اين تئوري، در ميان علماء اجتماعى و فلاسفهٔ تاريخ موقعيت با اهميتى دارد. نخستين کسى که عقيده دارد عوامل اقتصادى عامل اصلى تغيير اجتماعى است ”کارل مارکس“ است. به‌عبارت ديگر او عامل مسلط در تغييرات اجتماعى را عوامل اقتصادى مى‌داند.


مارکس اگرچه نخست پيرو اصول فلسفى هگل دانشمند بزرگ آلمانى که عقيده داشت ”افکار و عقايد“، گرداننده چرخ‌هاى حيات هستند، بود. با اين همه، بعداً اطمينان حاصل کرد که مراحل زندگى به‌ويژه جنبه‌هاى اقتصادي، عوامل اساسى به‌شمار مى‌روند. به‌همين جهت وى بانى نظريه‌اى گرديد که مى‌توان آن را نظريهٔ مبنى بر ”عوامل اقتصادي“ نام نهاد و مقبوليت بيشتر آن در دنياى علوم اجتماعى به‌خاطر بحث‌هاى فراوانى است که ميان مخالفين و موافقين آن به‌وجود آمده است.


تئورى مارکسيسم، بر اين پيش فرض، بنيادى استوار است که تغييرات اقتصادى جامعه، محرکين اوليهٔ تغييرات اجتماعى هستند.


مارکس و همکار وى انگلز، برآن هستند که جامعهٔ انساني، مراحل گوناگونى را طى مى‌کند که هرکدام داراى سازمان به‌خصوص هستند. هريک از مراحل بعدى براثر مبارزه و کشمکش با مرحلهٔ ماقبل به‌وجود مى‌آيد و تغيير از مرحله‌اى به مرحلهٔ ديگر، ناشى از تغييرات در عوامل اقتصادى است.


مرحلهٔ اول به‌خصوص در روش‌هاى توليد و توزيع است. تغيير در اين مراحل اساسى اقتصادي، موجب تغييرات در کليه نهادهاى اجتماعى مانند: دولت، خانواده، مذهب، هنر، آموزش و پرورش و ... مى‌گردد. زيرا کليهٔ مراحل اجتماعى زندگى بستگى به عوامل اقتصادى دارد و تقريباً همهٔ اين مراحل، تابع عامل اقتصادى است.


مارکس معتقد نيست که با تغيير ”زيربنا“ عناصر ”روبنائى “ کاملاً نو مى‌شود، بلکه او به‌طور ساده، تأييد مى‌کند که تغييرات اقتصادي، نقش بنيادى دارند و به‌دنبال خود هر آنچه را که با فرآيند اقتصادى متناسب باشد، تغيير مى‌دهد.


بنا به‌ عقيدهٔ مارکس، نظام اجتماعى از پنج مرحلهٔ مشخص گذشته است که هريک از آنها منطبق با يک سيستم توليد به‌خصوص بوده است. اين پنج مرحله عبارتند از:


شرقى (يا آسيائي)، باستاني، ملوک‌الطوايفي، سرمايه‌دارى و کمونيستي. مرحلهٔ پنجمين که مرحلهٔ ايدە‌آل است، در شرف پيدايش است و ظهور آن امرى مسلم و اجتناب‌ناپذير مى‌باشد.


بنا به‌ عقيدهٔ مارکس، نظام اقتصادى آسيائي، ابتدائى‌ترين نظم است و امروز در جوامع بسيار بدوى و در برخى از گروه‌هاى متمدن عقب‌مانده نيز مشاهده مى‌گردد. توليد براى مصرف و محدود ساختن تقسيم کار به اعضاء خانواده و مالکيت اشتراکى از خصايص اصلى اين مرحله است.


نظام اجتماعى باستانى با پيدايش مالکيت خصوصى که مقدمه بازرگانى و توليد کالا براى مبادلهٔ کالاى مازاد بر مصرف بود، آغاز گرديد. خانوادهٔ مادرسالارى جاى خود را به خانواده پدرسالارى سپرد و با اندوخته شدن ثروت و قدرت، يک طبقه بازرگانى پديد آمد.


بى‌ثمر ماندن بردگى و فقير شدن روستائيان، موجب پيدايش مرحلهٔ سوم يا مرحلهٔ ملوک‌الطوايفى مى‌گردد که در آن توليد براى مصرف انجام مى‌گيرد. با گسترش اقتصادى پولى و استقرار دستمزد و پيدايش بازارهاى جديد و افزايش اختراعات تفنني، مرحلهٔ سرمايه‌دارى پيش مى‌آيد. چه در اين مرحله و چه در مرحلهٔ قبلى هميشه دو طبقهٔ متخاصم در مقابل هم قرار دارند.در مرحله سرمايه‌دارى اين دو طبقه عبارت هستند از: از طبقه ثروتمند، صاحب کليهٔ وسايل توليد و طبقهٔ استثمار شده که چيزى جزء کار خود ندارد. به‌نظر مارکس، وجود همين دو طبقهٔ متخاصم موجب سقوط حتمى مرحلهٔ سرمايه‌دارى است.


نظام اجتماعى بعد از سرمايه‌دارى از دو مرحله متمايز مى‌گردد.


۱. در مرحلهٔ نخست، طبقهٔ کارگر به تدريج بر همه امور مسلط خواهد شد و کليهٔ آثار باقى‌ماندهٔ سرمايه‌دارى ناپديد خواهد گرديد.


۲. در مرحلهٔ دوم کمونيزم حقيقى در جهان استقرار خواهد يافت و ديگر اثرى از دولت طبقهٔ ممتاز، کشمکش بين گروه‌هاى انسانى و استثمار باقى نخواهد ماند.


مارکس به اين طريق جامعه‌اى پيش‌بينى کرده است که در آن نظم اجتماعى به‌حد اعلاى کمال خواهد رسيد.


نظريات مارکس راجع به سير تکامل بشر، مورد انتقاد بسيارى از جامعه‌شناسان قرار گرفته است که اين انتقادات عبارتند از:


۱. نظريهٔ او را تا حدى ايده‌آلي، خوانده‌اند و يا گفته‌اند که عوامل اقتصادى تنها عوامل مؤثر نيستند. گرچه خود مارکس نيز به اين امر معترف است.


۲. ديگر اينکه مارکس گذشتن از مرحله‌اى به مرحلهٔ ديگر را براى نظم اجتماعى اجبارى مى‌داند و رفتن به‌سوى مرحله ايده‌آل، (مرحلهٔ پنجم) را اجتناب‌ناپذير دانسته است. اين نظر وى مشابه با فرضيه‌هاى تکامل تدريجى جامعه‌شناسان اوليه است که امروز اعتبارى ندارد. زيرا همهٔ کسانى‌که مسير تحولات جامعه بشرى را از مسيرى خاص بيان کرده‌اند به‌طور کلى نتوانسته‌اند تحقيقى مستند در تطبيق تئورى خودشان بر گذشتهٔ جوامع بشرى ارائه دهند. اينها عموماً براى اينکه مشروعيت و حقانيت تئورى خود را تحکيم و قوت بخشند و به‌ويژه براى پيش‌بينى تحولات آينده، مبانى تاريخى و جبرى فراهم آورند به جستجوى قوانين و شواهدى از تاريخ پرداخته‌اند و از اين رهگذر به مراحل مختلف حرکت جامعه رسيده‌اند وگرنه علم، اين ادعا را ثابت نمى‌کند که جامعهٔ انسانى با طى چند مرحله به جهت معينى اعم از ترقى يا انحطاط سوق مى‌يابد.


۳. پيشگوئى جايگزين شدن سوسياليسم به‌جاى کاپيتاليسم که نهايتاً نتيجهٔ نظريهٔ تغيير اجتماعى مارکس است، نه‌تنها تاکنون تحقق خارجى نيافته بلکه برطبق نظر انديشمندان هرچه به‌ جلوتر مى‌رويم، مسير تحولات اين دو جامعه از يکديگر فاصله گرفته و نه تنها به جامعهٔ کمونيستى که نقطهٔ ايده‌آل است نزديک نشد، بلکه ويژگى‌ها و مشخصات جوامع کاپيتاليستى در آن ظاهر گرديده و مى‌رود که نظام کمونيستى در جهان از بين برود و به تاريخ سپرده شود.


۴. نظريهٔ تفوق اقتصادى وى به‌خصوص از اين جهت که اقتصاد را به‌طور صريح شرح نمى‌دهد، مورد انتقاد قرار گرفته است. گاه بنا به گفتهٔ مارکس منظور از اقتصاد، فن يا چگونگى توليد و گاه منافع طبقاتى که اساساً جنبهٔ سياسى و اجتماعى دارد مى‌باشد.


- عوامل جغرافيائى

طرفداران اين مکتب، مهم‌ترين عامل (عامل مسلط) پيدايش، تحول و دگرگونى جوامع را عامل جغرافيائى مى‌دانستند که براى مطالعهٔ نظرات آنها رجوع شود به فصل دوم، محيط طبيعى و جامعه.