در سال ۱۱۵۴/۱۷۴۱ م ايران تحت لوار نادرى به قدرت منضبط و شايسته‌اى تبديل شده بود که در سراسر آن نظم، امنيت و آسودگى به چشم مى‌خورد. ثروت سرشارى که به همت بازوى دلاوران و خردمندى و رهبرى درست نادر، از هند به‌دست آمده بود، نويد آينده‌اى مرفه و متنعم را به جامعه ايرانى مى‌داد و پس از عسرى بدانگونه دردناک و کشنده، يسرى اينسان اطمينان‌بخش و مسرت‌انگيز به‌وجود آمده بود. نادر على‌رغم عمر ۵۴ ساله و بيمارى شديد معده‌ خود، حذاقت و دلسوزى پزشک مجرب چون علوى‌خان را که از هند همراه وى آمده بود در کنار داشت. اگر از غرور و تفرعنى که خاص انسان‌هاى در اوج توانائى‌هاى ظاهرى است، و به‌خصوص با احوال عمومى مردمى در آن زمان هم ناسازگار نمى‌نموده، بگذريم، خصال حکمرانى صميمى و ملت‌نواز را در خود حفظ مى‌کرده است. البته طبيعى است که دلالت‌هاى آشکار منطق ابدى ”زورمندي“ و ”حق‌اقوي“ را به ديده بگيريم و به او، که تا آن روز مخالف و جنبندهٔ سرکشى را مدتى مديد در برابر خود نديده و تحمل نکرده بود، حق بدهيم که در چشم دشمنان خود بخت‌النصرى جلوه کند که مى‌گويد: ”من با يک پا هند را گرفتن و اگر با دو پا حرکت کنم، دنيا را تسخير خواهم کرد“۱.


(۱) از گزارش کالوشکين به سن پترزبورک، به نقل از:


Nadri Shah: A Critical Study Based Mainly Upon Contemperary Sources; P . 200


آنچه نادر انجام داد بود مفهوم روشنى از اقدامات اساسى براى نجات کشور، حفظ آبروى تاريخى آن و بازگرداندن غرور و اعتبارات ملى داشت، ولى از اين پس برخى از اقدامات شديد او جنبهٔ خودخواهانه و انتقام‌گيرانه پيدا مى‌کند که البته دست‌به‌دست عوامل متعددى که از رهگذر خودبينى و تفرعن بى‌نهايت و ناچيزگيرى زندگى ديگران و بى‌اعتنائى به سرنوشت آنان حاصل مى‌شود، يايه‌هاى عظيم کاخ بلند سعادتى را که بدين نمط آراسته بوده، لرزان مى‌کند و آنقدر به موريانهٔ استبداد رأى و بدگمانى و تفتين و مردم آزادى اجازه خودنمائى و فعاليت مى‌دهد که به يکباره سقف خانهٔ باشکوهى را که بر پا آمده بود، برسر او و ساکنان آن ويران مى‌گرداند. اين امر، از حقايق بديهى و مسلم تاريخ است که وجود يک نفر مغرور هر قدر هم که در کمال توانائى و هوشمندى باشد براى سعادت دائمى ابناى يک قوم و ملت کافى نيست. باري، بسيارى گفته‌اند که براى نادر سعادتى بى‌نظير بود اگر وقتى از مشهد به استرآباد و مازندران قدم مى‌گذاشت و از راه جادهٔ سنگفرش شاه‌عباسي، عازم تهران بود، تيرى که در دل جنگل‌هاى سوادکوه به‌سوى وى صفير کشيد، او را از پاى در مى‌آورد و حالت قهرمانى و عظمت مآبى او را در هاله‌اى از افسانه‌ها و اساطير فرو مى‌برد، تا اينکه بماند و بعد از اين تاريخ، شش سال زندگانى پر رنج و درد را براى خود و نزديکان و ابناى ملت خود فراهم گرداند. با تأسف، تاريخ را مجال چنين چون و چراهائى نيست و هر آينه اعتبارى داشته باشد عبرت گرفتن آحاد مردم از نيک و بد رويداد‌ها است؛ چنانکه نفس مهذبى چون سعدى مى‌فرمايد:


اينکه در شهنامه‌ها آورده‌اند
رستم و روئينه‌تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملک
کز بسى خلق است دنيا يادگار


اين بار مقصود نادر انتقام‌گيرى از سرکشان داغستان بود که هنگام عزيمت او به هند، بردار وي، ابراهيم‌خان ظهيرالدوله، را کشته و ترکتازى‌هاى بى‌شمار در قفقازيه به راه انداخته بودند. حادثهٔ تيراندازى به او، موجب شد که به رضاقلى‌ميرزا، فرزند هم رکاب وي، گمان سوء برد و او را وادار به توقف در تهران نمديد (ربيع‌الاول ۱۱۵۴/ مى ۱۷۴۱). شاه از راه تهران و قزوين به آذربايجان و سپس به قازى قموق وارد شد. شهرت ترسانندهٔ او نه تنها براى لزگى‌ها که مردمى کوه‌نشين و فقير، ولى دلاور بودند، هراس‌انگيز مى‌نمود، بلکه نزديک شدن وى به سر حدات روس و عثماني، هر دو حريف کهنه کار را نيز به تکاپو انداخت. وقتى هر سه طايفه از يکدندگى و سماجت و قاطعيت سياست‌هاى شاه آگاه شدند، به ايجاد نوعى اتحاد در ميان خود، تمايل يافتند و به کارشکنى‌هاى تمامى ناپذيرى دست زدند.


گويا سران لزگى قصد تسليم داشتند که از نيت نادر داير بر کوچانيدن خود به خراسان آگاه مى‌شوند و براى آنکه سران آنان کشته نشوند و خود نيز تا پايان عمر به بيگارى تن در ندهند، تصميم به مقاومت مى‌گيرند؛۲ پس کودکان و زنان خود را در کوهستان‌ها پناه دادند و آمادهٔ دفاع شدند. سپس شبى بر اردوى نادر شبيخون زدند، عده‌اى را کشتند و مال بسيارى را به غنيمت بردند. مرد پيروزمند، ديگر نمى‌توانست از سرعت عمل و غافلگيرى کند، چون فرزندان کوهسار از او تندتر مى‌دويدند! امکان تهديد و تخويف شيوخ جبال را هم نداشت، چون آنان چيزى براى از دست دادن و پيشمان شدن نداشتند! از راه‌هاى ناشناخته و صعب نيز نمى‌توانست بگذرد و دشمن را در محاصره افکند، چون آنان همهٔ گذرگاه‌ها را بهتر از او و کسان او مى‌شناختند و به چالاکى بزها روى صخره‌ها جست و خير مى‌کردند! و سرانجام نه توپخانه مى‌توانست به کار آيد، نه تجهيزات سپاهيگرى و سوق‌الجيشى و نه نيرو و نبوغ فرماندهي؛ چون اساساً دشمن معلوم و صف بسته با ميمنه و ميسره‌اى در ميان نبود، مشتى مردم تهى‌دست، سختکوش، پرغرور و آزاده بودند که داروندار خود را به همراه داشتند و براى پاسدارى آن مايه‌اى نمى‌گذاشتند!


(۲) لکهارت مى‌نويسد که نادر در اين تاريخ ۱۵۰ هزار مرد سپاهى در زير فرمان خود داشته است که به تصريح بازن، قمست عمدهٔ آنان را هنديان، ازبک‌ها، تاتاران و افغانان تشکيل مى‌داده‌اند و مشاهدهٔ چنين موکب محتشمى لزگى‌هاى جار و تله را سخت به وحشت انداخته بود و به قصد قبول اطاعت، به خدمت نادر کشانيده بود (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۲۰۱).


بدين‌گونه، يک سال و نيم از عمر و وقت گرانبهاء نادر در پاى کوه‌هاى بلند داغستان تلف شد و متاعب و بى‌حدوحصر بر او و ارتش پيروزمند آن که در آن روز شايد يگانهٔ دهر بود، گذشت و سرانجام هم به بهاء خرابى يک منطقهٔ مردپرور ايران و پريشانى اعصاب و ارادهٔ نادرى پايان پذيرفت. ماحصل اين را بايد گفت که فشارهاى نادر، اين مردان جنگى نيرومند را از ميدان به در نکرد؛ چه، مبارزه جزئى از زندگى آنان بود و از عواملى که آنها را گستاخ‌تر و بى‌پرواتر گرداند۳ و نسبت به حکومت ايران بى‌اعتناتر ساخت. تا آنجا که بعدها نيز وقتى جنگى ميان جانشينان پطر و نادر ـ در زمان الکساندر اول و فتحعلى شاه ـ در اين مباحث بروز کرد، زمينهٔ جدائى آنان از ايران فراهم گرديد. اگر چه مرد دلاور و بى‌باکى چون شيخ شامل، سال‌ها پس از استقرار ظاهرى روس‌ها در قفقازيه نيز به مبارزه ادامه داد و با سلطه جبارانهٔ تزار و اعوان وى جنگيد، وقتى که سرانجام به زور و قدرت وحشتناک سالدات تسلى شد، ناظران جهانى گفتند: ديگر از اين به بعد براى مطالع روس‌ها تا اقبانوس هند، مانع عمده‌اى وجود ندارد! (رجوع کنيد به: تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن ۱۹ م؛ ج۲، ص ۵۱۲ -۷۲۶).


(۳) محمدکاظم وزير مرو حکايت مى‌کند که وقتى لزگى‌ها بر اردوى نادر شبيخون زدند و قسمتى از سراپرده و حتى پردگيان وى را ربودند، به تلافى اين امر نادر دستور داد که برخى از زنان آنان را که به اسارت افتاده بودند، به خرابات بنشانند، حتى آنان را به درجات مختلف تقسيم‌بندى کرد و افراد اردو را وادار به اعمال ناشايست کرد (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۶۳۵ - ۶۳۶).


نادر در طول توقف خود در قفقاز سعى کرد به کمک کاپيتان جان التوان انگليسي، ناوگانى در درياى مازندران به‌وجود آورد که هم براى ارتش وى آذوقه حمل کند و هم به انحصار نيروى دريائى روس‌ها در آن دريا پايان بخشد. وى تا حدى بدين مهم توفيق يافت، ولى تلاش روس‌ها براى عقيم گذاشتن اقدامات بحرى ايران ادامه يافت. آنان نه تنها به تشکيل نيروى دريائى ايران در بحر خزر کمکى نکردند، بلکه از اقدامات نمايندگان شرکت تجارى انگلستان در روسيه نيز جلوگيرى کردند۴.


(۴ P 205