مک‌لوهان معتقد است اگرچه تکنولوژى منبعث از ذهن و عمل انسان است، ولى انسان هر عصر و دوره‌اي، خود زائيدهٔ تکنولوژى زمان خويش است به عبارت ديگر، هر تکنولوژى بشر را به‌تدريج در فضاى تازه‌اى قرار مى‌دهد و هر فضاى تازه، عاملى تعيين‌کننده در سرنوشت و زندگى بشر به شمار مى‌رود.


او ”تکنولوژي“ را کمدى الهى مى‌خواند. به اعتقاد، او نوع بشر به بهشتى زمينى هدايت شده که با استفاده از ابزارهاى ساختهٔ دست خود، خويشتن را از رنج جسمانى آزاد مى‌کند. مک‌لوهان در دههٔ ۱۹۶۰ به‌ويژه از تلويزيون به‌عنوان رسانه‌اى هوشمند ياد مى‌کند و همچون اسقف‌هاى اعظم، اين رسانه را غسل تعميد مى‌دهد. او تلويزيون را پرستشگاه و امواج آن را بشارت الکترونيک نام مى‌نهد. او از آگاهى ژرف و تازهٔ دهه خبر مى‌دهد و اين رسانه کمابيش تازه را مروّج آن مى‌خواند. به پندار او، رسانهٔ تازه، همهٔ اين شئون را به نظم و ايمان تبديل مى‌کند.“٭


٭ مجلهٔ سروش سال، سال يازدهم، شنبه مرداد ۱۳۶۸، شمارهٔ ۴۷۹ ”تلويزيون: رسانه و رفتارش“ نوشته پيتر کانراد، ترجمهٔ مهرداد عروي، ص ۵۰.


او با اين ديدگاه افراطي، مدعى است که شيوهٔ ارتباط يا روش انتقال معلومات و انتشار پيام، نه تنها در رفتار و تصورات انسان مؤثر است بلکه در سيستم اعصاب و ادراکات حسى او نيز نقشى تعيين‌کننده دارد. او پا را از اين حد فراتر مى‌گذارد؛ تا آنجا که مى‌گويد وسايل ارتباط جمعى که عامل انتقال فرهنگ است، تأثيرى شگرف بر خود فرهنگ دارد. او اين نظر را با جملهٔ ”وسيله، پيام است“ (Madium is the Message) مطرح مى‌کند و آن را عنوان يکى از فصل‌هاى کتاب خود قرار مى‌دهد و در آثار خود به‌طور مکرر به آن اشاره دارد.


مک‌لوهان معتقد است که ”جوامع، بيشتر در اثر ماهيت وسايل ارتباطى شکل گرفته‌اند تا در نتيجهٔ محتواى ارتباط“٭ به عقيدهٔ او، وسيله نه تنها از محتواء پيام خود جدا نيست، بلکه به مراتب مهمتر از خود پيام نيز هست و بر آن تأثيرى چشمگير دارد.


٭ بيريوکف ن-س ”تلويزيون و دکترين‌هاى آن در غرب“ ترجمهٔ محمد حفاظي، ص ۱۵۴، انتشارات مرکز مطالعات رسانه‌ها، تهران ۱۳۷۲.


در اينجا اين پرسش اساسى مطرح مى‌شود که، ”هنگام پيدائى يک تکنيک جديد، فرهنگ موجود، فرهنگ مرحلهٔ قبلى است و بدين ترتيب همان فرهنگ قديم به‌عنوان محتواى وسيلهٔ ارتباطى جديد مورد استفاده قرار مى‌گيرد.


براى مثال، هنگام پيدائى خط، پيام‌هاى انتقال به ديگران، افسانه‌ها يا شايعاتى هستند که در شرايط فرهنگى خاص تمدن کهنهٔ عصر ارتباط شفاهى پديد آمده‌اند و جزء آنها چيزى براى انتقال به افراد وجود ندارد.


البته مک‌لوهان اين تناقص را انکار نمى‌کند، بلکه در نظام فکرى خود آن را مى‌پذيرد. او معتقد است که ميان فرهنگ در حال زوال و رسانه‌هاى جمعى جديد، نوعى تعارض وجود دارد. اين تضاد ميان تکنيک‌هاى تازه و فرهنگ قديم تا هنگامى که جامعه شکل زندگى و طرز فکرى منطبق با آن را ايجاد نکرده است، باقى مى‌ماند و در نتيجه آن، نوعى ”بحران فرهنگي“ که در هر تغيير و تحو اجتماعى قابل مشاهده است پديد مى‌آيد.


به همين سبب، مک‌لوهان براى روياروئى با اين نوع بحران‌هاى فرهنگي، مطالعهٔ تحولات جوامع گذشته را ضرور مى‌داند. به‌نظر او چناچه خطوط اصلى تاريخ تمدن بشرى را از آغاز تاکنون مورد بررسى قرار دهيم، خواهيم ديد که تاريخ از سه مرحلهٔ متوالى مى‌گذرد و هرکدام از آن، تحت سلطهٔ مجموعه‌اى از رسانهٔ جمعى است.“٭


٭ کازنو، ژان ”قدرت تلويزيون“ ترجمهٔ على اسدي، ص ۳۸-۳۷، انتشارات اميرکبير، تهران ۱۳۶۴.


مک‌لوهان در کتاب ”براى درک رسانه‌ها“ مى‌گويد: ”ارشميدس گفته است: يک نقطهٔ اتکاء در جهان به من نشان بدهيد تا من توسط آن دنيا را تکان بدهم“. مک‌لوهان معتقد است اگر امروز ارشميدس زنده بود، حتماً رسانه‌هاى ما را با انگشت نشان مى‌داد و مى‌گفت: ”من چشم‌ها، گوش‌ها، اعضاء و مغزهاى شما را به‌عنوان نقطهٔ اتکاء به کار مى‌گيرم و دنيا را آنگونه که مايلم به حرکت در مى‌آورم.“٭


٭ Mcluhan, Marshall "Understanding Media, The Extensions of Man",P, 79-80, London, Abacus, 1974.


مک‌‌لوهان در مورد مقاومت در برابر تکنولوژى مى‌گويد: ”اگر ما بخواهيم در برابر کارکردهائى جديد تکنولوژى گرايش‌هاى سنتى خود را حفظ کنيم، فرهنگ سنتى ما همانند فرهنگ اسکولاستيک (۱) قرن شانزدهم، در نهايت از ميان خواهد رفت. اگر پيروان اسکولاستيک با فرهنگ شفاهى پيچيده خود، تکنولوژى گوتمبرگ را درک کرده و پذيرا شده بودند و آموزش شفاهى خود را با آموزش نوشتارى تلفيق مى‌دادند، از نابود شدن کامل خود جلوگيرى مى‌کردند و ميدان را صرفاً براى آموزش از طريق متون ديدارى خالى نمى‌گذاشتند.“ (۲)


(۱) Scolastique، شيوهٔ سکولاستيک نوعى لفاظى (ورباليسم) بود. سکولاستيک بر آن بود که حقايق براى هميشه از سوى انجيل و کليسا کشف و حل شده است و وظيفهٔ آن است که خادم کليسا باشد و اين حقايق مکشوفه را منطقاً به اثبات برساند. اين مکتب، نظريات افلاطون، ارسطو، ابن‌سينا و ابن رشد را به خدمت کليسا درآورد.


(۲) Mcluhan, Marshall "Understanding Media, The Extensions of Man",P. 82-83. London Abacus.1974.