فرهنگ کلمه‌اى است قديم و در زبان اوستائى از دو جزء ”فرّ“ و ”هنگ“ مرکب شده است.


”فرّ“ پيشوند و به معني، بالا، جلو، پيش و ”هنگ“ از ريشه اوستائى ”ثنکا“ به معنى کشيدن، سنگينى و وقار مى‌باشد.


”بهنگ“ به معنى باوقار، متين و ”هنگ“ به معناي، دانائي، هوشيارى و فهم و فراست است.


بنابراين اگر بخواهيم ”فرهنگ“ را از نظر لغوى معنى کنيم، به معنى بالا کشيدن و به بيرون کشيدن است. اما بايد دانست که معنى تحت‌اللفظى و لغوى و ريشه‌يابى واژه، منظور نيست بلکه مفهوم استنباطى که عامه مردم از يک واژه مى‌کنند داراى اعتبار است و در گذشت زمان و در ادبيات فارسى هيچ‌گاه ”فرهنگ“ به معنى ”بالا کشيدن“ نيامده است.


اکنون، براى آشنائى با مفهوم فرهنگ آثار فارسى را ورق مى‌زنيم و نمونه‌هائى از تعابير گوناگونى که از آن شده، بيرون مى‌کشيم و نقل مى‌کنيم تا به ژرف‌بيني، دورانديشى و انديشه‌زائى انسان‌هاى انديشمند جاى گرفته در فلات ايران پى ببريم.


فرهنگ گذشته از معاني: ادب، تربيت، دانش، معرفت، حکمت هنر و... به معنى مترادف به رأى و هوش، عقل و خرد، تربيت درست، آگاهى نيروى بخش، قوه تميز نيک از بد، شناختن حد هر چيز، فضيلت اخلاقي، مجموع صفات پسنديده، فضايل روحى و معنوي، آنچه در دايرهٔ اخلاق و رفتار و گفتار خوب قرار مى‌گيرد. آرايش جان، مايه آراستگى روح، موجب سروري، سودمندى و بى‌آزاري، مايه نيکنامي، تندرستى روان، مايه‌زنده‌دلي، برتر از گوهر، بزرگى جاه، بهتر از گنج، وقار، بزرگواري، شرف مايه فخر، اساس استقامت و بردباري، مايه شادى و اقبال، معيار وزن و قد و اعتبار، فرّ و شکوه و جلال، انديشهٔ درست، خردمندى و درايت به‌کار رفته است: اين معانى را در آثار نظم فارسى از ديوان رودکى و شاهنامه فردوسى تا کليات جامى و ديگر آثار نظم و نثر فارسى مى‌توانيم به‌دست آوريم مانند:


به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار توئى در هر دو عالم گشته مختار (ناصرخسرو)
تو جاه و گنج ز فرهنگ و از قناعت جوى چه جاه گنج فزون از قناعت و فرهنگ (عنصري)
تو دادى مر فرّ و فرهنگ و رأى تو باشى به هر نيک و بد رهنماى (فردوسي)
ز دانا بپرسيد پس دادگر که فرهنگ بهتر بود يا گهر
چنين داد پاسخ داد بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرايش جان بود ز گوهر سخن گفتن آسان بود (فردوسي)


فرهنگ به معنى وزارتخانه‌اى که امور تعليم و تربيت افراد مملکت را برعهده دارد نيز آمده است و هنوز هم بسيارى از مردم به وزارت آموزش و پرورش و ادارات متبوع آن وزارت يا اداره فرهنگ مى‌گويند.


به قشر تحصيل‌کرده و روشنفکر و اهل مطالعه ”بافرهنگ“ مى‌گويند و کسى که فاقد اين ويژگى‌ها باشد ”بى‌فرهنگ“ گويند. يعنى کسى که با آداب و رسوم و ارزش‌هاى حاکم بر قشر و گروه خاصى آشنا نيست و آنها را رعايت نمى‌کند.


و آن دلگرم که خون داشت هنوز اقتصاد از کف آن بى‌فرهنگ (ايرج‌ميرزا)


در زبان عربى مفهوم ”فرهنگ“ معادل اصطلاح (ثقافه) است. در قرآن کريم آيه ۱۹۱ سوره بقره آمده است.


معادل فرهنگ در زبان‌هاى انگليسى و فرانسه واژه CULTUR (کالچر انگليسي) و (کولتور فرانسوي) به معناى کشت و زرع و پروش گياهان نيز ناميده مى‌شود.