تحولات اجتماعي، اقتصادي، فرهنگى مغرب‌زمين در قرن‌هاى شانزدهم و هفدهم، در گسترش تحقيقات علمى و پيدايش نظريات و تئورى‌هاى تازه تأثير گذاشت، و بينش‌هاى قرون وسطائى را مردود ساخت.


دليرى محققين در مطالعه انسان و طبقه‌بندى موجودات زنده و به‌خصوص طبقه‌بندى گروه‌هاى نژادى انسان از پيامدهاى اين دو قرن است. پيش از اين دانشمندان هنگامى‌که به حقايقى در مورد انسان دست مى‌يافتند، به سبب زمينه‌هاى فکرى نامساعد (که جنبه فرهنگى داشت)، آن حقيقت را نوعى تحقير تلقى مى‌کردند، مثلاً بوفون (George Bufun)، گفته است:


”نخستين حقيقت شايد حقيقتى تحقير‌آميز باشد که انسان را بايد در رديف ساير حيوانات و جانداران مورد بررسى قرار داد“.


در قرن هيجدهم تحقيقات دانشمندان علوم طبيعى سبب گرديد تا روش‌هاى سنتى مطالعه و بررسى‌هاى علمى تغيير يابد و براى کشف چگونگى زيست گياهان و جانوران آنها را طبقه‌بندى کنند، و مهمتر از همه در طبيعت حضور يابند، مثلاً بوفون و لينه (Charles Linne)، مفهوم تازه‌اى از طبقه‌بندى در علوم طبيعى را ارائه دادند و توانستند انسان را در زمرهٔ جانوران مورد بررسى و مطالعه قرار دهند؛ آنها از بررسى‌هاى ذهنى دست شستند و به تحقيقات عينى و تجربى روى آوردند.


لينه در سال ۱۷۵۸ توانست نوع انسان را به چهار گروه آسيائي، اروپائي، آمريکائى و آفريقائى تقسيم کند.


مدت‌ها بعد از او ”بلومنباش“ (Blumenbach) نژاد مالزيائى را به طبقه‌بندى گروه‌هاى نژادى لينه افزود.


صدسال بعد از آن ”سنت هيلر“ (Saint Hillair)، (۱۸۸۴-۱۷۷۴) چهار گروه نژادى اصلى به نام‌هاى قفقازي، مغولي، چينى و هوتانتو را مشخص و اعلام نمود. سرانجام تحقيقات و بررسى‌هاى دانشمندان علوم طبيعى آن شد که از نيمه دوم قرن نوزدهم علم انسان‌شناسى در کشورهاى اروپائى مورد توجه قرار گيرد.


سياست استعمارى کشورهاى اروپائى نيازمند به اطلاعات و بررسى‌هاى محققين بود، از اين‌رو اجراء اين سياست سبب گسترش تحقيقات مردم‌شناسى در کشورهاى اروپائى شد، به سخن ديگر علم انسان‌شناسى قبل از آنکه در خدمت بهزيستى مردم سرزمين‌هاى دور قرار گيرد وسيله‌اى براى اسارات آنها شد.


به اين ترتيب از قرن نوزدهم مطالعه و شناخت جوامعى گسترش يافت که پيش از اين، (در دوره قرون وسطي)، هيچ اطلاعى از آنها در دست نبود.


گزارش‌دهندگان و محققين نخستين انسان‌شناسى کارشناس نبودند، آنها ماجراجويان و يا کاشفينى بودند که هيچ‌گونه اطلاعى از اصول و شيوه‌هاى مطالعات قومى نداشتند، ولى کارهاى آنها در شکل‌گيرى و سازماندهى علم انسان‌‌شناسى بسيار مؤثر بوده است. بعد از اين محققين به شناخت تشکيلات و نظام اجتماعى جوامع ابتدائى در زمينه روابط خويشاوندي، معتقدات، توليد و طرز زندگى آنها، پرداختند و به موفقيت‌هاى چشمگيرى دست يافتند.


کازنو مى‌نويسد:


از اوائل قرن نوزدهم ”کابانيس Cabanis“ و ”کوويه Cuvier“ براى مطالعاتى در مورد انسان انجمنى تأسيس کردند که نتيجه آن تأسيس انجمن‌هاى مردم‌شناسى در پايتخت کشورهاى اروپائى بود. از آن پس مردم‌شناسى در دانشکده‌هاى بزرگ ممالک مختلف جهان تدريس گرديد.


تدريس انسان‌شناسى در دانشکده‌هاى مختلف نيازمند ابزار و وسايل مطالعاتى بود؛ براى گردآورى آثار و وسايل زندگى اقوام و ملل گذشته و حال موزه‌هاى انسان‌شناسى و قوم‌شناسى تأسيس شد. اين موزه‌ها به مؤسسات علمى که به کار انسان‌شناسى و قوم‌شناسى مى‌پرداختند وابسته بود. رشد و تکامل علم انسان‌شناسى سبب پيدايش يک سلسله علوم زمينه‌اى و نيز تقسيمات علمى شده است.


اگرچه موضوع انسان‌‌شناسي، از آغاز متوجه به اصل و منشاء طبيعى انسان بوده است. (چنانکه توسيدسيد، مورخ يونان باستان، بدان توجه داشت) ولى آگاهى از خصوصيات فرهنگي، آداب و رسوم، باورها، سازمان‌هاى اجتماعي، مهارت‌ها، نظام معيشتي، نظام سياسى و غيره از جمله مسائلى بوده است که چه به‌صورت افسانه و قصه و چه به واقع، هميشه ذهن انسان را به خود مشغول مى‌داشته و پيش از اين هرگز قلمرو و محتواى علمى مشخصى نداشته است.


تحولات علوم و فنون در قرن نوزدهم سبب پيدايش اين نظريه شد که هم بايد به جنبه‌هاى منشاء طبيعى چگونگى پيدايش انسان توجه کرد و هم به جنبه‌هاي، اجتماعى و فرهنگى آن. بدين ترتيب چگونگى پيدايش نهادها و سازمان‌هاى گوناگون اجتماعى اقوام و قبائل مختلف مورد توجه قرار گرفت. گوناگون بودن انسان‌ها، طبايع و محيط‌هاى زيست آنها و غيره ديدگاه‌هاى متفاوتى در تعيين سازمان‌هاى اجتماعى انسان‌ها به‌دست داده است.


انسان‌شناسى علمى از پايان قرن هيجدهم ميلادى و آغاز قرن نوزدهم، با روش مطالعات تطبيقى آغاز شد و از اين راه ارتباط بين زبان سانسکريت و لاتين و يونانى و زبان‌هاى ژرمنى به‌دست آمد.


نخستين مطالعات انسان‌شناسى را افراد تازه‌کار انجام دادند. آنها بيشتر کشيش، پزشک، طبيعيدان، حقوقدان، سياستمدار، نظامى و غيره بوده‌اند، از اين‌رو مطالعات و گزارش‌هاى آنها از پايه و ريشه علمى برخوردار نبوده و حتى گاه گزافه‌گوئى‌هائى هم داشته است.


پيدايش علم انسان‌شناسى در آغاز، براى علاقه‌مندان خود افق تازه و روشنى را نويد نمى‌داد، و چون انگيزه و مبناى درآمد و عامل اشتغال اقتصادى براى علاقه‌مندان آن نبود کمتر کسى به اين علم روى مى‌آورد. تنها دو ويژگى مهم اين علم، يعنى شناخت انسان‌ها و جوامع آنها، بعضى را به اين مقوله جديد علمى مى‌کشاند. اين دو ويژگى را کلايد کلاکهون به ”شگفت‌انگيز و دوردست“ توصيف کرده است. به اين ترتيب تنها علاقه شخصى سبب مى‌شد که افرادى عمر خود را به وقف اين دانش تازه و نوپا بنمايند.


انسان‌شناسى در قرن نوزدهم، که در واقع به‌عنوان يک علم مورد توجه قرار گرفت، به مطالعه شگفتى‌ها توصيف گرديد؛ و آثار محققينى مانند فرايزر، تايلر، مورگان و باستيان در معرفى اين شگفتى‌ها و در نتيجه معرفى علم جديد انسان‌شناسي، نقش ارزنده‌اى داشته است.


از ويژگى‌هاى اساسى جامعه انسانى گستردگي، گوناگونى اقوام، نژادها و فرهنگها است، اين ويژگى سبب شده است که انسان‌شناسى کمى ديرتر از ديگر شاخه‌هاى علوم انساني، مثل جامعه‌شناسي، روان‌شناسي، زبان‌شناسي، اقتصاد و غيره، قلمرو مشخص و معينى پيدا کند. به سخن ديگر ويژگى ميان رشته‌اى بودن انسان‌شناسي، که همان ارتباط کليه جنبه‌هاى زندگى انسان اعم از فرهنگى و فيزيکى است، سد راه تولد سريع اين علم بوده است.


اما اين امر سبب نشده است که انسان‌شناسى در متن ديگر علوم‌انسانى حل گردد. شوق و دلبستگى دوستاران و ماجراجويان و به‌خصوص نياز هدف‌هاى استعمارى کشورهاى بزرگ سبب گرديد که به‌زودى دانش انسان‌شناسى به‌عنوان يک علم مستقل، شناسائى و تائيد شود.


از جمله نخستين استادان آنتروپولوژى در اواخر قرن نوزدهم مى‌توان کاترفاژ (Guaterfages)، را نام برد. وى اصطلاح آنتروپولوژى را به‌عنوان يکى از شاخه‌هاى تاريخ طبيعى به‌کار برد و بر آن بود که همانگونه که در طبيعت به مطالعه حشرات و يا پستانداران پرداخته مى‌شود در علوم طبيعى نيز بايد مطالعه انسانى مورد توجه قرار گيرد. اما تنها مطالعه مشخصات بدن انسان کافى نيست، بلکه بايد خصوصيات فرهنگى انسان مثل زبان، خط، تمدن، آداب و رسوم نيز مورد مطالعه قرار گيرد.