پس از استقرار نادر بر اريکه سلطنت، اين احساس براى دربار و مردم ايران قابل درک بود که با وجود گوشمالى سرکشان مهاجم، هنوز ريشه‌هاى خطر نخشکيده است و به‌خصوص عوامل طغيان و خرابى‌هاى بى‌شمار به مجازات اعمال ناصواب خود نرسيده‌اند. تحريکات مکرر حسين‌سلطان، حاکم قندهار، در سال ۱۱۴۴ق بديهى شده بود، و به‌دليل مساعدت مداوم وى بود که محاصره هرات به سالى انجاميد.


نادر پس از تاجگذارى و قلع و قمع ياغيان بختيارى (۱۱۴۸ ق) موقع را براى استرداد قندهار و رسانيدن سرحدات شرقى کشور به مرزهاى طبيعى آن مناسب مى‌ديد و پس از تجهيز سپاه و جمع‌آورى ماليات در رجب سال ۱۱۴۹ در رأس هشتاد هزار سپاهى از راه ابرقو و کرمان رهسپار قندهار شد. حسين‌سلطان که از حرکت وى مطلع شده بود آذوقهٔ کافى در شهر گرد آورد و محمد صيدالخان افغان را به قصد شبيخون زدن بر سپاه نادر فرستاد. قواى محمد صيدال‌خان در شوال سال ۱۱۴۹ شکست خورد و هزيمت يافت و حاکم قندهار را وادار به حصار دارى ساخت؛ اما استحکامات شهر به نوعى بود که امکان فتح سريع آن نمى‌رفت. بنا به گفته مرعشى صفوى در زمان گرگين‌خان، شهر قندهار هفت حصار و پنج دروازه و سه برج داشته است (مرعشى صفوي، ميرزامحمد خليل؛ مجمع‌التواريخ؛ تصحيح عباس اقبال آشتياني؛ ص ۱۲ ـ ۱۳).


فکرى که به خاطر نادر رسيد، بناى شهرى در مقابل آن در محل ”سرخ‌شير“ بود، با بازار و مسجد و حمام. هر يک از سرکردگان و امرا نيز براى خود عماراتى در آنجا بنا نهادند و شهر به نادرآباد مشهور شد. بعد از فتح قندهار نيز جميع ساکنان را به نادرآباد منتقل کردند و پس از درگذشت نادر، همان جا به قندهار شهرت يافت (مالکم، سرجان، تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۲۴).


محاصره قندهار پانزده ماه طول کشيد (شوال سال ۱۱۴۹ ـ ذى‌الحجه سال ۱۱۵۰) و سرانجام به همت مردان دلاور بختياري، يکى از برج‌هاى مهم به نام دده سقوط کرد و به‌دنبال آن، همهٔ شهر به تصرف قواى ايران درآمد. نادر به حسين‌سلطان که از در استيمان درآمده بود، وعدهٔ عفو داد و او و کسان خود را به مازندران تبعيد کرد. چنين مى‌نمايد که شهر نادر از ميان برداشتن خصومت‌هاى تاريخى شيعه و سنى در جلب قلوب افغان‌ها نيز مؤثر افتاده و جمع قابل ملاحظه‌اى از آنان را به صفوف سپاه او کشانيده بود.


در حين محاصرهٔ قندهار بست و صفا و قلات و تمام بلوچستان و مکران به تصرف نيروهاى دولتى درآمد و پسر بزرگ نادر، رضاقلى ميرزا، شهرت و اعتبار قابل اعتنائى کسب کرد. چون حاکم قندهار از حاکم ماوراء‌النهر کمک خواسته بود، نادر، فرزند مهين را با دوازده هزار سپاهى به دفع او اعزام داشت. رضاقلى ميرزا لشکر وى را شکست داد و بلخ را به تصرف درآورد و آنگاه با استفاده از تدابير سردار مجربى چون تهماسب قلى‌خان جلاير، از جيحون گذشت و تسخير بخارا را وجههٔ همت ساخته، دگرباره شکستى بر سپاه ازبک وارد آورد (مالکم، سرجان، تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۲۵). اما نادر فرزند دلاور را امر به بازگشت داد و چون هدف‌هاى بزرگى در پيش‌روى داشت، اجراء نقشه تسخير بخارا را به فرصت‌هاى بهتر آينده موکول کرد.


در ايام مجاربهٔ قندهار، نادر سفير تازه‌اى را به دهلى فرستاد و از پادشاه هند، تقاضا کرد که بنابر اتحاد مابين دو کشور، به حکام مناطق سرحدى فرمان دهد از ورود فراريان افغان به خاک هند جلوگيرى کنند. ولى متأسفانه باز جوابى نيامد و اين بار، مصمم شد که براى آرامش قطعى صفحات مرزى ايران و رسانيدن مرزهاى مملکت به حدود تاريخى آن خود اقدام نمايد۱.


(۱) سابقه اعزام به هند و ايجاد ارتباط، در زمان نادر، به سال تاجگذارى تهماسب (۱۱۴۲ق) مى‌رسد که على مردان‌خان شاملو نامزد اين مهم شده بود و پس از آن هم به روزگار قدرت‌يابى نادر، محمدخان قوريساول‌باشى و محمدخان ترکمن مأمور دربار شده بودند که محمدشاه، سفير ايران را بى‌جهت نگاه داشته بود و تا تعيين عنوان مناسبى جهت نادر (!) رخصت بازگشتن به او عطا نمى‌کرد.


محمدشاه، از احفاد گورکانيان هند، که از سال ۱۱۳۱ق /۱۷۱۹ م بر آن کشور وسيع حکومت مى‌کرد، مردى به غايت عاجز و زبون و بى‌اراده بود و در يکى از دشوارترين روزگاران تاريخ هند، بر مسند سلطنت تکيه کرده بود. از يک طرف جماعات مارتايامهرات و تاخت‌وتاز در اکناف مملکت و استيصال مردم پرداخته بودند و از طرف ديگر حکام و واليان نالايق به خرابى کارها کمک مى‌کردند و از طرفى هم مدت‌ها بود که پاى دولت‌هاى استعمارگر اروپائي، به‌ويژه انگليس و فرانسه، به آن سرزمين باز شده بود و تا به زمان او برسد، کلکته و نواحى اطراف گنگ را تصرف کرده بودند۲.


(۲) داستان غم‌انگيز ورود ماجراجويان باخترى و به‌خصوص انگليسى‌ها به هند از سال ۹۰۳ ق/ ۱۴۹۷م آغاز مى‌شود که از باز کردن يک باب تجارتخانه شروع شد و آرام آرام به تسخير همه آن اقليم پهناور به سال ۱۲۷۳ ق/ ۱۸۵۷ م خاتمه پذيرفت. کيفيت نيرنگ‌ها و تزويرها و شعبده‌بازى‌ها سياسى مرد فرنگ و عمدتاً دولت عدالت شعار انگليس ـ از آنجا که تاريخ هند به حقيقت داستان زندگى همهٔ شرق در چند قرن اخير است ـ سزاوار تأمل بسيار است ( رجوع کنيد به: محمود، محمود، تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن ۱۹ م؛ ج ۱، ص ۱۱ ـ ۱۸).


ظهور فاتح نامدارى چون نادر و انديشه‌هاى جهانگيرانهٔ او نيز طبعاً بربار دشوارى‌هاى دربار هند اضافه مى‌کرد و محمدشاه ناتوان را که شاهد تجزيه کشور وى بود و دسايس بى‌شمار درباريان سفله را به چشم مى‌ديد، درمانده‌تر و بينواتر مى‌ساخت. بهانه‌‌هاى نادر براى حمله به هند هرچه بود، بى‌شک از خرابى اوضاع آن کشور مايه مى‌گرفت، و اين هم جبر تاريخى و تقدير تخلف‌ناپذير حکومت‌هاى سست و فاسد و پوشالى است که سقوط کنند و جاى خود را به شايسته‌تران، زورمندتران و قاطع‌تران بسپارند.


نادر در سال ۱۱۵۱ در ماه صفر غزنين، در ماه ربيع‌الاول کابل و در ماه جمادى‌الثانى جلال‌آباد را مسخر کرد. نصرالله ميرزا که به تاخت‌و‌تاز ”باميان“ و غوربند مأمور شده بود، در جلال‌آباد به خدمت پدر رسيد و رضاقلى ميرزا که تا حدود بخارا پيش رفته بود در ”بهار سفلي“، در پنج فرسنگى جلال‌آباد، به اردوى شاه پيوست. نادر نيابت سلطنت ايران و اختيار عزل و نصب بيگلربيگى‌ها را در خلال غيبت خود به رضاقلى‌ميرزا تفويض کرد۳.


(۳) محمدکاظم وزير مرو تفصيلى از آئين ملکدارى را که شاه به فرزند خود خطاب و توصيه کرده است بيان مى‌دارد (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۳۸۱ ـ ۳۸۳).


به شاه اطلاع داده شد که ناصرخان، حاکم پيشاور و کابل، با بيست‌هزار سپاهى تنگهٔ خيبر را نگهدارى مى‌کند. نادر به مدد افراد بومى اطلاعاتى کسب کرد و از راه ”سرچوبه“ تنگه را دور زد و ناصرخان و سپاه وى را چنان غافلگير ساخت که پس از اندک زد و خوردى پا به فرار نهادند (رمضان سال ۱۱۵۱). از اين مرحله تا لاهور موانع زيادى چون رود اتک و قلاعى که معابر رودخانه‌ها را حفاظت مى‌کرد، در ميان بود که نادر همه را با روشن‌بينى و شهامت پشت سرگذاشت و خود را به لاهور رسانيد. آنگاه نادر براى نبردى قطعى که سرنوشت سپاه ايران را تعيين مى‌کرد، به جانب دهلى روى نهاد و چون شنيده که محمدشاه با ارتش هند در کرنال۴ اقامت گزيده و آرايش جنگى گرفته‌اند، بدان سو حرکت نمود (کيشميش اوف؛ اردوکشى نادرشاه به هندوستان؛ ترجه اتابکي؛ ص ۳۳). تعداد قواى ايران را پس از وضع ضايعات ميان راه و تفريق آن عده که براى حفظ قلاع و خط رجعت اردو مأمور شده بودند بالغ بر هشتاد هزار نفر دانسته و اردو محمدشاه را در حدود سيصد هزار نفر نظامى و دو هزار فيل و نهصد توپ ذکر کرده‌اند۵. به اين ترتيب، نادر با دشمنى سروکار داشت که از حيث عده و اسلحه، حايز تفوق مضمحل کننده‌اى بود و با شناختى که از مواضع جنگى داشت از ميهن خود نيز دفاع مى‌کرد؛ ولى دليرى و تدبير کار خود را کرد و با توجه به مضمون نامه‌اى که نادر پس از انجام کار هند به فرزند خود، رضاقلى‌ميرزا، نوشته، ابتدا فوجى از سپاه ايران با مقدمهٔ لشکر هند به جنگ پرداخت و آن را مغلوب کرد و پس از کوششى که براى منع‌الحاق لشکر سعادت‌خان به لشکر محمدشاه نمود و فايده‌اى بر آن مترتب نبود، محمدشاه به امداد امرا مستظهر گرديد و سنگر را رها کرد و به ميدان آمد. نايره جدال که تا دو ساعت افروخته بود، به کشتار جمع عظيمى از هندوان و اسارت برخى از اعاظم آنان، چون سعادت‌خان، انجاميد و دو ساعت و نيم ديگر صرف تعاقب اردوى شکست خورده و منهزم گرديد۶.


(۴) کرنال، آبادى بزرگى در ۱۲۵ کيلومترى شمال دهلى است و دهکدهٔ کوچک شاه‌فيروز در ده کيلومترى آن است که بزرگ‌ترين جنگ نادرشاه با محمدشاه در آنجا در گرفت و در بازگشت از هند، شهر کوچکى به‌نام ”فتح‌آباد“ به دستور نادر در آن محل ساخته شد (وجوع کنيد به: لارودي، جبيب‌الله؛ زندگانى نادرشاه (پسرشمشير)؛ ص ۱۳۷).


(۵) نبردهاى بزرگ نادرشاه؛ ص ۲۲۶.

جميل قوزانلو مى‌نويسد: ”قشون هند جميعاً به ۳۵۰ هزار نفر سوار و پياده تخمين مى‌شد و داراى سيصد عراده توپ سبک و سنگين بوده با دوهزار زنجير فيل“ (جنگ ايران و هند؛ ص ۴۹).


(۶) مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۲۷ ـ ۲۸. و اردوکشى نادر به هندوستان؛ ص ۳۷. مقتدر مى‌نويسد: ”سعادت‌خان به‌دست سوارهاى بختيارى اسير و سپاه او متلاشى شد“ (تاريخ نظامى ايران؛ ص ۲۴).


ميرزا مهدى استرآبادى تلقات سپاه هند را بالغ بر سى‌هزار نفر مى‌داند؛ (جهانگشاى نادري؛ ص ۳۲۶) در حالى‌که عده‌اي، جمع مجروحان و مقتولان اردوى ايران را قريب ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر برآورد مى‌کنند (اردوکشى نادرشاه به هندوستان؛ ص۳۷). آنچه از بابت اين جنگ و علل و آثار آن نوشته‌اند، بيشتر به کفايت شخصى فرماندهان نبرد بستگى داشته است و از طبيعت نادر مستبعد است که نتيجه چنين نبرد قاطعى را خود نفهميده و موقوف بر حسد و حيلهٔ چند نفر از امراى اسير کرده باشد۷. پس از پايان کار، شاه سجدات شکر الهى به‌جاى آورد و به سران لشکر و دلاوران و نامداران پاداش بخشيد و به قول محمدکاظم وزير مرو: ”فرزند ارجمند خود را که موسوم به مرتضى‌قلى ميرزا بود خطاب به نصرالله ميرزا نمود ـ عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۴۴۱“. چون سپاه محمدشاه به محاصره افتاد و قحطى آذوقه و علوفه براى سربازان و چهارپايان و ترس از حملهٔ مجدد قزلباش، آنها را از پاى درآورده بود، مذاکرات صلح انجام شد و متعاقباً محمدشاه به خدمت نادر رسيد و با گرفتن اطمينان بردوام و بقاء خود، قواى ايران را به دهلى دعوت کرد. نادر پس از ورود به شهر، در پانزدهم ذى‌القعده سال ۱۱۵۱ که مصادف با نوروز و عيد اضحى بود جشنى برپاى داشت و به مضمون ذيل سکه زد:


              هست سلطان بر سلاطين جهان               شاه شاهان نادر صاحبقران


(۷) مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران، ج۲، ص ۲۸-۲۹.

کيشميش اوف مى‌نويسد: ”تا آن موقع تاريخ نشان نداده بود که سپهسالار و فرمانده کل اردو پهلو به پهلوى افراد در ميدان کارزار جنگ نمايد و در محاربه پيشقدم واقع شده باشد“ (اردوکشى نادرشاه به هندوستان؛ ص ۳۷) و بايد گفت که نادر بسيارى از نبردهاى تاريخى خود، بدين‌گونه عمل مى‌نموده و شخصاً نيز صف‌شکنى و زروآزمائى مى‌کرده است.