طرفداران اين نظريه از مخالفين ماده‌پرستان مى‌باشند و پايه و اساس تغييرات اجتماعى را عناصر غير مادى (معنوي) فرهنگ مى‌دانند.


اوژن دوربرتى (E.de. Reberty) تغييرات اجتماعى را بيشتر ناشى از افکار، عقايد و آراء مى‌داند. افراد ديگرى همچون: گوستاولوبن (G.Le.Bon)، جيمزفريزر (G.Frazer) از طرفداران اين نظريه هستند. اما از همه مهم‌تر در اين زمينه ”ماکس‌ وبر“ است. وى پيشتاز تغييرات اجتماعى را مذهب مى‌‌داند و از اين جهت مطالعاتى در تأثير سيستم‌هاى مذهبى مختلف مانند: هندي، بودائي، چينى و يهودى در اقتصاد پيروان آنها به‌عمل آورده است. البته ”مارکس وبر“ اصول مذهبى و روحانى را مهم‌ترين عامل تعيين‌کنندهٔ سرنوشت نمى‌داند بلکه عقايد اخلاقى و مذهبى را از جمله عوامل اساسى تحولات و تغييرات اجتماعى مى‌شمارد.


به‌نظر ”وبر“ آنچه محيط اجتماعى اروپا را مهياى پرورش رژيم سرمايه‌دارى کرده است، همان طرز تفکر ناشى از مذهب پروتستان‌ بوده است. بدين نحوکه پروتستان‌ها، به عکس کاتوليک‌ها که زهد و تقوى را به رهبانيت و ترک دنيا مى‌دانستند، زهد و تقوى را در حمايت و حراست خود انسان و نفس انسان مى‌ديدند. در نتيجه امکان ذخيره و به‌کار انداختن سرمايه براى ايشان فراهم آمد.


”وبر“ مى‌گفت: در سير تحولات کليهٔ جوامع، يک عامل مشترک و ايجابى وجود ندارد. زيرا عامل ايجابى که تحول و تطور تاريخى را موجب مى‌شوند، بسيار متعدد و متغير هستند و در مراحل مختلف تحول اقوام و ملل، دسته‌اى از اين عوامل تأثير بيشتر دارند. مثلاً: ادوارى از تاريخ را مى‌بينيم که حوائج مذهبى و دينى بر اجتماع حاکم است. اما در دوران‌هاى ديگر مى‌بينيم که عوامل اقتصادى و سياسى موجب تغييرات و تحولات اجتماعى قرار مى‌گيرند.