از زمانى‌که به‌کار بردن روش علمى متداول شده، که آغاز آن را ظهور گاليله و انتشار اثر معروف دکارت به نام روش درست به کار بردن عقل مى‌‌دانند، سيستم تفکر براى مطالعه پديده‌هاى طبيعى از اصول و مبانى مستحکمى برخوردار شد. اعمال روش علمى در علومى مانند نجوم، فيزيک، شيمي، فيزيولوژى و غيره بيشتر مورد توجه قرار گرفته اين روش ببيشتر مبتنى برمشاهده و تجربه و تا حدامکان صورت رياضى‌دادن به روابط پديده‌هاى طبيعى بود.


گاليله بر آن بود که کتاب طبيعت را به زبان رياضى نوشته‌اند چون هر چه را که قابل اندازه‌گيرى است بايد اندازه‌گيرى نمود و اگر نيست بايد قابل اندازه‌گيرى بشود (شيباني، ثريا، علوم اجتماعي، انتشارات مؤسسه تحقيقات علوم اجتماعي، دوره ۱، شماره ۲، ۱۳۴۷).


پاسکال رياضيدان معروف فرانسوي، گفته است:


”اجزاء جهان همگى با هم چنان رابطه‌اى دارند و به‌قدرى با يکديگر پيوسته‌اند که من فکر مى‌کنم يکى را بدون شناخت ديگرى و شناخت کل نتوان شناخت“.


انسان وقتى در بطن جامعه و يا يک نهاد اجتماعى قرار مى‌گيرد و مى‌خواهد بداند که دستگاه مذکور چگونه و براى چه کار مى‌کند؟ لذا به توجيه و شناسائى و تفسير سازمان مذکور مى‌پردازد تا بتواند، به گمان خود، منشاء پيدايش و چگونگى تغييرات آنها را به‌دست آورد. در اين توجيهات از بررسى يک موضع و سازمان مشخص در زمان و مکان معين عدول کرده و از تحليل کارکرد سازمان موردنظر دور مى‌شود، زيرا به بررسى چگونگى تغييرات و دگرگونى فونکسيون‌هاى يک مجموعه يا سازمان اجتماعى مى‌پردازد.


تحقق اين امور مستلزم آن است که بپذيريم سازمان اجتماعى دو کيفيت ثابت و متغير دارند و به فونکسيون يا کار سازمان توجهى ندارد بلکه وجود خود سازمان و خصوصيات اساسى آن، که ساخت ناميده مى‌شود، موردنظر قرار گيرد.


انسان‌شناسان، که به بررسى پديده‌هاى واقعى و اجتماعى علاقه‌مند هستند، مى‌کوشند ساخت را در واقعيت اجتماعى مورد تجسس قرار دهند؛ زيرا معتقد هستند که ساخت اجتماعى است که اساس جامعه را تشکيل مى‌دهد و برآن هستند که خصوصيات يک کل با حاصل اجزاء آن تفاوت دارد، از اين رو مجموعه يک جامعه يا سازمان را نمى‌توان شناخت مگر آنکه عناصر سازنده و نحوه آرايش آنها در داخل کل شناخته شود.


روى‌هم رفته انسان‌شناسان و جامعه‌شناسان در مورد تعريف واحدى از ساخت اجتماعى اتفاق‌نظر ندارند. اين مفهوم، همچنان‌که از بيان پاسکال برمى‌آيد، از علوم رياضى و فيزيک وارد انسان‌شناسى شده است. هربرت اسپنسر کوشيد بين جامعه انساني، بدن و ماشين مقايسه‌اى انجام دهد. وى ساخت اجتماعى را برقرارى روابط کم و بيش مشخص بين نهادها و سازمان‌هائى که وابستگى متقابل دارند، تعريف کرده است.


رادکليف براون نيز مجموعه روابط اجتماعى تمام افراد را در زمان معين ساخت مى‌گويد و تأکيد مى‌کند که مطالعه فرهنگ تنها از راه ساخت اجتماعى ممکن است. وى از جمله نخستين کسانى است که مفهوم ساخت را مشخص ساخت و آن را به مانند ابزارى مهم در روش تحقيق به کار برد.


انسان‌شناسان آمريکائى تعريفى را که مالينفسکى از فرهنگ ارائه داده است بيشتر پذيرفته‌اند، و به نظريات رادکليف براون توجه چندانى نکرده‌اند. به همين سبب طرفداران براون ضمن اينکه قبول کرده‌اند که فرهنگ و ساخت اجتماعى از يکديگر جدائى ناپذير هستند، ساخت اجتماعى را به‌عنوان چارچوبى کليتر و اساسى‌تر و در درجه اول اهميت قرار مى‌دهند.