رنر صنايع را براساس اهميت استفاده از مواد اوليه، بازار، نيروى کار، مديريت، سوخت، سرمايه و حمل و نقل به گروه‌هاى صنايع استخراجى (Extractive Industries) توليدى (Productive Industries)، فابريکى (Fabricative Industries)، و تسهيلاتى (Facilitative Industries)، طبقه‌بندى کرده است(1). به‌نظر وى در شرايطى که فرآيند صنعت مستلزم استفاده از مواد اوليه حجيم، پر وزن و فسادپذير است. صنايع تمايل به استقرار در محل مواد اوليه دارند. برعکس در مواردى که فرآيند صنعت منجر به افزايش درجه شکنندگى و خسارت‌پذيرى (Fragility) شود، صنايع به استقرار در محل بازار گرايش خواهند داشت. در حالتى‌که سوخت به منزلهٔ مهمترين اجزاء در فرآيند توليد تلقى شود، تمايل به اسکان در محل عرضه منابع سوختنى افزايش مى‌يابد. بالاخره در صنايع کاربر که سهم هزينه نيروى کار مهمترين عامل به حساب مى‌آيد. استقرار در محل عرضه نيروى کار ارزان و فراوان يک مزيت به شمار مى‌آيد.


1 . G.T. Renner "some principles and laws of Economic Geography" Journal of Geography 49.1950.PP. 14-22.


رنر، همچنين از واژهٔ همزيستى صنعتى (Industrial Symbiosis)، و انواع آن صحبت کرده است. در همزيستى غير سازگار (Disconjunctive symbiosis) صنايع ناهمگن به دلايل خاصى در مجاورت يکديگر استقرار مى‌يابند. مکان گزينى صنايع نساجى در شهرهاى معدنى به‌دليل استفاده از نيروى کار ارزان و فراوان زنان در اين‌گونه مناطق، نمونه بارزى تلقى مى‌شود. در همزيستى سازگار (Conjunctive symbiosis) تنها صنايعى که با يکديگر از نظر ارتباط داده‌ها و ستانده‌ها پيوندارگانيک دارند در يک جا جمع مى‌شوند. به اعتقاد رنر اين‌گونه همزيستى به ايجاد هسته‌هاى عمدهٔ صنعتى (con- Industrializtion) منجر مى‌شود.