وقتى براى اولين بار به يک ناآشنا مراجعه مى‌کنيم، از خود مى‌پرسيم که با چه کسى کار داريم. آنچه تا به حال دربارهٔ ادراک از ديگران گفتيم، نشان مى‌دهد که امکان اشتباه بسيار زياد است. با اين همه، همان‌طور که مى‌دانيد، روابط ما با ديگران معمولاً خوب پيش مى‌رود؛ موفق مى‌شويم عملکرد‌ اجتماعى مناسب داشته باشيم. بنابراين، قضاوت‌هاى ما هميشه غلط نيست، آنها، اگر نگوئيم اغلب، گاهى درست از آب درمى‌آيد.


درستى قضاوت‌ها به عوامل متعدد، از جمله امکان بررسى آنها، وابسته است. هر اندازه اين امکان بيشتر باشد، قضاوت‌ها نيز به همان اندازه درست‌تر خواهد بود. مثلاً، هر چند که لباس به انسان پرستيژ نمى‌دهد، به آسانى مى‌توان پليس را تنها از روى لباس او شناخت. اما خيلى دشوار است که بتوان دربارهٔ هوش او اظهارنظر کرد. اين ويژگى شخصيت بايد براساس تفسير تعداد زيادى رفتار استنباط شود، نه براساس وجود ارتباط بين لباس و نقش اجتماعى.


منظور اين نيست که اظهارنظر درست دربارهٔ صفات شخصيتى هميشه دشوار است. برخى افراد رفتارهائى دارند که تعيين‌کننده‌اند و به‌ آسانى مشاهده مى‌شوند. مثلاً، برون‌گرائى يکى از آنها است. مهربانى هم همين‌طور. مردم، دربارهٔ مهرباني، که يکى از ويژگى‌هاى شخصيت است، آسان‌تر از ويژگى‌هاى ديگر به تفاهم مى‌رسند (پارک (Park)، در سال ۱۹۸۲). منظور اين است که هر کس ديگران را بر حسب صفاتى که بنيادى مى‌داند ارزيابى مى‌کند، اما مهربانى يکى از صفاتى است که ارزش جهانى دارد و به آسانى ارزيابى مى‌شود.


طبق مطالعات و بررسى‌ها امکان تغيير رفتار بر حسب موقعيت‌ها وجود دارد و اين کار اسناد صفات شخصيتى را دشوار مى‌کند (ميشل، ۱۹۷۹). مثلاً، شخصى که در محيط کار با روحيهٔ انتقادى و تحليلى بسيار باارزش جلوه مى‌کند، امکان دارد که در خانه، به‌طور مرتب، طالع خود را در روزنامه‌ها بخواند و خرافاتى باشد! مى‌‌توان افرادى پيدا کرد که به ديگران زور مى‌گويند و در عين حال از انسانيت دَم مى‌زنند! ناديده گرفتن الزام‌هاى يک موقعيت، باز هم اسناد صفات شخصيتى و يکپارچه کردن آنها را پيچيده مى‌کند. با اين همه، صحت ادراک از ديگران، تنها انگيزهٔ دست‌اندرکار در جريان تعامل با ديگران نيست. چارچوب زير اين مطلب را روشن‌تر بيان مى‌کند.


انگيزه‌هاى مختلفى که ادراک از ديگران را جهت مى‌دهند:


روانشناسان اجتماعي، دربارهٔ درستى شناخت اجتماعي، تحقيقات زيادى انجام داده‌اند. به‌نظر استيونس و فيسک (۱۹۹۵)، در اين تحقيقات، انگيزش‌هاى ديگرى که مى‌توانند افراد را در تعامل با مردم بيشتر فعال کنند، فراموش شده است. اين دو پژوهشگر پيشنهاد مى‌کنند که ادراک از ديگران در چارچوب يک ديدگاه تکامل‌گرا مطرح شود. آنها به اهميت گروه، به‌عنوان محيط تعيين‌کنندهٔ بقاء فرد، اشاره مى‌کنند. طبق نظريهٔ تکاملى داروين، تعلق به گروه‌ها، در مقايسه با تنها زندگى کردن، به نفع انسان‌ها است. با اين همه، براى زندگى در گروه، فرد بايد خود را به ديگران بقبولاند. براى اين منظور، او بايد راهبردهائى را که در ابتدا ايجاد رابطه مناسب هستند، از آنهائى که پس از برقرارى رابطه مناسب به‌نظر مى‌رسند، تميز دهد.


براى تسهيل روابط اجتماعى در روابط بين اشخاص، زمانى‌که اين روابط در حال برقرارى است، ادراک از ديگران، احتمالاً کمتر از نگهدارى يک تعامل اجتماعى خوشايند اما سطحى اهميت داشته باشد. براى اين کار، فرد علاقمند است ديگران را طورى درک کند که خودشان درک مى‌کنند تا در نظر آنها خوشايند جلوه کند و از طرف آنها پذيرفته شود. در عوض، براى تسهيل تعامل اجتماعي، اگر افراد به همان صورتى که از جانب ديگران درک شده‌اند رفتار کنند، امتياز خواهند داشت، حتيٰ اگر خود را متفاوت از ادراکى که ديگران از آنها دارند بدانند.


اما، در روابط طولاني، راهبرد ادراک از ديگران، ممکن است بيشتر بر جستجوى اطلاعات درست متمرکز شود. در اين نوع روابط، براى تحقق بخشيدن به هدف‌هاى خاص خود، به ديگران وابسته‌ايم. اينجا است که سعى مى‌کنيم رفتار اشخاصى را که به آنها وابسته‌ايم بهتر بشناسيم. اين کار زمانى آسان‌تر مى‌‌شود که به‌ فرآيند شکل‌گيرى برداشت، براساس تحليل تفصيلى از اطلاعات موجود، تکيه کنيم نه اينکه به يک تحليل کلى رضايت دهيم. اين کار مخصوصاً زمانى واقعيت خواهد داشت که طرف مقابل، در روابط، بيشتر از ما قدرت داشته باشد، مثلاً، کارفرما يا مدير کارخانه باشد.