با اختراع خط و کتابت، به‌ويژه الفباى صوتي، توازن پيشين به هم خورد و برترى حس بينائى نسبت به حواس ديگر آشکار شد و از اين طريق، محتواى تفکر بشر تغيير يافت.


او معتقد است نوشته نياز به نوعى تمرکز حواس و تعمق شخصى دارد و از اين جهت مستلزم نوعى انزواءجوئى و جدائى از جمع است و با زندگى قبيله‌اى گذشته منافات دارد و در نهايت، موجب انهدام نظام قبيله‌اى و پيدائى فردگرائي، نخبه‌گرائى و ناسيوناليسم مى‌شود که تا دوران چاپ و عصر گوتمبرگ ادامه مى‌يابد.


بى‌ترديد، تمدن خط و کتابت تا مدت‌ها زير نظر تمدن زبان شفاهى بوده است؛ زيرا در آغاز، کتاب‌ها به‌منظور قرائت و روخوانى نوشته مى‌شد. با اختراع چاپ بود که حقيقتاً دوران تمدن بصرى آغاز شد که مى‌توان آن را کهکشان ”گوتمبرگ“ شامل مجموعهٔ پيچيده‌اى از پديده‌هاى فرهنگى که در اثر اختراع گوتمبرگ پديد آمده است، ناميد.


بدين ترتيب، اختراع چاپ، آموزش را از انحصار اشراف و نخبگان درآورد و به آن عموميت بخشيد و در ذهنيت نخبه‌گرائي، نخبه‌پرورى ترديدى جدى ايجاد کرد و در نهايت به پيدائى مکاتب فکرى گوناگون و مشارکت مردم در مسائل سياسى و اجتماعى انجاميد.


مک‌لوهان بر آن است که، تمام دستاوردهاى کشورهاى غربى در زمينهٔ تکنولوژي، از صنعت چاپ ناشى شده است. پيش از اختراع صنعت چاپ، افراد انسانى هرگز انديشهٔ ساختن اشياء کاملاً مشابه را به کمک حرکت و تکرار يک دستگاه مکانيکى در ذهن خود نداشته‌اند؛ دستگاهى که با حرکت مکرر خود بتواند هزاران نسخه متن خواندنى همانند را تکثير کند. اين امر به حوزه‌هاى ديگر صنعت الهام بخشيد و موجب توسعه آنها شد و بدين ترتيب، در پرتو آنها، اروپا به‌صورت يک قدرت صنعتى درآمد و به اتکاء آن، حدود چهار قرن بر دنيا حکمروائى کرد.


به‌نظر مک‌لوهان، چاپ کتاب، سرآغاز عصر مصرف و نخستين محصول جامعهٔ مصرف به شمار مى‌آيد که موجب مطالعهٔ شخصي، تقويت استدلال، فردگرائى (Idividualism) و در نهايت خرد گرائي٭ را به ارمغان مى‌آورد.


٭ Rationalisme فردگرائى به معناى خاص بينش فلسفى در معرفت‌شناسى است که در مقابل اصالت حس و تجربه از سوئى و در برابر تعبد خشک نسبت به کلام مسيحى از سوى ديگر، پديد آمده است. در واقع پايه‌هاى تعقل نظرى در غرب توسط توماس اکويناس گذارده شد، که کلام مسيحى را با فلسفهٔ ارسطوئى بازسازى کرد و در سده‌هاى هفدهم و هجدهم ميلادى توسط انديشمندانى همچون رنه دکارت، اسپينوزا، لايب‌نيتس، کانت، فيشه و شلينگ توسعه يافته است. اين مکتب مدعى است که عقل تنها اساس معرفت انسان در شناخت هستى است.


البته نبايد فراموش کرد که مک‌لوهان، به عصر گوتمبرگ و آثار چاپ در جامعه نگرشى بدبينانه دارد. به عقيدهٔ او اختراع چاپ يک ”گناه اصلي“ انسانى و سرچشمهٔ تمام بدبختى‌هاى ناشى از تمدن صنعتى است؛ زيرا اختراع چاپ، انسان را از محيط صميمانهٔ زندگى قبيله‌اى بيرون راند و او را گرفتار قيد و بندهاى نظام جابرانهٔ زندگى مکانيکى و صنعتى کرد.مک‌لوهان ”سلطهٔ ديرپاى خواندن و نوشتن را چيزى سخت و رژيمى رياضت کشانه مى‌بيند که بمباران حسى رسانهٔ جديد، با موفقيت به آن پايان داده است. تلويزيون به فاصلهٔ چند ثانيه قبيلهٔ قديمى جامعه را گرد هم مى‌آورد و با نشانه‌هاى رمز، دوباره به هم پيوند مى‌دهد و سعادت مى‌بخشد. مک‌لوهان به شدت از کتاب چاپى انتقاد مى‌کند. او کودکان را مثال مى‌زند که در تکاپوى بيرون کشيدن مفاهيم از مواد چاپى هستند. به زعم او بيسوادى کودکان، مستوجب سرزنش نيست؛ گناه از کتاب است که نمى‌تواند ما را در تجربه‌اى که مشتاق آموختنش هستيم، غوطه‌ور کند: تلويزيون، اين مشارکت را با انبوه نقطه‌هاى موزائيک‌وار کامل مى‌کند و به اين ترتيب، فقر معنوى را درمان مى‌کند.٭


٭ مجلهٔ سروش، سال يازدهم، شنبه مرداد ۱۳۶۸، شماره ۴۷۹ ”تلويزيون: رسانه و رفتارش“ نوشته پيتر کانراد، ترجمهٔ مهرداد غروي، ص ۵۱.


مک‌لوهان عقيده دارد که وسايل ارتباطى الکترونيک که از اواخر قرن نوزدهم با اختراع راديو به وسيلهٔ مارکني، به زندگى انسان وارد شده‌اند، سرانجام، وسيله‌اى براى نجات بشر از ”بردگى ماشين“ هستند. به‌نظر او، عصر الکترونيک، پايان رنج‌ها، اضطراب‌ها، دشمنى‌ها، کشمکش‌ها، تعارض‌ها است.


پيدا است که اين ديدگاه‌هاى مک‌لوهان، با تخيلات غيرعلمى آميخته است و با واقعيت موجود فاصلهٔ زيادى دارد.