اساس اين نظريه براساس تفکيک ميان صنايع پايه (Basic Industries) و صنايع غيرپايه (Non Basic Industries) استوار است. منظور از صنايع غيرپايه صنايعى هستند که توليدات آنها در کل به‌منظور رفع نيازهاى محلى و داخلى استفاده مى‌شوند. برعکس، صنايع پايه صنايعى هستند که معمولاً براى ارائه در بازارهاى برون مرزى و صادرات توليد مى‌شوند. مشخص است که تفکيک مرز دقيق ميان اين دو چندان آسان نيست.


الکساندر(1) . و مرفي(2) نسبت ميان شاغلين صنايع پايه و غيرپايه را x / ۱ در نظر گرفته‌اند.


در اين نسبت مراد از x نسبت ميان شاغلين در صنايع غيرپايه به شاغلين در صنايع پايه است. دامنهٔ تغييرات اين نسبت از ۱:۰۵ تا ۱:۲ متغير است. چنين به‌نظر مى‌آيد که با گسترش شهر به‌دليل فزونى جمعيت مصرف‌کننده، سهم صنايع غيرپايه به‌طور قابل ملاحظه‌اى افزايش يابد. بدين ترتيب نتيجه کسر ذکر شده کوچک‌تر خواهد شد.


1 . J.W Alexander "The Basic - Nonbasic concept of urban Economic function". Economic Geography 30.1954.pp. 249-610
2 . R.E Muphey The American city Mcgraw Hill Newyork 1966.Murphy. 1966.


علاوه بر استفاده از نسبت شاغلين پايه به صنايع غيرپايه (B / N)، تکنيک ديگرى نيز به نام روش حداقل نياز (Minimum Requirment) به‌منظور ارزيابى نظريه‌هاى پايه و مبناى اقتصادى مطرح است. اين نگرش که اولمان و ديسى آن را پيشنهاد کرده‌اند مستلزم در نظر گرفتن حداقل افراد براى رفع نيازهاى ساکنان شهر است (Ullman & Dacey 1960). بنابراين شاغلين مازاد بر اين گروه (گروهى که در رفع نيازهاى حداقل افراد جامعه دخالت دارند) در حقيقت به‌عنوان شاغلين صنايع پايه و يا مبنا تلقى مى‌شوند.