توسيديد، مورخ يوناني، را نخستين کسى مى‌دانند که بر اهميت شناخت انسان‌هائى ابتدائى تأکيد کرد و کوشيد تا منشاء طبيعى انسان را نشان دهد. وى گفته است که:


انسان‌زادهٔ زمين است.


نخستين کسى که اصطلاح آنتروپولوژى را به‌کار برد ارسطو فيلسوف يونانى بوده است. وى نخستين کسى است که ساختمان بدن انسان را به‌طور دقيق، مطالعه و بررسى کرده و کوشيد انسان را در بين حيوانات ديگر متمايز سازد.


وى در توصيف انسان گفته است:


انسان حيوانى است اجتماعي؛ انسان حيوانى است ناطق.


نويسندگان يونانى و لاتيني، مانند هومر، از وجود اقوام کوتاه قد در آفريقا سخن گفته‌اند. هزيود (Hesiode)، فيثاغورث، هرودت، ارسطو، آريانوس (Arrinus) و تاسيت (Tacite)، را مى‌‌توان از نخستين پايه‌گذاران انسان‌شناسى به حساب آورد.


انسان‌شناسى از ديرباز مورد توجه صاحب‌نظران بوده است و انسان از آغاز حضور خود بر روى کره زمين، و در رودرروئى با طبيعت و عالم خلقت، در جستجوى آن بوده است که چگونگى پيدايش خود و جهان و آنچه را که در او مى‌بيند کشف نمايد. يونانيان، مصرى‌ها، رومى‌ها، هندى‌ها، چينى‌‌ها و روى‌هم رفته متفکران جهان باستان هر يک در اين راه کوشش‌هائى کرده‌اند.


نخستين آثارى که درباره آداب و رسوم و مذاهب ملل مختلف نگاشته شده است به‌وسيلهٔ مورخين، سياحان و کسانى بوده است که در کشورگشائى‌ها، همراه پادشاهان و سرداران جنگى سفر مى‌کرده‌اند؛ مثلاً هرودوت در مسافرت‌هاى متعدد خود اطلاعات گسترده و مهمى درباره آداب و رسوم و مذاهب ملل مختلف اندوخته؛ و شهرهاى مختلف يونان را به دقت، مورد مطالعه قرار داده است. اهميت آثار و گزارش‌هاى به‌جاى مانده از اين مورخ در حدى است که مى‌توان او را از نخستين پايه‌گذاران مردم‌نگارى (اتنوگرافي) به شمار آورد.


سقراط نيز به مطالعه زندگى انسان پرداخت:


جملهٔ معروف ”خود را به‌شناس“ از او است. بدون ترديد نظر سقراط دربارهٔ خودشناسى مى‌تواند هم جنبهٔ جسمانى داشته باشد و هم جنبهٔ فرهنگي، علمى و فلسفى.


ارسطو دربارهٔ زندگى اجتماعى و اقتصادى جامعه، به‌ويژه در زمينه مبادله کالاها و بالاخره مبادلات پولي، مطالعاتى انجام داده و کتاب اصول حکومت آتن او توصيف اصول و قوانينى است که در ۱۵۸ شهر يونان رايج بوده و شامل يک سلسله ميتوگرافى‌هائى است که جنبه مردم‌شناختى داشته است.


هرودوت در سفرنامهٔ خود اطلاعاتى دربارهٔ فرهنگ و تمدن ملل غيريوناني، مثل سيت‌ها، مصرى‌ها، و اقوام ديگر گردآورده است. بعضى از اين اطلاعات شامل مراسم به خاک‌سپارى مردگان، وضع پوشاک، مسکن و زبان اقوام مختلف است، که از نظر مردم‌شناسى مهم است. به سخن ديگر کارهرودوت تشريح و توصيف جنبه‌هاى مختلف فرهنگى اقوام و ملل بود، که در واقع موضوع تحقيقات انسان‌شناسى فرهنگى است.


معمولاً مورخين و سياحان آنچه را که براى آنها عجيب و شگفت‌انگيز بوده است نگاشته‌اند، از اين‌رو به آثار آنها نه مى‌توان به‌طور کامل اعتماد و استناد کرد.


انسان‌شناسى سنتي، بدون آنکه راه و روش علمى براى مطالعه و کشف رابطه بين عوامل تشکيل‌دهندهٔ فرهنگ انسانى داشته باشد، کوشيده است به پرسش‌هاى گوناگوني، که هميشه و به‌خصوص به هنگام وقوع حوادث طبيعى و اجتماعى او را به‌خود مشغول مى‌داشته، پاسخ دهد، مثلاً از خود مى‌پرسيد که:


- چرا برخى از مردم به سبب ابتلا به بيمارى خاصى که تحت تأثير جاد و به‌وجود آمده است مى‌ميرند؟


- چرا دانه مى‌رويد؟ راز با روى چيست؟ طوفان و باران و رعد و برق و... چرا و چگونه به‌وجود مى‌آيند؟


متفکران و نويسندگان عصر باستان، آثارى آفريده‌اند که مطالعه آنها به آگاهى‌هاى ما، در مورد انسان‌شناسى سنتى مى‌افزايد. پيش از هرودوت بابلى‌ها، در زمان همورابي، اشياء ساخته شدهٔ سومرى‌ها را، که بيش از آنان در بين‌النهرين زندگى مى‌کرده‌اند. گردآورده و در موزه‌اى نگهدارى مى‌کردند.


روى‌هم‌رفته، انسان‌شناسى از کهن‌ترين علوم بشر به شمار مى‌رود. زيرا انسان هميشه در پى يافتن منشاء پيدايش خود بوده و افسانه‌ها و داستان‌هاى فراواني، در اين‌باره، ساخته است. پس از عصر اسطوره و جادو بشر، براى يافتن منشاء خود، از محدوده جغرافيائى زيست خود خارج شده و به مطالعهٔ جاى‌ها و سرزمين‌هاى مختلف پرداخته، و از اين‌رو توانسته است از چگونگى تنوع گروه‌هاى نژادي، قومي، فرهنگى و غيره جوامع مختلف انسانى باخبر شود.


در دوره قرن وسطى هر صاحب‌نظرى مى‌کوشيد دربارهٔ شناخت انسان و منشاء آن مطالعاتى بکند. اما نظام‌هاى حاکم، که هستى خود را در تشديد قساوت سيستم تفتيش عقايد مى‌دانست، روزبه‌روز بر تعداد قربانى‌هاى علم و اشاعهٔ افکار علمى مى‌افزود.


کليسا همه مسائل مربوط به انسان و حيات او را تمام شده تلقى مى‌کرد و بر آن بود که مقام انسان از ديدگاه متافيزيکى مشخص و معلوم است. هيچ‌کسى نمى‌تواند خارج از آنچه که در کتب مقدس آمده است، نظرى ارائه دهد، يا در آن ترديد کند، آنها عقيده داشتند که انسان، در بين موجودات زمين، در بالاترين جايگاه قرار دارد و زمين نيز مرکز عالم است.


برافتادن امپراطورى روم شرقى در سال ۱۴۵۳ يکى از رويدادهاى مهم تاريخى بود که سير و سياحت و مسافر‌ت‌هاى بسيارى را براى اروپائيان سبب شد. از اين‌رو بررسى و توصيف اقوام و ملل گوناگون، از آن پس، بيش از گذشته، مورد توجه قرار گرفت. سفرنامه‌هاى گوناگونى از جمله سفرنامه مارکوپولو، پيرمارتير (Pierre Martyr)، و غيره نگاشته شد، که جنبه توصيفى داشت ولي، به هر حال، آگاهى‌هاى تازه‌اى از چگونگى زندگى مردم سرزمين‌هاى ديگر، از جمله خاور دور، به اروپائيان دادند. بدين‌ترتيب کشف ناگهانى سرزمين‌هاى ديگر و مردمى با زندگى و آداب و رسوم متفاوت، جهان بسته و تاريک قرون وسطى را از ديدگاه انسان‌شناسى باز کرده و انگيزه‌هاى آگاهى افراد را، در مواردى حتى بدل به ماجراجوئى نمود.


انسان‌شناسى جديد ره‌آورد استعمار، پيشرفت و تفوق صنعتى و تکنيکى و علمى غرب بوده است. از اين‌رو بسيارى از پيشروان اين علم از کشيشان، مبلغان مذهبى و نمايندگان دولت‌هائى بوده‌اند که عطش دستيابى به اطلاعات ارزشمند سرزمين‌هاى کشف نشده را داشته‌اند. اگرچه، در بسيارى از موارد، اين پيش‌کِسوتان در هدف‌هاى توسعه‌طلبانه و استعمارى دولت‌هاى خود، غيرمستقيم، مؤثر بوده‌اند، اما به هرحال اطلاعات و گزارش‌هائى که به‌وسيله اين اشخاص ارائه شده است زمينه را براى گسترش تعصبات قومى و نژادى فراهم ساخت. از جمله مى‌‌توان انسان‌شناسى تکاملى هربرت اسپنسر را نام برد که جنبه‌هاى نژادپرستانهٔ اين علم را رواج داده است.


انسان‌شناسى نوين قلمرو خود را از محدودهٔ جغرافيائى خاص بيرون برد و در نتيجه اطلاعات اجتماعى از محدوده اروپا فراتر رفت و همهٔ جوامع بشري، به‌ويژه جوامع ابتدائي، را در بر گرفت. تا بدانجا، پيش رفت که عده‌اى عمده قلمرو انسان‌شناسى را مطالعه جوامع ابتدائى دانستند. افراط در اين روش توسعه نظام فکرى قوم‌مدارى (Ethnocenterisme) را در پى داشت.


در پايان دورهٔ قرون وسطي، و به‌خصوص قرن ۱۶ ميلادي، تحولات اقتصادى اجتماعى گسترده‌اي، در پى حوادث تاريخي، سياسي، نظامى و غيره در سطح جهان رخ داد که مغرب زمين را به شناخت درست طبيعت و انسان و عوامل وابسته به آن براگيخت. دگرگون شدن نظام فئوداليزم، رشد صنعت، توسعه مناسبات بازرگانى داخلى و بين‌المللي، تأسيس راه‌ها، اکتشافات دريائي، پيدايش کشورهاى مقتدر سياسى و اقتصادي، کشف سرزمين‌ها و راه‌هاى ناشناخته، کشف ملل و اقوام مختلف و غيره از جمله اين دگرگونى‌ها است.


عوامل ياد شده تأثير مهمى بر شرايط زندگى مادى و روش امروزى زندگى اجتماعى انسان و همچنين در طرز تفکر و تلقى انسان‌‌ها از امور پيرامون خود به‌جاى گذاشت. به سخن ديگر کنش انسان را نسبت به آنچه که در اطراف خود مى‌گذرد، تغيير داد؛ تا بدانجا که اندک‌اندک مقاومت‌هاى سرسختانهٔ صاحب منصبان ذى‌نفع و مصلحت انديش عقيدتى و سياسى در برابر اين دگرگونى‌هاى انقلابى شکسته شد و افق‌هاى جديد علم و انديشه، در برابر آنهائى‌ که رسالتى در خود احساس و جستجو مى‌کردند، باز شد. نخستين گامى که اين انديشمندان برداشتند آن بود که کتب و آثار متفکران يونانى و ساير ملل باستانى را که در جريان جنگ‌هاى صليبى با آنها شده بودند، ترجمه کردند.


اين جريان فکرى به ترجمهٔ کتاب مقدس انجاميد، و گروهى بر آن شدند که بايد کتاب مقدس به زبان مردمى که به آن دين معتقد هستند ترجمه شد.


اين نهضت علمى و فرهنگى تازه توانست نيازهاى مردم را در برابر اشراف و زمينداران، که ساليان دراز کمر به اسارت انسان‌ها بسته بودند، برآورد.


سرانجام پيدايش و گسترش اين نهضت فکرى مردود ساختن اصل مرکزيت زمين و بينش‌هاى ثبات گرايانهٔ پيشين بود، يعنى انسان‌‌ها دانستند که عظمت جهان هستى در برابر انسان و کرهٔ زمين به اندازه‌اى است که انسان و کره زمين در برابر آن بسيار ناچيز هستند.