اينکه انسان‌شناسى چه هدف و کاربردى دارد، پرسشى است که دربارهٔ همهٔ علوم مطرح است. آيا از آغاز پيدايش علوم مختلف هدف و کاربرد آن در نتايج اقتصادى آنها بوده است؟ آيا دانشمندان علوم تجربى و غيره هدف از کوشش خود را دستيابى به اهداف اقتصادى و امرار معاش قرار داده‌اند؟ آيا انسان، که موجودى ابزارساز است، انگيزه هر نوآورى و آفرينش را نتايج عينى آن مى‌دانسته است؟


بى‌گمان، در مراحل نخستين پيدايش هر يک از علوم، انگيزه انسان کاوش در پيرامون خود و چيره‌‌گى بر طبيعت بوده است؛ تا اينگونه، حس کنجکاوى و ماجراجوئى خود را ارضاء نمايد. علاوه بر اين اسباب ديگرى در زمينه استمرار کوشش و بروز آفرينش‌هاى بيشتر انسان را فراهم ساخت، در واقع زمينهٔ انگيزش‌هاى فردى به انگيزش‌هاى اجتماعى بدل شده، که هم جنبهٔ مادى دارد و هم جنبه معنوى.


آنجا که انسان جنبه‌هاى مختلف فرهنگ جوامع بشرى را بررسى مى‌کند و باريک‌ترين و ظريف‌ترين مسائل فرهنگى و جوامع ابتدائى و غيرابتدائى را مى‌شناسد، پلى بين آنچه که امروز وجود دارد و آنچه که ديروز بوده است. برقرار مى‌سازد و محقق را از کشف راز پيدايش حيات اجتماعى خويش، سرفراز مى‌‌سازد. اين فايدهٔ معنوى انسان‌شناسى است.


هدف انسان‌شناسى تحليل و تفسير و توصيف شئون گوناگون زندگى اجتماعى بشرى است؛ اما تنها به توصيف نمى‌پردازد. بلکه با مقايسه و ارزيابى مى‌کوشد منشاء امور را دريابد.


انسان‌شناسى تمدن يک جامعه معين را تحليل و ريشه‌يابى مى‌کند. در مباحث اين دانش به کنه و ژرفاى رفتار و اخلاق بشر پى مى‌برد و درمى‌يابد. که بيشتر امور نسبى است و آنچه که در گوشه‌اى از جهان هنجار اخلاقى شناخته مى‌شود در گوشه‌اى ديگر از جهان ناهنجارى اخلاقى است.


به هر حال هدف انسان‌شناسى شناخت آدمى است (رضي، هاشم، مردم‌شناس اجتماعي، ص ۱۳).


در جهان امروز، که سازمان‌هاى مختلف در پيشرفت سطح زندگى مادى و فرهنگى جوامع مى‌کوشند بايد از زمينه‌هاى ابتدائى رشد و توسعهٔ مادى جوامع آگاه باشند.


محقق انسان‌شناس خصوصيات سازمان‌هاى توليدي، تغذيه، مسکن، پوشاک، داد و ستد و غيره را بررسى مى‌نمايد و براساس آن، جهت تحقق هدف‌هاى موردنظر، اطلاعات لازم براى برنامه‌ريزى متناسب را به‌دست مى‌آورد. اين امر فايده و کاربرد مادى انسان‌شناسى است.


تاريخچه انسانشناسى نشان مى‌دهد که نخستين کسانى که، در قرون اخير به مطالعهٔ جوامع ابتدائى و بررسى خصوصيات آنها پرداخته‌اند افرادى غيرکارشناس بوده‌اند. حتى در کشورهاى انگلو ساکسون کسانى‌که به اين امر مى‌پرداختند مورد سرزنش قرار مى‌گرفتند. زيرا تحقيقات آنان کاربرد و سود مادى نداشت. از اين رو انسان‌شناسى علمى ديرتر از علوم ديگر، در قرون اخير، مورد توجه قرار گرفت. برخى گزارش‌ها حاوى مطالب خيالى و وهم‌آلود بود، که ناباورى ديگران را در پى داشت ولى سرانجام و به‌خصوص در قرن بيستم، انسان‌شناسى از جنبه‌هاى مختلف آن مورد تأکيد و توجه قرار گرفت.


کلاکهن (Kluckhon)، بر آن است ”مطالعه اقوام ابتدائى به ما کمک مى‌کند خود را بيشتر بشناسيم:


نمى‌توان از محققينى که هرگز پا را فراتر از افق خود نگذاشته‌اند انتظار داشت آداب و رسومى را که با فکر آنها در هم آميخته است درک کنند.


لووى استروس نيز بر آن است که ”با مشاهدهٔ چگونگى زندگى و انديشه ملل ديگر ديد و وسيع‌تر و جهانى‌تر نسبت به همه فرهنگ‌ها، حتى تحول يافته‌ترين آنها، پيدا مى‌کنيم، و بدين‌سان بيم مطلق انگاشتن مسائل نسبى از بين مى‌رود“. (کازنو، مبانى مردم‌شناسي، ترجمهٔ ثريا شيباني، ص ۷،۸).


بنابراين تأکيد صاحب‌نظران انسان‌شناسى بر اين است که مطلق بودن ارزش‌ها و سازمان‌هاى فرهنگى جوامع، با مشاهده و مطالعه مستقيم آنها، مورد ترديد قرار خواهد گرفت، و آنچه که تعصب فرهنگى يا قوم‌مدارى خوانده مى‌شود، به‌تدريج، از ميان خواهدرفت. اشاعه اين انديشه به حل بحران‌ها و مسائل فرهنگى و سياسى جوامع مختلف جهانى يارى مى‌دهد و به صلحى پايدار در جهان مى‌انجامد. کازنو دربارهٔ ارزش استفاده از اندرزها و نتيجه تحقيقات مردم‌شناسى در حل مسائل و مشکلات جوامع، به‌خصوص کشورهاى جهان سوم، بر آن است که ”بدون استفاده از تذکرات پرارزش مردم‌شناسى مسائل بعضى از ممالک در حال توسعه را نمى‌توان به‌طور جدى مورد توجه قرار دارد“.


تاريخ علوم و فنون نشان مى‌دهد انسان، پس از تکامل طبيعى و سپرى شدن دوره‌هاى مختلف تکامل خانواده و گذر از مرحله مادرسالاري، دو نوع علم را پايه‌گذارى کرده است:


- دانش مبارزه با طبيعت براى توليد، و دانش مبارزه با اجتماع پيرامون خود براى بهزيستى و تنظيم مناسبات اجتماعى.


- انسان در تعريف مفاهيم و طبقه‌بندى دانش خود، اين دو مقوله را به علوم اجتماعى و علوم طبيعى طبقه‌بندى کرده است.


انسان‌شناسي، که از علوم اجتماعى عام است، با استفاده از نتايج بررسى‌هاى سيار شاخه‌هاى علوم اجتماعي، که علوم اجتماعى خاص ناميده مى‌شوند (سياست، حقوق، روانشناسى و اقتصاد). جريان‌هاى عمومى جامعه را بررسى مى‌کند و منشاء پيدايش فرهنگ و تمدن جوامع مختلف را جستجو مى‌کند، از گذشته‌هاى دور تا امروز، مى‌توان به منشاء پيدايش فرهنگ جوامع معاصر دست يافت.


تيلور (E.B Tylor) بر آن است صور ابتدائى نهادها و بنياد فرهنگ‌ها در پرتو مطالعات انسان‌شناسى دانسته مى‌شود، يعنى انسان‌شناسى مى‌تواند بازتاب چگونگى پيدايش فرهنگ جوامع معاصر باشد.


مقايسه و تطبيق آداب و رسوم جوامع گوناگون سبب کشف علل پيدائى يا زوال بسيارى از الگوهاى فرهنگى را معين مى‌سازد و نهادهاى گذشته گرارا، به‌عنوان سدى در برابر پيشرفت و حرکت جامعه با ذکر دليل، شناسائى مى‌کند.


همچنين تيلور بر آن است آنها که مى‌خواهند نيکى و راستى را، براى تهذيب تمدن جوامع معاصر، شناسائى کنند بايد از قوم‌نگارى کمک گيرند (ترابي، على‌اکبر، مبانى مردم‌شناسي، ص ۴۲).


براساس اين نظريات، قلمرو مطالعات مردم‌شناسى که در گذشته ويژهٔ جوامع ابتدائى بود، به مطالعه جوامع انسانى معاصر و اجتماعات در حال رشد و پيشرفته راه يافته است.


دربارهٔ گسترش قلمرو و کاربرد انسان‌شناسى کلاکهن (Clyde Kluckhohon) گفته است:


امرزو، انسان‌‌شناسي، به همه کسانى‌که بخواهند مسائل اساسى دنياى امروز را حل کنند، شالوده‌اى علمى پيشکش مى‌کند تا بدانند که چگونه مى‌توان مردمانى را واداشت تا در صلح و صفا زندگى کنند؛ مردمانى که از بسيارى جهات مانند وضع جسماني، زبان و اخلاق و آداب و رسوم و غيره از هم متاميز هستند (همان، کتاب، صفحه ۶۲). مطالعهٔ تروا (Trole)، در ايتاليا، موطن اصلى سرخ‌پوستان، مناسبت تابش خورشيد و رنگ پوست، منشاء ساختن چرخ و کوزه سفالى از کارهاى عالمان اين دانش بود که مى‌خواستند بدانند ”چگونه انسان‌ آنچه که امروز هست شده است“ (کلاکهن، زمينه انسان‌شناسى و مردم‌شناسي، ترجمهٔ ظفر دخت اردلاان، ص ۱تا۳).


با استفاده از روش مشاهده مستقيم، که از ويژگى‌هاى عمده روش مطالعات انسان‌شناسى است، مى‌توان دريافت که چگونه افراد قشرهاى مختلف، با تعليم و تربيت متفاوت، زبان گوناگون با مسائل زندگى خود روبه‌رو مى‌شوند. از اين طريق مى‌توان به ريشه‌هاى مشترک فرهنگ انسان پى برد و به شناسائى علمى واقعى طبع بشرى دست يافت.


مطالعه در سرزمين‌هاى مختلف، زمان‌هاى مختلف و شرايط مختلف معلوم مى‌کند که طبع بشر، در شرايط گوناگون، دستخوش کنش و واکنش‌هاى مناسبى قرار خواهد گرفت. لذا ثابت مى‌شود که طبع بشر ثابت و لايتغير نيست و قدرت و توانائى آن را دارد که در هر شرايطى راه مفيد و مناسبى را براى بهزيستى خود و جامعه انتخاب نمايد.


بنابر آنچه گفته شد مى‌توان نتيجه گرفت که هدف و مقصود نهائى علم انسان‌شناسى ساختن بنائى است که انسان شايسته آن است و او را از تعصبات و اعتقادات ثابت و لايتغير و انعطاف‌ناپذير برحذر مى‌دارد. انسان‌شناسى مى‌تواند از ناسازگارى‌هاى بين‌الملل و اقشار مختلف يک جامعه بکاهد و راه را براى ايجاد نيائى آرام و سالم و پرتفاهم هموار سازد.


در اين‌باره کلاکهن نيز گفته است:


”آموزش انسان‌شناسى زمانى مفيد و با ارزش است که افراد را يارى دهد تا بتوانند از پيروى کورکورانه هر عنصر نفوذ‌ناپذير فرهنگ خاص خود آزاد شود“.


در مورد مناسبات اجتماعى و فرهنگي، آنها که از جنبه‌هاى مختلف انسان‌شناسى آگاه باشند فردى روشنفکر با فرهنگ و مستعد در جامعه خود معرفى مى‌گردند، زيرا آگاهى‌هائى که از وجود اختلاف و مشابهت‌هاى جوامع گوناگون به‌دست آورده‌اند در تنظيم روابط آنها با ديگران تأثير دارد و مى‌دانند که در هر جمعى چگونه رفتار کنند و يا در برابر آثار ناشى از دگرگونى‌هاى اقتصادى و تکنولوژيکى سازگار باشند.


وقتى انسان به منشاء نهادهاى اجتماعى و طبيعى دست يافت مفهوم و ريشهٔ سرنوشت را کشف خواهد کرد و در مى‌يابد که او مى‌تواند، با استفاده از روش‌هاى علمى جديد، توانائى‌هاى انسان را به مرحله‌اى برساند که خود در سرنوشت خود دخالت داشته و حتى آينده خود را ترسيم نمايد.