از قرن نوزده ميلادى که سرآغاز پيشرفت تحولات و ترقيات علمى و فنى بشر، به‌ويژه در اروپاى غربى بوده است، علم جغرافيا که پيش از اين علم مناظر و مرا يا خوانده مى‌شد، از حالت توصيفى خارج و به مطالعه و بيان علت و معلولى عوامل موجود در زمين اعم از درونى و بيرونى پرداخت.


علم جغرافياى انساني، که شاخه‌اى از طبقه‌بندى عمومى علم جغرافيا است، از اين قاعده مستثنى نبود و دو مفهوم عمده را مورد توجه قرار داد، يکى مفهوم طبيعت يعنى ”هستى بدون انسان“ و ديگرى مفهوم انسان که با استفاده از دست و مغز توانسته است با طبيعت سرکش رابطه برقرار کند و به خلاقيت و سلطه بر او بپردازد.


در جغرافياى انسانى معلوم شد که هر اجتماع انسانى توانسته است با طبيعت خاصى سازگارى پيدا کند و متناسب با آن، شبکه ارتباطى و تشکيلات اجتماعي، آداب و رسوم و نظام معيشتى و غيره را پديد آورد. از اين‌رو تأثير متقابل انسان و طبيعت، برحسب آنکه کدام يک تواناتر بوده باشند، خصوصيات زندگى انسان را مشخص مى‌سازد.


ويدال دولابلاش (Vidal De Lablach)، جغرافيدان معروف فرانسوي، گفته است: ”بدون توجه به تاريخ و سير تمدن و يارى از علوم اجتماعى نمى‌توان به رابطهٔ انسان با محيط که مورد بحث جغرافياى انسان است پى برد“ (نراقي، احسان، علوم اجتماعى و سير تکوينى آن، ص ۸۴).


طريقه و نحوه استفاده انسان از طبيعت در چگونگى سازماندهى اجتماعي، آداب و رسوم، شکل روستا، شهر، خانه‌ها، گذرگاه‌ها و غيره منعکس مى‌باشند که البته امرى قطعى و مطلق نيست و ساير عوامل نيز در آن دخالت دارند.


در انسان‌شناسى که چگونگى پيدايش و کارکرد آداب و رسوم و نحوه زندگى و فرهنگ و نهادهاى مختلف را مورد بررسى و مقايسه قرار مى‌دهد، تکيه بر اطلاعات و مفاهيم انسانى اساسى است و اين ارتباط بين انسان‌شناسى فرهنگى و جغرافياى انسانى را روشن مى‌سازد.


اگرچه خصوصيات طبيعى در چگونگى تکوين سازمان‌هاى اجتماعى مؤثر هستند، خصوصيات زندگى اجتماعى انسان نيز در دگرگونى و چگونگى استفاده از عوامل طبيعى نقش اساسى داشته است. اين ارتباط متقابل شيوهٔ زندگى انسان را تحت تأثير قرار داد و سازمان‌هاى جديدى را پديد آورد، يعنى قلمرو بررسى‌ها و مطالعات مردم‌‌شناسى و مردم‌نگارى انسان با توجه به محيط او مى‌باشد. به سخن ديگر توصيف و شناخت محيط در مردم‌شناسى صرفاً با تکيه بر وجود و سلطه انسان مطرح مى‌شود و تمام عوامل و عناصرى که به زندگى انسان مربوط مى‌شود مثل نظام معيشتي، نوع مسکن، روابط خويشاوند، معتقدات و باتوجه به شرايط کلى زيست محيطى او مورد مطالعه قرار مى‌گيرد که انسان در آن نقش اصلى را ايفاء مى‌کند.


در مورد اهميت و ارتباط جغرافيا در شناخت اقوام و ملل کافى است بدانيم که بيشتر اطلاعات ما در مورد مردم و اقوام گذشته از راه مطالعه آثار جغرافيدانانى مانند استخري، ياقوت حموي، ابوريحان بيرونى و غيره به‌دست آمده است.