تبيين منطقى در خصوص نحوهٔ سازماندهى فضائى در جغرافيا به‌طور عام و مکان‌يابى صنعتى به‌طور خاص، مستلزم استفاده از تئورى و مدل است.


نظريه‌هاى قديمى مکان‌يابى صنعتى عليرغم تنوع، در کل به سه گروه نظريه‌هاى حداقل هزينه (Least - cost - approach)، تجزيه و تحليل بازار (Market - area - Analysis) و حداکثر سود (حداقل هزينه و حداکثر درآمد) قابل تفکيک هستند.


تا قبل از ۱۹۶۰ در نظريه‌هاى حداقل هزينه، انسان اقتصاد‌گرا به منزلهٔ مهمترين فرض حاکم مدنظر بوده است. انسانى که علاوه بر تلاش براى کسب حداکثر سود، از اطلاعات و آگاهى‌هاى مورد نياز در فرآيند تصميم‌گيرى نيز برخوردار است. گذشته از آن توانائى رقابت با رقباء و آينده‌نگرى هم دارد. واقعيت امر آن است که چنين فرضى جنبه مجازى داشته، تحقق عينيت آن در جهان بعيد به‌نظر مى‌رسد. بدين‌سان، باب ديگرى در نظريه‌هاى مکان‌يابى صنعتى با عنوان نگرش رفتارى و بر مبناى انسان بهينه جوى فرعى و يا جانبى طرح گرديد. مبناى نظريه‌هاى حداقل هزينه، کاهش هزينه‌هاى حمل و نقل بود و به هيچ وجه عامل تقاضا به‌عنوان يک فاکتور مکان‌يابى صنعتى موردنظر بود. عدم گنجاندن اين عامل در تحليل‌هاى نظرى صنعتي، موجب پيدايش تئورى ديگرى در جغرافيائى صنعتى با عنوان نگرش تجزيه و تحليل بازار بر مبناى عامل رقابت شد. چارچوب نظريه‌هاى مکان‌يابى در اين حالت بر عامل تقاضا تکيه دارند. مجريان صنعتى نه از طريق کاهش هزينه‌هاى حمل و نقل، بلکه با دسترسى به بازار مطمئن‌تر و گسترده‌تر، سعى در افزايش درآمد دارند.


نظريه‌هاى حداکثر سود، در پى به حداقل رساندن هزينه‌هاى حمل و نقل و همزمان با آن به حداکثر رساندن درآمد هستند به‌طورى که تفاوت ميان منحنى درآمد و هزينه، متضمن سود حداکثر براى مجريان صنعتى گردد.