قبلاً بايد گفت که هرگونه تعريفى از سياست ارزش نسبى داشته، تمام مفاهيمى که از سياست وجود دارد، حاوى قسمتى از واقعيت است. زيرا در علوم اجتماعى کمتر اتفاق مى‌افتد که دربارهٔ يک قاعده، وحدت نظر وجود داشته باشد. چراکه محقق علوم اجتماعى خود جزئى از موضوع تحقيق مى‌باشد و در عمل مشکل است که نظرات و اعتقادات خود را در تحقيقات خود دخالت ندهد و از تأثيرات گوناگونى که در دوران مختلف زندگى از آنها متأثر بوده است برکنار بماند. با اين وجود به تعاريفى چند از علم سياست مى‌پردازيم:


هارولد ژ. لاسکي، از استادان علم سياست، موضوع سياست را مطالعهٔ ”دولت“ مى‌داند و در تعريف دولت يا به لفظ دقيق‌تر ”دولت سياسي“ گفته شده:


”دولت سازمان اجتماعى مهمى است که از طريق قوانينى که به‌وسيله حکومت، وضع و اجراء شده‌اند، در سرزمينى با مرزهاى معين نظامي، برقرار کند“.


چنانکه از اين تعريف برمى‌آيد، دولت متضمن سه امر است:


- حکومت يا سازمانى که براى نظام اجتماعى قدرت کافى دارد.


- سرزمين معين که داراى مرزهاى مشخص است.


- گروه کثيرى از مردم که در داخل مرزهاى آن سرزمين به‌سر مى‌برند و زير سلطهٔ حکومت قرار مى‌گيرند.


به اين ترتيب اگر اين سه عامل در ميان نباشد، دولت وجود نخواهد داشت.


در تعريف حکومت آمده است:


”حکومت مجموعه‌اى از سازمان‌هاى اجتماعى است که براى تأمين روابط اجتماعى و حفظ نظام جامعه به‌وجود مى‌آيد“.


به‌نظر ”رابرت مک ايور“ منظور از حکومت، حکومت سياسى يعنى تشکيلات متمرکزى است که در جامعهٔ بزرگ يا کوچک، نوعى نظم برقرار مى‌سازد.


در کتاب آشنائى با علم سياست سه نفر از استادان آمريکائي، علم سياست را به‌عنوان علم ”دولت“ يا به‌عنوان رشته‌اى از علوم اجتماعى که مربوط به تئوري، سازمان‌‌ها، حکومت و اعمال دولت است، تعريف مى‌کنند. برطبق اين تعريف، علم سياست عبارت از علمى است که در آن، دولت و اعمال دولتى بررسى مى‌شود.


موريس دوورژه، استاد علم سياست دانشگاه پاريس، هستهٔ اصلى قلمرو سياست را ”قدرت“ مى‌داند. به عقيده ”برتراند دوژونل“ (Berterand de Jouvenel)، استاد جامعه‌شناسى سياسى دانشگاه پاريس و از صاحب‌نظران سياسى مشهور، ”سياست عبارت از مطالعه ”قدرت“ و ”نفوذ“ است“. به‌نظر او هرکس که ديگرى را وادار به انجام عملى کند و يا از انجام عملى باز دارد، اعمال قدرت کرده است.


سرانجام نتيجه‌اى که از تعاريف مذکور به‌دست مى‌آيد اين است که: ”علم سياست عبارت از بررسى تمام اشکال ”قدرت“ در جوامع انسانى است“ که اکنون به بحث مختصر دربارهٔ آن مى‌پردازيم:


در تعريف ”قدرت“ گفته شد، به‌نظر ”برتراند دوژونل“ هرکس که ديگرى را وادار به انجام عملى کند و يا از انجام عملى بازدارد، اعمال ”قدرت“ کرده است.


قدرت از ارکان کشور است و بدون آن مملکت پايدار نخواهد بود. ”قدرت“ پديده‌اى نيست که با تشکيل کشور پيدا شده باشد بلکه عرصهٔ ”قدرت“ پردامنه‌‌تر از ”نهاد سياسي“ است. قدرت در درون همه گروه‌هاى انسانى جايگاهى دارد و مهم‌ترين تظاهر خارجى آن، ”فرمان دادن“، و ”فرمان بردن“ است. در همهٔ گروه‌هاى انساني، آنهائى که فرمان مى‌دهند کم هستند و آنانى که فرمان مى‌برند بسيار هستند.