در قرن ۱۹، فيلسوف فرانسوي، ژان ژاک روسو، اسطورهٔ ”وحشى خوب“ را خلق مى‌کند. منظور او از ”وحشى خوب“، فردى است که با طبيعت و با ساير انسان‌ها در حالت هماهنگى کامل زندگى مى‌کند. تصورات ذهنى مردم آن دوره از محيط آرماني، عبارت از سرزمين‌هاى وسيعى بود که، به دور از اجبارهاى قلمرو، بين همهٔ ساکنان، که در هماهنگى زندگى مى‌کردند و به خود و ديگران احترام مى‌گذاشتند، تقسيم مى‌شد. به‌نظر ژان ژاک روسو، آنچه دنياى اجتماعى را از رسيدن به اين آرمان باز مى‌دارد، ظهور مالکيت خصوصى است. او، در کتاب قرارداد اجتماعى مى‌نويسد، اولين کسى که به دور زمين خود حصار مى‌کشد و مى‌گويد که ”اين مال من است“ زندگى اجتماعى را تباه مى‌کند.


در سال‌هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، جوانان، با حرکتى که از آن به‌عنوان ضد فرهنگ نام برده مى‌شود، سعى کردند دنياى طبيعى روسو را، در مقياس کوچکتر، زنده کنند. آنها، در خانه‌هائى که فضاى آن به همه تعلق داشت زندگى مى‌کردند، در روى زمين‌هائى کار مى‌کردند که محصولات آنها بين همه تقسيم مى‌شد. آزادى در تقسيم کار تا آنجا پيش مى‌رفت که شريک جنسى خود را نيز عوض مى‌کردند. با اين همه، حرکت‌هاى ضد فرهنگى سال‌هاى ۱۹۷۰، در همان دوره نيز در حاشيهٔ اجتماع باقى مى‌ماند و مى‌توان گفت که امروزه، عملاً محو شده است.


امروزه، از آنچه ژان ژاک روسو مى‌گفت، خيلى دور هستيم. رشد انفجارى جمعيت جهان و تراکم بيش از حد آن در شهرهاى بزرگ، مذاکره را بسيار استرس‌زا و تقسيم قلمرو جمعى به قطعات کوچکتر را موجب شده است. در حال حاضر، آنچه ذهن ساکنان شهر را بيشتر مشغول مى‌کند، داشتن قلمرو فردى و شخصى است نه فضاى بزرگ و مشترک. البته محيط‌هاى تجمع کم نيست، اما ارتباط در آنها هميشه آسان صورت نمى‌گيرد و زندگى در روى يکديگر (زندگى آپارتماني) تضمين‌کنندهٔ تفاهم و ارتباط سالم نيست. تحقيقات روانشناسان اجتماعى دربارهٔ قلمرو، همهٔ اين مسائل را در بر مى‌گيرد.