مک‌لوهان ضمن تشريح اوضاع و احوال جهان آينده به مسائل جوانان نيز اشاراتى دارد.


او يادآور مى‌شود که گرايش موجود در جهت نقش‌هاى زن و مرد در حوزه‌هاى مربوط به مد اجتماعي، همچنان ادامه خواهد داشت. او مى‌گويد پسران بلندگيسو ديگر بيمى ندارند که خصلت‌هاى زنانه از خود نشان دهند و دختران شلوارپوش نيز متقابلاً در نشان دادن ويژگى‌هاى مردانه از خود، نگرانى احسان نمى‌کنند. در عصر حاضر، ديگر جذابيت جنسى با تمايز و تفکيک دو جنس از طريق بها دادن به خصوصيات مردانه ايجاد نمى‌شود؛ بلکه اين جاذبه بر اثر مشارکت همه‌جانبه که خود از نتايج وسايل ارتباط الکترونيکى است، از ميان مى‌رود و افراد با رفتارهاى کم‌کشش‌تر خود در برابر مسئلهٔ جنسيت، به مشارکت در تمام شئون زندگى جمعى علاقهٔ بيشترى نشان مى‌دهند. او پس از وارسى مسائل آموزشى و جوانان به ادبيات و هنر آينده عنايت مى‌کند. او معتقد واست که در ادبيات و هنر آينده، از نظم و نسق موضوعى و تداوم تاريخى اثرى نخواهد بود. به عقيدهٔ او آثار هنرى، تحت تأثير تصوير تلويزيونى نوعى به‌هم ريختگى موزائيک‌وار پيدا خواهند کرد. آثار هنرى و ادبى جديد، سرانجام تحت تأثير وسايل الکترونيکى نوين، به‌ويژه تلويزيون، پيوسته در حال تغيير خواهند بود تا بدانجا که تماشاگر و خواننده را وادار مى‌کنند تا در تهيه و توليد اين آثار به مشارکت بيش از پيش بپردازند.


بنابراين، نظرات مک‌لوهان اگرچه در بعضى از حوزه‌ها روشنگر و بيان‌کنندهٔ مسائل تازه‌اى است، ولى به دليل ستايش اغراق‌آميزى که از وسايل ارتباطى و فنون پخش به عمل مى‌آورد، انتقادات بسيارى را متوجه خود مى‌سازد. چنانکه چارلز س. استاين‌برگ (Charles s. Steinberg) جامعه‌شناس و نويسندهٔ آمريکائي، ”نظر مک‌لوهان را داير بر اينکه ”وسايل ارتباط“ همه چيز است و ”محتواء“ اهميتى ندارد، به سخره مى‌گيرد. او با طنزى آشکار مى‌نويسد: ”اگر قرار باشد که محتواء قربانى شکل ناب شود، در اين صورت عواقب وحشتناکى در انتظار راه و رسم معمول ما در ادارهٔ حرفهٔ ارتباط جمعى به‌وجود خواهد آمد و ناچار، ديگر ضرورتى هم ندارد که نگران تأثيرات خلاقه و اخلاقى رسانه‌هاى همگانى باشيم. چون تکنولوژى الکتريکى - پيام - (به زعم مک‌‌لوهان) مانند زيبائي، خودش بودنش را توجيه مى‌کند“. استاين‌برگ، از وحدت شکل و محتواء جانبدارى مى‌کند و در اين مورد، به انتقاد از مک‌لوهان مى‌پردازد و مى‌نويسد: ”نظر مک‌لوهان دربارهٔ جداسازى شکل از محتواء، و ستايش بيش از حد و از تکنولوژى الکتريکى و پرستش آن، در درازمدت به‌صورت امرى کاذب و خودشکن درخواهد آمد. جداسازى شکل و محتوا، چه در هنر و چه در زندگي، ناممکن است اين دو مکمل يکديگر و جداناشدنى هستند.“٭


٭ بيرکف، ن.س. ”تلويزيون دکترين‌هاى آن در غرب“، ترجمهٔ محمد حفاظي، ص ۱۵۶-۱۵۵.


مولانا حميد معتقد است نقش تعيين‌کنندهٔ تکنولوژى از نظر مک‌لوهان در رابطه با فرهنگ و وسايل ارتباط جمعى که در دههٔ ۱۹۶۰ به‌صورت مکتب جبر تکنولوژى درآمده است، از دو ضعف درونى رنج مى‌برد: نخست آنکه تنها به جنبهٔ مادى و فنى آن مى‌نگرد و آن را مشخصهٔ اصلى و معرف رسانه مى‌داند. جان کلام آنکه اين نظريه فقط بر تکنولوژى به‌طور منفرد تکيه مى‌کند. بر اين نکته که تکنولوژى ارتباطى حاکم به‌طور فزاينده‌اى به فرهنگ شکل مى‌دهد. يا اگر ساده‌تر بگوئيم، اين نظريه براى اين موضوع که از رسانه چگونه و به چه منظورى استفاده مى‌شود، اهميتى قائل نيست و فقط به کاربرد آن توجه مى‌کند. ضعف دوم در اينجا است که ديدگاه معتقد به جبر تکنولوژي، صرفاً بر شواهد تاريخى متکى است و از خود هيچ نوع پويائى ندارد، افزون بر اين، ديدگاه معتقد به جبر تکنولوژي، کاملاً بر تجارب غربى استوار است و بنابراين، همين که در صدد گسترش بر مى‌آيد، با مشکل مواجه مى‌شود.٭


٭ مولانا، حميد ”گذر از نوگرائي“ ترجمهٔ يونس شکرخواه، ص ۱۲۴-۱۲۲، انتشارات مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، تهران ۱۳۷۱.


در اينجا مى‌توان چنين نتيجه‌گيرى کرد و با ژان‌کازنو هم آوا شد که نمى‌توان نظريات مک‌لوهان على‌رغم ضعف استدلال و گاه آشفتگى مطالب تا مرز تخيلى و يا به بهانهٔ داشتن لحنى طنزآلود نپذيرفت و از پذيرش همهٔ نظريات او سر باز زد و يا آن را غيرعلمى تلقى کرد و ناديده گرفت؛ آثار او نشانگر کوششى است که از سال‌‌ها پيش براى کشف مسيرى که تحولات کنونى جامعه خواهد پيمود، صورت گرفته است. ضمن آنکه نبايد او را آنگونه که طرفدارن او ادعا مى‌کنند، يک پيامبر و يک نيوتن عصر جديد شمرد؛ بلکه به دور از هرگونه پيشداورى ستايش‌آميز و يا بدخواهى کين‌توزانه، نظريات مک‌لوهان را که در بعضى حوزه‌ها جديد و بديع است، بايستى مورد بررسى موشکافانه قرار داده و از آن بهره‌مند شد.