متفکر بزرگ ديگر اسلامي، ابن‌خلدون تونسى است که وى را مى‌‌توان در قلّه اعتلاى تفکر اجتماعى و مظهر جميع پيشرفت‌هاى معنوى و انديشه‌هائى دانست که در امور مدنى نصيب تمدن اسلامى شده بود.


ابن‌خلدون (۷۳۲-۸۰۸هـ.ق) برابر با ۱۳۳۲-۱۴۰۶ ميلادي) معاصر کسانى چون: ”فرواسار“ (Froissart) (واقعه‌نگار)، ”پتراک“ (Petraque)، (شاعر و مورخ ايتاليائي)، ”بوکاچيو“ (Boccce)، (نويسنده ايتاليائى ۱۳۱۳-۱۳۷۵-م) و ”بايزيد اول“ و ”تيمورلنگ“ است. اين نام‌ها به تنهائى کافى است که دو دنياى متفاوت را در خاطر زنده کند.


يکى دنيائى در کمال جوشش و غليان فکرى و هنرى و ديگرى دنيائى که در ابهام، خشونت و جنبندگى توأم با دگرگونى‌هاى اجتماعى آرام و همچنين طوفان‌هاى خشن غوطه‌ور است.


در اين ايام بود که ابن‌خلدون به تأليف کتابى دربارهٔ ”تاريخ عمومي“ پرداخت که مقدمهٔ آن به‌نام ”مقدمه ابن‌خلدون“ از اصل آن معروف و مشهورتر است و مشتمل بر نظريات و افکار اجتماعي، اقتصادى و سياسى است.


در اين مقدمه مباحث مختلفى از قبيل: در فضيلت دانش تاريخ، تحقيق و روش‌هاى آن، انواع تمدن‌ها، کيفيت تأثير اقليم و انواع زندگي، طبيعت اجتماع بشرى و پديده‌‌هاى که در آن نمودار مى‌شود چون: باديه‌نشيني، شهرنشيني، جهانگشائي، داد و ستد، معاش، هنرها و دانش‌ها و همچنين سازمان‌ها و مؤسسات اجتماعى و طرز پيدايش و اشاعه علوم و فنون اجتماعى و زبان‌شناسى و حتى بحث درباره هنرهاى زيبا در جوامع گوناگون مطرح شده است.


اما گذشته ازاينها ابن خلدون را بايد از جهات مختلف چون:


۱. تاريخى ۲. سياسى ۳. علم سياست ۴. معارف يا علوم اجتماعى ۵. فلسفه تاريخ شناخت.


ابن‌خلدون، نمونه کامل دانشمندى است که هم به دانش قديم و هم به دانش عصر خود واقف است و هم در دانش زمان خود تصرف و ابتکار کرده و امور نو و بديع عرضه داشته است.


از جمله اينکه:


۱. تعريفى که از تاريخ مى‌کند با ديگران فرق آشکار دارد. او مى‌‌گويد:


”تاريخ انديشه و تحقيق درباره حوادث و مبادى آنها و جستجوى يقينى براى يافتن علل آنها است و علمى مى‌باشد که درباره کيفيات وقايع و موجبات و علل حقيقى آنها است و به‌همين سبب تاريخ از حکمت سرچشمه مى‌گيرد.


ملاحظه مى‌شود که اين تعريف نسبتاً تازگى داشته، نزديک به آن است که امروزه از تاريخ استنباط مى‌‌شود و در بينش دانمشندانى که پيش از ابن‌خلدون به‌خصوص در مشرق زمين به تاريخ‌نويسى پرداخته‌اند وجود نداشته است. به اين جهت او از شيوه تاريخ‌نويسى بسيارى از پيشينيان خود، چه در حهان اسلام و چه از مورخانى که در مشرق زمين بوده‌اند به‌خصوص از مورخان ”مقلد“ که از تحولات زمان غافل مانده‌اند گاهى به‌شدت انتقاد کرده است و گاهى از برخى از آنها چون: ابن اسحاق، طبري، ابن کلبي، محمدبن عمرواقدي، سيف‌بن عمر اسدى و مسعودى و ديگر نامورانى که در ميان همه مورخان متمايز هستند با احترام ياد مى‌کند و در مواردى کار آنها را مورد تمجيد و تکريم قرار مى‌دهد.


گفتيم ابن‌خلدون از آن جهت از وقايع‌نگاران صرف که شيوه بسيارى از مورخان زمان خود بوده است به‌سختى انتقاد کرده و آنها را مشتى ”مقلد“ مى‌نامد که وقايع و پديده‌ها را در رابطه علت و معلولى و به‌طريق علمى مورد بررسى قرار نداده‌اند. او مى‌نويسد: ”آنگاه پس از اين گروه که نام برديم (ابن اسحاق، طبرى و ديگران که نام آنها در فوق آمده است) کسانى‌که پديد آمده‌اند جزء مشتى مقلد کندذهن و کم‌خرد، بيش نبوده‌اند که عين همان روش پشتيبان را تقليد کرده و آن را سرمشق خويش ساخته‌اند و به‌کلى از تحولاتى که روزگار پديد آورده و تغييراتى که به سبب عادات و رسوم ملت‌ها و نسل‌ها به‌وجود آمده است غفلت ورزيده‌اند. اين گروه به تقليد از پشتيبانى که آنها را سرمشق خود ساخته‌اند، اخبار دست به‌دست گشته را عيناً بى‌کم و کاست، در خصوص حوادث تاريخ خود تکرار مى‌کنند و از ياد کردن مسائل مربوط به نسل‌هاى دوره خود غفلت مى‌ورزند چه تشريع و تفسير آنها برايشان دشوار است و در نتيجه اينگونه قضايا را مسکوت مى‌گذارند.


بدين لحاظ است که ”ايولاکست“ مى‌نويسد: ”ابن‌خلدون بزرگ‌ترين فيلسوف و مورخ اسلامى بوده و يکى از بزرگ‌ترين مورخان جهان است“ و همچنين ”توين بي“ در کتاب خود تحت عنوان ”مطالعه تاريخ“ درباره ابن‌خلدون مى‌گويد: ”فسلفه تاريخ به‌گونه‌اى که ابن‌خلدون وضع کرده بزرگترين کارى است که مانند آن در هيچ زمان و در هيچ مکان و از هيچ‌کس به‌وجود نيامده است.


۲. گذشته از اين ابن‌خلدون به امر مهم ديگرى توجه کرده که امروزه مورد توجه تاريخ‌نويسان است و آن دقت در عوامل اساسى و اصلى در تطور تاريخ است. به‌عبارت ديگر او به اين نکته توجه کرد که چه عواملى موجب تغيير و دگرگونى جوامع بشرى شده باعث مى‌گردد که جامعه‌اى از صورتى به‌صورت ديگر درآيد. به اين منظور او نهادهاى سياسى و اشکال حکومت، نهادهاى اجتماعى و طريقه‌هاى اقتصادى به اشکال و انواع زندگى اجتماعي، نظام‌هاى اجتماعى و همچنين اشکال و خواص رشد علم، ادبيات، هنر، دين و احکام دينى يا به‌عبارت ديگر ايدئولوژى‌ها يعنى اشکال و صور افکار و عقايد و همچنين بعضى از علوم اجتماعى يا معارف اجتماعى مانند: جغرافيا، اقتصاد، امور حقوقى و قضائى و روانشناسى اجتماعى يعنى بسيارى از امورى که اکنون مورد توجه علماى اجتماعى است توجه کرد و به تأثير عوامل مختلف اشاره نموده است. اما سير حوادث و وقايع تاريخى و سياسى را غالباً تابع اوضاع اقتصادى کرده است.


حقيقت اين است که ابن‌خلدون، تبيين امور را متوجه حوادث تاريخى کرده است نه حوادث اجتماعي. به‌عبارت ديگر ابن‌‌خلدون بيشتر متوجه تاريخ است تا جامعه‌شناسى و روش او بيشتر امور تاريخى و کشف علل تاريخى را مورد توجه قرار داده است. اما در همين زمينه هم حق اين است که بگوئيم او کار بديعى انجام داده است زيرا او به‌علل مادي، معنوي، جمعي، ديني، سازمانى و کيفيت ساخت جامعه، توجه داشته است.


۳. ابن‌خلدون همان‌طور که گفته شد، نوعى فلسفه تاريخ را در نظر داشته است. نظريه او در فلسفه تاريخ به اين صورت تعبير مى‌شود که:


مردم باديه‌‌نشين ميل به سفر و شهرنشينى يا تمدن مى‌کنند. تمدن آنها رونق مى‌گيرد و صنايع و علوم پديد مى‌آيد و تشکيلاتى وجود پيدا مى‌کند و توسعه مى‌يابد. ولى اين اوضاع و احوال بقاء و دوام ندارد و بر اثر سستى و تن‌آسائى و بيکارى که در سراسر زندگانى مدنى ناشى مى‌شود، باعث مى‌گردد که مردم باديه‌نشين ديگر به سرزمين آنان روى مى‌آورند و آن تمدن را از ميان مى‌برند و جاى صاحبان آنها را مى‌گيرند. قوم نودولت نيز همان قضاء مختوم را به‌دنبال دارد. بنابراين به‌نظر او براى سير اجتماعى مراحل کودکي، جوانى و پيرى وجود دارد که اين تصور باطلى است.


آنچه در بالا گفته شد نشانگر اهميت و ارزشى است که ابن‌خلدون به تحليل وقايع و پديده‌هاى اجتماعى داده و سعى کرده است نوعى رابطه علت و معلولى بين پديده‌هاى موردنظر با پديده‌هاى ديگر اجتماعى که شرح آنها گذشت برقرار نمايد. در حقيقت شهرت وى نيز در اين است که براى اولين بار وقايع تاريخى و حوادث اجتماعى را در رابطه علت و معلولى جستجو مى‌نمايد و به دنبالل کشف قانونى عام (فسلفه تاريخ) حاکم بر حيات اجتماعى ملت‌ها است.