علوم همراه با رشد و تکامل جامعه به پيدايش و گسترش دانستنى‌هاى تازه کمک کرده‌اند و تکامل آنها سبب پيوستگى عميقى بين آنها شده است. به‌نحوى که علوم طبيعى و انسانى به‌صورت يک مجموعهٔ دانش بشرى درآمده که هدف آن بهزيستى و کشف قوانين حاکم بر زندگى انسان است. بدين ترتيب علوم طبيعى و اجتماعي، اگرچه به ظاهر از يکديگر جدا هستند، در نهايت هر يک به ديگرى پيوسته است.


کشف قوانين طبيعى از آن‌رو اهميت دارد که حاصل کار براى تبيين شرايط و اوضاع و احوال پيرامون انسان و آنچه که در او به‌سر مى‌برد به‌کار برده مى‌شود و در سازمان اجتماعي، تفکر، فرهنگ و تمدن او اثر مى‌گذارد، اما اين تأثير يک‌سويه نيست و زمينه‌هاى لازم را براى نوآورى‌ها و آفرينش‌هاى تازه‌ انسان آماده مى‌سازد. اين پيشرفت انسان را براى مدالخه در فضاى پيرامون خود و کشف قوانين تازه‌تر يارى دهد.


قوانين طبيعى و اجتماعى از آن‌رو که پيامد آنها به انسان و زندگى او پايان مى‌يابد، با هم پيوستگى کامل دارند. دانش‌هائى مثل زيست‌شناسي، زمين‌شناسي، ديرينه‌شناسي، جانورشناسي، ژنتيک، جمعيت‌شناسي، جغرافياى طبيعي، جوشناسي، اقليم‌شناسى آمار و پزشکى به رشد و توسعه و تکامل مردم‌شناسى بسيار مدد رسانيده‌اند (ترابي، على‌اکبر، مبانى مردم‌شناسي، ص ۶۸).


چنانکه در تقسيمات انسان‌شناسى آمد، علوم طبيعى در شناخت و بررسى پيشينهٔ موجودات زنده گياهى و جانورى و نيز چگونگى پيدايش انسان و تبديل آن به اشرف مخلوقات نقش اساسى را دارد. با يافته‌هاى علوم طبيعى و شاخه‌هاى مختلف آن انسان‌شناسى به پيشينهٔ تاريخى انسان برروى کرهٔ زمين دست يافته است و اين بيشتر در خدمت انسان‌شناسى جسمانى قرار داد.


براى شناخت ويژگى‌هاى زندگى انسان بر روى کره زمين، از پيدايش تا امروز بايد اسناد و لوازم و ابزار قابل بررسى و مطالعه را در اختيار داشت. از اين‌رو بدون کمک از شاخه‌هاى مختلف علومى که شيوه زندگى انسان را آغاز تا امروز شناسائى مى‌کنند، شناخت به‌دست نمى‌آيد.


توسعه انديشه داروينيزم و علومى مانند روانشناسي، باستان‌شناسي، تاريخ و جغرافيا سبب شد که در اصول کار و شيوهٔ انسان‌شناسى تجديدنظر شود و از اين‌رو براى اينکه انسان‌شناسى به‌صورت يک علم کاملى درآيد سعى کرد از داده‌ها و قوانين علوم مذکور به‌نحو مطلوبى بهره گيرد، حتى در برخى موارد در بخورد با روانشناسى و جامعه‌شناسي، با آنها سازش کرده و به نتايج مفيدى دست يافته است.


در آغاز پيدايش انسان‌شناسي، قلمرو اين علم را مطالعه جوامع ابتدائى مى‌دانستند و به اين لحاظ علاقه‌مندان، صاحب‌نظران، سياحان و غيره به سرزمين‌هاى شناخته روانه شدند و به تهيه گزارش‌ها و تک‌نگارى‌هاى مختلفى از شيوه زندگى جوامع ابتدائى پرداختند. اين گزارش‌ها تمام جنبه‌هاى طبيعي، جغرافيائي، آداب و رسوم، اعتقادات، اقتصاد و نظام معيشتى را در برداشت.


به‌زودى با شکل گرفتن دانش انسان‌شناسي، دانشمندان اين علم روش‌هاى گوناگونى ارائه دادند که در تحقيقات آنها مورد استفاده قرار گرفت. هر گروهى در باب منشاء تکامل و انحطاط تمدن يا اشاعه آن به مطالعه پرداختند و با روش‌هاى گوناگون به توجيه و تدوين آن همت گماشتند.


بيشتر انسان شناسان نخستين، اصل تکامل را باور داشتند و بر آن بودند که بشر متمدن پس از عبور از دوره‌هاى ابتدائى درسير تکاملى به مرحله کنونى دست يافته‌اند و زندگى بدويان عصر حاضر نيز از اين قاعده مستثنى نيست. از اين‌رو به مطالعه احوال جوامع ابتدائى پرداختند تا بتوانند دوران تاريک گذشته را روشن سازند.


در برابر اين گروه از انسان‌شناسان مخالفان نظريه تکامل قرار داشتند که معتقد به نظريه انحطاط بودند، و مى‌گفتند که جوامع ابتدائى عصر ما بقاياى جوامع متمدن گذشته‌اى هستند که دوران انحطاط خود را مى‌گذرانند، اين نظريه امروز طرفدارانى ندارد.


مطالعات و بررسى‌هائى که در قرن اخير در زمينه انسان‌شناسى شده است به‌تدريج جمعى از انسان‌شناسان را از مطالعه جوامع ابتدائى و اجتماعات گذشته به‌سوى شناخت و بررسى زندگى انسان‌هاى معاصر سوق داده است، به‌نحوى که لوى استروس (Levi Strass)، گفته است:


”مردم‌شناسى مجموعه تمدن‌ها و جوامع گوناگون را مورد مطالعه قرار دهد“.


آوانس پريچارد (Evans Prichard)، بر آن است که:


”موضوع مردم‌شناسى ديگر جوامع به اصطلاح ابتدائى نيست، بلکه عبارت است از هر جامعه‌اى که همه آثار آن مورد مطالعه قرار مى‌گيرد“.


دگرگونى موضوعى انسان‌شناسى موجب نشده است که پيوستگى آن با ديگر علوم انسانى نفى گردد. بلکه بيشتر از گذشته به يافته‌ها و بررسى‌هاى علوم انسانى ديگر بستگى پيدا کرده است.