از اواخر قرون وسطى جوش و خروش مادى و معنوى در نتيجهٔ جنگل‌هاى صليبى از مشرق زمين به مغرب زمين منتقل گشت و مللى که قرن‌ها در خواب رکود و سکون فرو رفته بودند چشم به دنياى جديد باز کردند. به همين جهت آنها اين دوران را ”رنسانس“، يعنى تجديد حيات علمي، ادبى و سياسى نام نهادند. همهٔ آثار قرون وسطائى به‌شدت تحت تأثير قرار گرفت و درهم فرو ريخت. اين جنبش، سبب تجديد بناء تمدن مغرب زمين گرديد و به‌تدريج دگرگونى‌هائى در کليهٔ شئون زندگى آن مردم به‌وجود آورد که از آن جمله هستند:


۱. دلبستگى به زندگانى و خوشى در اين جهان و شناختن قدر زيبائى و کمال در مقابل توجه به آخرت که باعث شد مردم در امور دنيوى و کار و فعاليت که قهراً آنان را به‌سوى کسب دانش و ترقى علم و فرهنگ سوق مى‌داد، بيش از پيش شرکت کنند. بدين ترتيب رياضت جسمانى که در قرون وسطى موردنظر بود اهميت خود را از دست داد و دانشمندان ”رنسانس“ يا اطمينان کامل به اين اصل، معتقد شدند که بايد از زندگانى اين جهان کاملاً برخوردار شد.


۲. توجه به طبيعت و تمايل به مشاهدهٔ آثار آن که در قرون وسطى فراموش شده بود و گفتگو دربارهٔ آن گناهى بزرگ محسوب مى‌شد، اهميت تازه‌اى پيدا کرد. اين توجه باعث شد که دانشمندان به تجربه و آزمايش در آثار طبيعت بپردازند و همين تجارب به کشفيات بزرگى منجر شد. ”اومانيسم“ به‌وجود آمد و آرمان‌ها و عقايد تازه‌‌اى پديدار شد.


۳. در عصر رنسانس وبعد از آن، برخى از دانشمندان اروپا به تقليد از حکماى يونان و سنت افلاطوني، به مدينه‌سازى يا ساختن شهرهاى خياللى يا ”اوتوپيا“ (Utopia) پرداختند. از جملهٔ اينها حکيم انگليسى ”توماس مور ”Thomas More)، 1535-1478)، در کتاب خود به‌نام ”اوتوپيا“ که به سال ۱۵۱۶ ميلادى منتشر کرده است، شکل و شرايط يک جامعهٔ کامل را به‌دست مى‌دهد. ”اوتوپيا“ى (شهر خيالى يا ايده‌آل) ”توماس مور“، جزيره‌اى است در ميان اقيانوس بيکران، با سازمان اجتماعى خاص که هدف آن، رفاه و خوشبختى کامل ساکنان جزيره است.


”توماسو کامپانلا“ (Thomaso Campanela)، (1639-1568) حکيم ايتاليائى در کتاب خود به‌نام ”شهر خوردشيد“ يا ”خورشهر“ جامعهٔ مطلوب و ايده‌آل خود را توصيف مى‌کند که تأثير انديشهٔ افلاطول در آن ديده مى‌شود.


در قرون اخير مورخين و دانشمندان و علماى فلسفهٔ تاريخ نيز با ارائه نظرياتى دربارهٔ جوامع بشري، در پيدايش جامعه‌شناسى جديد يا جامعه‌شناسى علمى تأثير داشته‌اند.