پيدايش نظريه بيولوژيکى داروين انقلابات فکرى و فرهنگى عمده‌اى را در جامعه اروپائى و ديگر کشورهاى جهان به‌جود آورد. کشمکش‌ها و مخالفت‌هائى که در پى نشر عقيده داروين به‌وجود آمد، ضمن اينکه نظريه او را به‌طورکلى مردود نساخت، سبب شد که بعضى از صاحب‌نظران علوم انسانى با استفاده از اين تئورى به توجيه و تفسير و تبين پديده‌هاى انسانى و اجتماعى بپردازند و مکتب تکامل فرهنگى را پايه‌گذارى نمايند.


اساس و اصول اين نظريه بر اين اصل استوار است که فرهنگ جامعه بشرى از آغاز تا به امروز ثابت نبوده و تغيير و تحول يافته است. به سخن ديگر اصل حرکت يا پويائي، اساس و زيربناى اين تئورى را تشکيل مى‌دهد. بر طبق آن هيچ‌چيز در جهان هستى ثابت نيست. همه چيز تغيير مى‌کند اعم از جاندار و بى‌جان و پديده‌هاى فرهنگى و اجتماعى.


اجتماعات اوليه واحدهاى اجتماعى ساده‌اى بوده‌اند که به‌صورت گروه‌هاى کوچک، در شرايط اقتصادى و اجتماعى محدود و ابتدائى به‌سر مى‌برده‌اند؛ روابط، نظام معيشتي، عقايد، نظريات، اعتقادات و آداب و رسوم آنها بسيار ساده بوده و به‌تدريج و با گذشت زمان، با تحولات و تغييراتى که در مجموعه نظام اقتصادى و اجتماعى آنها به‌وجود آمده، از يک فرهنگ و شيوه زندگى پيچيده‌اى برخوردار شده‌اند، از اين‌رو گفته مى‌شود که زندگى اجتماعى انسان‌ها از ساده به پيچيده حرکت کرده و همچنان در حال حرکت است.


سير تحول زندگى انسان، از مرحله گردآورى خوراک به توليد خوراک و مرحله کنونى صنعتي، نشان‌دهنده، اين تحول و حرکت در مجموعه عناصر تشکيل‌دهندهٔ فرهنگ و زندگى انسانى است. شيوه‌هاى زندگى جوامع سنتى و صنعتى از ديدگاه مجموعه‌اى که ساخت اجتماعى هر يک از آنها را مى‌سازد، مى‌تواند در درک بيشتر اين حرکت تکاملى ما را يارى نمايد.


مقصود از نظريه تکامل و تحول در انسان‌شناسى باور به اين امر است که آنچه همواره در حال تحول و تطور است همان فرهنگ و تمدن و طرز زندگى بشرى است (نراقي، احسان، علوم اجتماعى و سير تکوينى آن، ص ۱۸۱).


بنابراين آنچه که در اين مکتب مورد بررسى است جامعه و فرهنگ انسانى است که از مرحله ساده به پيچيده سير کرده است.


پيروان اين عقيده برآن هستند که اگر عقب‌افتاده‌ترين قبائل را، که شيوه زندگى ديرين خود را حفظ کرده‌اند، به حال خود بگذاريم، به‌تدريج، مسير تحول و ترقى را طى خواهند کرد و به ويژگى ملل مترقى دست خواهند يافت.


حرکت تکاملى جوامع در مسير يک خط مستقيم نيست، بلکه در حرکت و تحول، بخشى از خصوصيات فرهنگى وضعيت قبلى در وضعيت جديد همراه خواهد بود، اين حرکت را به اصطلاح حرکت به‌صورت مارپيچى گويند. از اين‌رو است که در مقايسه جوامع مختلف و طبقه‌بندى آنها به گروه عقب‌مانده و پيشرفته سمت حرکت جامعه از عقب‌مانده غير صنعتى به پيشرفته صنعتى است. توجيه آن به اين است که جوامع از مرحله‌اى که در آن شيوه زيستى و کاربرد توانائى‌هاى انسان، استدلال و تعقل و نظام‌هاى اعتقادي، معيشتى و آداب و رسوم ... در سطح پائينى قرار دارد، به سطح بالا و تحول يافته‌اى پيش مى‌رود، که همان اصطلاح و بهبود شيوه زندگى يا فرهنگ جامعه انسانى است.


طرح نظريه تکامل لامارک و داروين، که در زيست‌شناسى مطرح شد، در آغاز مخالفت‌هاى فراوانى را در پى داشت. نفوذ اين نظريه در مسائل اجتماعى از اين جريان بى‌بهره نبوده است؛ تا بدانجا که گروهى از جامعه‌شناسان و انسان‌شناسان با نظريه تکامل فرهنگى لوئيز مورگان به مخالفت برخاستند.


فراتنس بواس (Frans - Boas)، نماينده اصلى اين جريان مخالف بود. پيروان او در اين مخالفت اصرار ورزيدند، به‌طورى که برتولد لوفر (Bertold Laufer)، در مخالفت با لوئى (H.Lowi)، چنين نوشته است ”به‌نظر من، تئورى فرهنگي، نامفهوم‌ترين عميق‌ترين و زيان‌آورترين تئورى است که در تاريخ علم عرضه شده است“ (اديبي، حسين، زمينه انسان‌شناسي، ص ۲۳۱).


پيروان مکتب تاريخى آلمان مانند گرابنر (F.Grabner)، لئوفروبنيوس (Leo Frobenius)، و راتزل (F.Ratzel)، نيز با تئورى تکامل فرهنگى مخالف بودند.


در انگلستان پيروان مکتب فونکسيوناليزم (Functionalisme)، با اين تئورى مخالفت کردند و ادامه آن با ايالات متحده کشانيده شد، اما در عين حال طرفداران و پيروان نظريه تکامل فرهنگى ساکت ننشيند و با انتشار نظريات خود به جانبدارى آن پرداختند تا بدان‌جا که امروزه بيشتر انسان‌شناسان نظريه تکامل فرهنگى را پذيرفته‌اند.