اين انديشه که خلق و خوى و زندگى اجتماعى هر ملتي، تحت تأثير محيط طبيعى و جغرافيائى است، از ديرباز مورد توجه دانشمندان و محققان بوده است. ”بقراط“، در قرن پنجم قبل از ميلاد با طرح نظريه اقاليم اين رابطه را بيان کردن و کوشيده است تا کيفيت تأثير محيط طبيعى را در جسم و جان بشر مورد مطالعه قرار دهد.


افلاطون نيز دربارهٔ ارتباط ميان عوامل جغرافيائى و محيط طبيعى و نوع معيشيت مردم سخن گفته است. ابن‌خلدون درباره ارتباط محيط طبيعى و جغرافيائى با فرهنگ جامعه مفصلاً بحث کرده و اهميت آن را بيان کرده است.


از نظرگاه ابن‌خلدون زندگى اجتماعى چيزى جزء يک پديدهٔ طبيعى محسوب نمى‌گردد و شرايط و احوال و دگرگونى‌هاى اجتماعى متفاوت مردم، بيشتر از محيط جغرافيائى و آب و هوا سرچشمه مى‌گيرد. به‌نظر او محيط جغرافيائى و آب و هواى متغير و گوناگون در اجتماعات مختلفى که در شرايط طبيعى متفاوتى زندگى مى‌کنند، تأثيرات گوناگونى مى‌بخشد و هر نوع محيط جغرافيائى و آب و هواى ويژه‌اى در آداب و رسوم و اخلاق، داراى تأثيراتى است که از پديده‌هاى سياسى و علل ناچيز ديگر، بسيار مؤثرتر مى‌باشد. او در باب اول کتاب نخست خود، به‌طور کلى پنج مقدمه و پنج فصل را دربارهٔ اجتماع بشر، مسائل و تقسيم‌بندى‌هاى جغرافيائى و آثار آب و هواى مختلف جغرافيائى در روحيات و چگونگى معيشت آنها اختصاص داده و در اين‌باره بحث کرده است.


مونتسکيو نيز معتقد بود که روابط ثابت و معين، ميان آب و هوا و محيط جغرافيائى و شرايط زندگى مردمان، از يک سو و تشکيلات اجتماعي، سياسى و قضائى آنها از سوى ديگر وجود دارد و اين روابط است که روحيه کلى و طرز تفکر و عقيده را به‌وجود مى‌آورد.


مونتسکيو مى‌گويد: ”چند چيز بر آدميان حکومت مى‌کند. آب و هوا، مذهب، قوانين، اصول ارزنده حکومت، نمونه‌هاى چيزهاى گذشته و آداب و رسوم که همه اين عوامل به‌وضع طبيعى کشور، آب و هواى سرد، سوزان يا معتدل بودن، کيفيت خاک، موقعيت و بزرگى آن کشور، همچنين به‌نوع زندگى مردمان که يا کشاورز هستند يا شکارچى يا چوپان وابسته هستند“.


تأثيرات محيط جغرافيائى در زندگى انسان‌ها سبب شد که علاوه بر صاحب‌نظران مذکور، کسانى چون: راتزل (Ratzel)، برونه (Bronhes)، لوپله (F.Le play)، هانتينگ‌تن (Huntington Ellsworth)، در اهميت عوامل جغرافيائى مبالغه کنند و زندگى انسان را معلول مقتضيات جغرافيائى بدانند. اينها که طرفداران ”مکتب جغرافيائي“ مى‌باشند، مى‌کوشيدند که واقعيت اجتماعى را به کمک پديده‌هاى طبيعى توجيه نمايند و شيوهٔ زندگى اجتماعى را برمبناى عواملى چون: پستى و بلندي، اقيانوس‌ها و درياها، خاک و منابع زيرزمين، آب و هوا و... طبقه‌بندى کنند. مثلاً اجتماعات انسانى را به سرزمين‌هاى گرمسيري، بادهاى موسمي، مناطق صحرائي، مناطق قطبي، سرزمين‌هاى آب و هواى اقيانوسى و... تقسيم‌بندى مى‌نمودند.


علاوه براين گروهى از محققان، سراسر زندگى اجتماعى و نيز ظهور و سقوط تمدن‌ها را به عوامل طبيعي، مخصوصاً عوامل جغرافيائى نسبت داده‌اند. مثلاً مى‌دانيم که جامعه و تمدن‌هاى بزرگ قديم مانند: مصر، بين‌النهرين، هندوچين در کنار رودهاى پرآبى چون: نيل، دجله و فرات، سند و هوانگ‌هو پديد آمده و اين را هم مى‌دانيم که کوهستان‌هاى سردسير، تمدن‌پرور نيست و نواحى معتدل و گرمسير براى پرورش تمدن، مناسب‌تر است.


همچنين مسلم است که نژادهاى انسانى از تأثيرات عوامل طبيعي، نمى‌تواند برکنار باشند و هر يک از گروه‌هاى انساني، از ديرباز به اقتضاء اوضاع جغرافيائى پيرامون خود تغييراتى کرده‌اند و بر اثر اين تغييرات توانسته‌اند با محيط خود سازگار شوند و به زندگى ادامه دهند. مثلاً فشردگى ياخته‌هاى پوست مردم آفريقاى استوائى که باعث تيرگى رنگ پوست آنان شده، معلول مجاهدتى است که بدن آنان در برابر آفتاب استوائى به‌کار برده است. يا تنگى سوراخ بينى اسکيموها، نتيجه طبيعى واکنشى است که در مقابل سرماى شديد قطبى در بدن آنان پديد آمده است تا جريان هوا را به آرامى به ريه‌ها برسد و در راه خود اندکى گرم شود.