گروهى ديگر مانند: ”کنت دوگبينو“ (Joseph.Arthur de Gobineau)،(۱۸۱۶-۱۸۸۲)، ”آرنولد توين بي“ (Arnold Toynbee)، و ”اسوالد اشپنکلر“ (Oswald Spengler)، تئورى سقوط، انحطاط و اضمحلال تمدن‌هاى انسانى را ارائه داده‌اند. ”کنت دوگوبينو“ در کتاب خود به نام ”رساله دربارهٔ عدم تساوى نژادى بشري“ در سال ۱۸۵۵ معتقد بود که بزرگ‌ترين و متعالى‌ترين تمدن‌ها، مولود کار و فکر يک نژاد آريائى است او عقيده داشت که اختلاط و امتزاج نژادي، موجب زوال و تباهى فرهنگ و تمدن بشرى است و خون پاک آريائي، فقط در عروق طبقهٔ اشراف باقى مانده و اختلاط با نژادهاى ديگر، مردمانى متوسط به‌وجود مى‌آورد. او مى‌گويد:


”جهانى مى‌بينم که دائماً رو به سقوط است“.


از نظر ”توين بي“، تاريخ جهان، توالى طلوع و افول تمدن‌ها است. هر تمدنى متولد مى‌شود، رشد مى‌کند، پير مى‌شود و سرانجام مى‌ميرد و از اين لحاظ زندگى جوامع بشرى را با زندگى فردى مقايسه کرده و ”دين“ را عامل اصلى تحولات تاريخى مى‌داند. ”توين بي“ که بيست و شش، تمدن مختلف را مورد مطالعه قرار داده است به اين نتيجه مى‌رسد که شانزده تمدن به کلى مرده و مدفون گرديده و بقيه به استثناءِ تمدن فعلى ما، همه فرسوده شده و در حال تجزيه و از بين رفتن است.


به‌نظر ”اشينگر“، تمدن‌ها همانند گياهانى هستند که مى‌رويند، رشد مى‌کنند، پژمرده مى‌شوند و مى‌ميرند. وى عقيده دارد که مرگ براى تمدن‌ها امرى طبيعى و حتمى است.


حال اگر بخواهيم آنچه را که در مورد فلسفهٔ تاريخ گفتيم به‌صورت خلاصه بيان کنيم به نکات و معانى زير مى‌رسيم.


- در مفهوم وسيع، فسلفهٔ تاريخ، معنى دادن به حوادث و اتفاقات پراکنده‌اى است که ظاهراً تصادفى بوده و به يکديگر نامربوط هستند و فيلسوف تاريخ سعى مى‌کند با جمع‌بندى و پيوند آنها به يکديگر، يک سلسله نتايج منطقى و قابل قبول در مورد علل حوادث استخراج کند.


- فسلفهٔ تاريخ علاوه بر مرتبط کردن وقايع پراکنده و جهت دادن به آنها سعى مى‌کند مراحلى را براى مسير تاريخ وضع کند و براساس اين اصول، روند تکامل آيندهٔ جامعه‌ها را در همه ادوار تاريخى بررسى کند.


- فلسفهٔ تاريخ به‌دنبال جستجوى علت‌العمل وقايع يا علل نخستين و نهايت زندگى بشر است که بشر همان تشريح مشيت الهى در سرنوشت بشر است.


- فسلفهٔ تاريخ معتقد به دگرگونى الزامى يا يک نوع جبر تاريخى است.