچنان نادر را به خود شيفته و فريفته کرده بود که به قول فسائى ”حکايت محمود و اياز“ را به خاطرها مى‌آورده است و هر بار که قصد عزيمت به جانبى مى‌داشته ”پنج شقه علم مى‌افراشته و دوازده نفر چاووش جلو اسب خود مى‌داشته و ديگر اعتبارات و احتشامات او را بر اين قياس تصور بايد کرد ۱“ حق اين است که بگوئيم عصيان محمد‌تقى‌خان، بى‌موجب نيز نبوده است و اينکه در ايام چنان دشواري، هر کس ادعائى مى‌کرد بلافاصله جمعيتى را به گرد خود مى‌ديد، دليل موجهى است بر اينکه وضع زندگى مردم به واقع به فلاکت نزديک بوده است؛ چه نادر پس از لشکرکشى به داغستان، در عوض بهره‌گيرى از امکانات بى‌شمار مالى خود، که از هند فراهم گردانيده و در کلات انباشته بود، ماليات و عوارض سه سال را که بر اهل ايران بخشيده بود، دوباره طلب کرد و عوامل يا ”محصلان“ او با خشونت و قهر تمام مأمور دريافت آن شدند. معلوم است که توده‌هاى مهجور و دردمند و رنجيدهٔ ايرانى را از غنايم او سهمى نبود و باز از جنگ‌هاى بى‌سرانجامى که در داغستان و سپس بين‌النهرين به راه انداخته بود، بهره‌اى نمى‌برند و فايدتى بر آنها مترتب نمى‌ديدند! به عوض بار سنگين فاقهٔ اين لشکرکشى‌ها را بر شانه‌هاى ناتوان و مجروح خود حس مى‌کردند و هر روز شديدتر و سهمگين‌تر از روز پيش به زير ستم مأموران عذاب نادرى که با سبعيت تمام رفتار مى‌کردند و شفقت و مرحمت را اصلاً درک نمى‌نمودند، فرو مى‌غلتيدند. ناراحتى‌هاى دائمى و روزمره و ساعت‌افزون ايرانيان دليل ديگرى جز اين اجحافات خردکننده نداشت، و شانهٔ بسيار پرتحمل توده‌هاى رنجبر و محروم عميقاً مجروح و مصدوم شده بود. محمدتقى‌خان به شهادت مورخان زمان خود، نماينده موج عصيانى بود که در همهٔ نقاط کشور برخاسته بود و اينکه، اگر به تحقيق نظر شود، محمدتقى‌خان‌هاى مطيع و خدمتگزار ابتداى سلطنت و دولت نادري، ناگزير به بغى و عناد شده بودند، نه به تقصير خود آنان که به تغيير احوال شخص نادر وابسته بوده است.


(۱) فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۹۴

فسائى اين قسمت را از روزنامه ميرزامحمدکلانتر فارس اقتباس کرده است (رجوع کنيد به: روزنامه؛ تصحيح عباس اقبال آشتياني؛ ص ۱۵).


نادر در ابتدا به دشوارى مى‌توانست بپذيرد که يار وفادار وى از او روى برگردانيده است و چون به تواتر اخبار شورش او و جنگ‌هاى خود با محمدحسين‌خان سردار را شنيد، ميرزا محمدعلى‌ صدرالممالک را براى استمالت روانهٔ شيراز نمود؛ ولى دم گرم او نيز بر آهن سرد ميرآبرزده نثر نکرد و در جداسري، استبداد به خرج داد. اندک اندک جمعى از نظاميان قاجار و کرد و افغان هم که براى مخاصمت با او اعزام شده بودند، به استعانت وى برخاستند و کار او را قوت بخشيدند.


بازن، کشيش ژزوئيت، مى‌نويسد که نادر همه تلاش خود را براى اسکات وى به‌عمل آورد و وقتى ديد که کار بى‌نتيجه است، در صدد قتل او بر آمد. چون محمدتقى‌خان هوشيار بود و ارباب خود را به‌درستى مى‌شناخت و به خصلت‌هاى او وقوف تمام داشت، به هيچ‌وجه مکر نادر را متحمل نشد و درصدد برآمد حداقل آزادى خود را به بهاء کمترى نفروشد! شورش مدتى زياد به طول نينجاميد و شهر و ساکنان آن به تصرف محمدحسين‌خان سردار درآمد (Lettres Edifiamtes et Curieuses, .... ;pp 196-297).


به‌دستور نادر، محمد‌تقى‌خان را به اصفهان ـ که آن هنگام شاه در آنجا مقيم بود ـ بردند و در روز ورود از، فضيحت بسيار به پا کردند. او را وارونه بر خرى سوار کردند، يک چشم او را در آوردند و ديگرى را باقى گذاشتند تا قبايح وارد بر خود را خوب ببيند! آنگاه او را خصى کردند و فرزندان او را در پيشش سر بريدند و زنان او را هم به اهل اردو دادند، ولى آنان تعدى به خرج ندادند و شنيعت مذموم ديگرى به‌عمل نياوردند (عالم‌آراى نادري؛ ج۳، ص ۱۳۲، ۱۳۳).


معلوم نيست محمدتقى‌خان، با همهٔ آنچه بر وى گذشته بود، از چگونه تمهيداتى بهره مى‌گرفت که دگرباره مورد توجه نادر واقع شد و با جلب اعتماد او، منصب مهم و معتبر مستوفى‌گرى ممالک فتح شده سند را به‌دست آورد و پس از مرگ نادر نيز که احمد‌خان ابدالى در مناطق شرقى ايران اقتدار به هم رسانيد، در رکاب او صاحب اعتبار شد و حتى در جنگ‌هاى وى با هنديان، از خود شجاعت‌‌ها نشان داد.


درست در همان ايامى که شورش محمد‌تقى‌خان آغاز شد، طغيان ديگرى در استرآباد به وقوع پيوست که برپا کنندهٔ آن، محمد‌حسن‌خان، از اولاد رقيب سابق نادر (فتحعلى‌خان قاجار) بود. اين شخص در رأس گروهى از ترکمانان يموت و ايل اشاقه‌باش قاجار استرآباد را گرفت و خرابى‌هاى وسيعى به بار آورد. محمدزمان‌خان، فرزند محمد‌حسين‌خان قاجار، از طوايف يوخارى باش، که حاکم شهر بود گريخت و نادر به بهبودخان، سردار اتک، دستور داد که براى قلع مادهٔ فساد اقدام کند و او با معاضدت سپاهيانى که اردوى خان قاجار را ترک کرده بودند، توانست محمد‌حسن‌خان را شکست دهد و به جانب صحراهاى شمالى ـ که پس از اين هم مکرر مأمن و ملجأ او گرديد ـ متوارى سازد (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 243-244).


چند ماه پس از اين وقايع، محمدحسن خان در خوارزم ديده شد که اين بار درصدد ايجاد بلوا و فتنه در آن منطقهٔ بلاديده بود. على‌قلى‌خان، برادزادهٔ نادر، که اندکى پيش مأمور دفع اغتشاشات آن نواحى بود، با بهبودخان براى دفع او بسيج شدند و با اينکه در ابتدا تعللى در کار مشاهده شد، سرانجام محمد‌حسن‌خان شکست خورد و در دشت‌ها نامرئى گرديد. از اين پس تا پايان عمر نادر از او اثرى در دست نيست. او در دورهٔ احفاد نادر ـ چنانکه بيايد ـ از سرجنبانان شهير شد.


على‌قلى‌خان پس از امنيت منطقهٔ خوارزم و رهائى دادن پانصد تا ششصد خانوادهٔ ايرانى که در دست ازبکان اسير بودند، به خراسان بازگشت، ولى گويا در همين زمان‌ها بود که به تصريح محمد‌کاظم وزير مرو خود در خط طغيان افتاد و اين امر را با الله‌وردى خان از سرداران همرکاب خويش در ميان نهاد، ولى چون مشاراليه نمى‌خواست بر ولينعمت خود نادر خيانت ورزد، على‌قلى‌خان او را مسموم کرد (محمدکاظم اين وقايع را با تفصيل تمام ذکر کرده است (عالم‌آراى نادري؛ ج۳، ص ۱۴۶ - ۱۶۵).


تا اينجا همهٔ شورش‌هائى که عليه نادر به پاخاسته بود، مغلوب شده بود؛ هم بدين دليل که بين هيچ يک از آنان در ميان مردم از نفوذ و موقعيت قابل اعتنائى برخوردار نبودند. دليل سوم را بايد قدرت مهيب و ترسانندهٔ سپاهيان نادر دانست که على‌رغم همهٔ دشوارى‌ها و گرفتارى‌ها، به شخص شاه وفادار مانده بودند. در واقع، عامل عمدهٔ اين وفادارى را مى‌توان انضباط شديد نظامى حاکم بر اردوى نادرى و اعتماد فوق‌العادهٔ فرد فرد نظاميان به وى دانست. برخى برآنند که چون بخشى از گروه سپاهى از عناصر سنى مذهبى چون ترکمانان و افغانان و هندى‌ها تشکيل مى‌دادند، و آنان در اساس نسبت به عوامل شيعه احساس دلبستگى نداشتند، طبيعتاً عکس‌العمل‌هاى ناموافقى نيز نشان نمى‌دادند (Nadir Shah: A Cirtical Study Based Mainly Upon Contemporary Souices; P 254). بر اين جمله بايد اضافه کرد که قشر سپاهى در تمامى عصر نادري، از مرفه‌ترين و ممتازترين مردم تشکيل مى‌شد و به راستى هرگونه ظلم و بيدادى که بر انفاس مستضعف مى‌رفت، بر اين گروه، تأثيرى فراوان نداشت؛ چه آنها خود عامل اجراء اوامر بودند و خدمت آنها هر قد هم که به زيان طبقات بى‌دست و پا و زبون شده مى‌انجاميد دست‌کم براى خود آنان مصيبتى به بار نمى‌آورد!