فرهنگ توده يا فرهنگ عوام، در مقابل فرهنگ نخبه قرار دارد. فرهنگ توده در واقع، هيچ‌گونه ارزش ذاتى ندارد و روشنفکران جامعه از آن حمايت چندانى نمى‌کنند؛ زيرا وجه اصلى اين فرهنگ را سرگرمى عوام‌الناس تشکيل مى‌دهد که معمولاً با سرگرمى‌هاى معمول وسايل ارتباط جمعى و لذت و خشنودى حاصل از تماشاى تلويزيون، شنيدن برنامه‌هاى راديو، ديدن فيلم، خواندن داستان، روزنامه و مجله يکى است. در مجموع، فرهنگ توده براساس مسائل غيرجدى زندگي: هيجانات، احساسات رقيق و گريز و بى‌خيال استوار است. در حالى که فرهنگ نُخبه، دربرگيرنده هر آن چيزى است که از آن با عنوان آثار بزرگ شعر، ادبيات، تئاتر، موسيقي، فلسفه، نقاشي، پيکرتراشي، درام، معمارى و نظاير آن ياد مى‌شود.


از ديدگاه انديشمندان اجتماعي، فرهنگ توده آثار گوناگونى در جامعه پديد مى‌آورد که مى‌توان آن را به آثار مثبت و منفى تقسيم کرد. برخى از انديشمندان اجتماعى نظير ادگار مورن (Edgar Morin) جامعه‌شناس و فيلسوف فرانسوي، معتقد است: ”صنايع فرهنگى که سازمان‌هاى سينمائى و توليد فيلم و مؤسسات مطبوعاتى و راديو - تلويزيونى را در بر مى‌گيرند، کالاهاى فرهنگى مبتذل و سطحى را در اختيار مشتريان انبوه خود قرار مى‌دهند. در اين فرهنگ، آفرينندگى اصالت خود را از دست داده و آفرينندگان هنرى و فرهنگى ناچار هستند تحت تأثير ضرورت‌هاى بازار، ابتکارات و امکانات فکرى خود را به سرمايه‌داران بفروشند و از آنها پيروى کنند.


او با تکيه بر محتواى روزنامه‌ها و ساير وسايل ارتباط جمعى معاصر، به معرفى نمونه‌هائى از فرهنگ توده مى‌پردازد و جنبه‌هاى تخديرى و سازگارکنندهٔ آنها را يادآور مى‌شود. او در اين مورد، ستاره‌پرستى و شخصيت‌دوستى را مثال مى‌زند و تقليد افراد و به‌ويژه جوانان را از ستاره‌ها و هنرپيشه‌ها با دو اصل معروف روانشناسى ”همانندجوئي“ و ”برون‌فکني“ بيان مى‌کند. ادگارمورن يادآور مى‌شود که جوانان نه تنها از وضع ظاهرى ستارگان و هنرپيشگان تقليد مى‌کنند، بلکه وقتى به سينما مى‌روند، با ديدن صحنه‌هاى فيلم، خود را در جاى بازيگران که نقش واقعى خود را فراموش مى‌کند. او مى‌گويد: در مجموعهٔ مظاهر فرهنگ توده، مى‌توان عنصر خاصى جستجو کرد، که بر محور ”خوشبختي“ استوار شده است. عناصر اصلى اين ”خوشبختي“ ثروت، جواني، زيبائي، جذابيت، مقام و موقعيت اجتماعى و غيره است.


او ستاره‌ها و هنرپيشگان و قهرمانان و شخصيت‌هاى معروف صاحب ”خوشبختي“ را که به‌طور مرتب و مکرر در وسايل ارتباط جمعى نشان داده مى‌شود، همانند خدايان اساطيرى يونان، که تصور مى‌شد در بالاى کوه ”المپ“ جاى دارند ”المپ‌نشينان“ جديدى تلقى مى‌کند. او معتقد است که مخاطبان ساده‌لوح وسايل ارتباط جمعي، همه به‌طور ناخودآگاه تلاش دارند که به ”خدايان اساطيري“ جديد برسند“. و يا بيريوکف (Biryukov N.s)، محقق روسى نقش نظام‌هاى سرمايه‌دارى را در اشاعهٔ فرهنگ توده چنين تحليل مى‌کند: رسانه‌هاى خبرى نظام بورژوازى از جمله تلويزيون، ”فرهنگ توده“ را پذيرفته و تبليغ کرده است تا مردم زحمتکش را از دستيابى به يک فرهنگ والا، از توفيق در انجام کارهاى بزرگ و نيل به ارزش‌هاى فرهنگى واقعى و اصيل باز دارد؛ علايق آنان را در چارچوب مناسبات خانواده محدود مى‌کند و بذر بى‌اعتمادي، شک و ترس غيرمعقول از ”دنياى خارج“ را در وجودشان بيفشاند.“٭


٭ بيريوکف، ن.س ”تلويزيون و دکترين‌هاى آن در غرب“ ترجمهٔ محمد حفاظي، ص ۱۹۰، مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، تهران ۱۳۷۲.


برخى ديگر نظير ادوارد شيلز (Shills, E)، جامعه‌شناس آمريکائى در زمينهٔ توده به جنبه‌هاى مثبت آن توجه داشته و چنين استدلال کرده که رواج صفحه و نوار آثار جدى موسيقى و ساير آثار هنري، ذوق و پسند توده را بالا برده و مردم بيشترى را به ”جامعه“ کشانده است.


در دههٔ ۱۹۶۰ با پيدائى و فراگير شدن هنر پاپ، برخى ديگر از نقادان نظير سوزان سونتاگ و ريچارد پوئيرير با مجلهٔ آمريکائى پارتيزان ريويو Partisan Review همگام و مدافع ”ادراک نو“ شدند که اعتبار هرگونه تمايزى را ميان هنر ”روشنفکري“ و غير ”روشنفکري“ زير سئوال مى‌برد و سينما را به‌عنوان هنر متهم قرن بيستم بر مى‌شمرد. آنها دليل مى‌آوردند که موسيقى بيتل‌ها و رولينگ استونز در برانگيختن واکنش‌هاى توده‌اي، همان قدر مهم است که موسيقى شوئنبرگ. با اين تعبير فرهنگ توده‌اى اصطلاحى ستايش‌آميز تلقى مى‌شود.“٭ گوردون (Gordon)، با تلخيص نظريات ارنست وان‌دن‌هاگ، ويژگى‌هاى زير را براى فرهنگ توده‌اى برمى‌شمارد:


۱. توليد و مصرف فرهنگ از يکديگر جدا است: فرهنگ بيش از هر چيز نوعى تفنن براى ناظر است.


۲. توليد انبوه، براى خوشايند سليقه‌هاى رايج، فرآورده‌هائى را استاندارد مى‌کند و اين سليقه‌ها، ماهيت بازده کار را تعيين مى‌کنند.


۳. قدرت اعطاء پرستيژ و موفقيت، در اختيار توده‌ها است. نه در نزد نخبگان فرهنگي: فرهنگ متعالي، تنها در مقام حرف‌هائى که پيرامون هنرمندان برگزيده بر سر زبان‌ها مى‌افتد، جلب توجه مى‌کند.


۴. تودهٔ مردم، خواهان روى گرداندن از مسائل جدى زندگي، هيجانات، احساسات رقيق و گريز و بى‌خيالى است: بخش اعظم فرهنگ توده‌اى با اين کيفيات سر و کار دارد.


۵. اقبال و محبوبيت عامه و تأييد همگاني، به‌صورت استانداردهاى اخلاقى و زيبائى‌شناسى در هنر و متعاقب آن در خود زندگى حاکميت مى‌يابد.


۶. فريبندگى بازارهاى انبوه، استعدادهاى بالقوه را از آفرينش هنرى باز مى‌دارد: و چون هنرمندان بازارى اين را مى‌دانند، افسوس ”فروش رفتن“ خويش به ”اصحاب گوسالهٔ طلائي“ بنى‌اسرائيل را مى‌‌خورند.


۷. ارتباط بيش از حد (از طريق وسايل ارتباطي) مردم را تجربهٔ واقعى تماس با يکديگر، جدا مى‌کند.


۸. از آنجا که فرهنگ توده‌اي، در خدمت پسندهاى معمول و متوسط است، به تمامى هنرها -اعم از گذشته و حال- از نو، شکل مى‌بخشد تا انتظارات و خواست‌هاى توده‌ها را برآورد. براى همين است که گاه با هملت‌هاى هيپى روبه‌رو مى‌شويم و يا در سرمقاله‌هاى روزنامه‌ها، به مطالبى در مورد قيمت‌هاى سرسام‌آورى که براى تابلوهاى نقاشى ”بزرگ و بى‌نظير“ پرداخته‌اند، برمى‌خوريم.


۹. تأثير کلى فرهنگ توده، مبارزه عليه در افتادن فرد با يک زندگى کسالت‌بار احتمالى است.


٭ استالي، اُليور و ديگران ”فرهنگ انديشهٔ نو“ ويراستار، ع، پاشائي، ص ۵۷۸، انتشارات مازيار، تهران، ۱۳۶۹.


گوردون، توجه ما را به اين حقيقت جلب مى‌کند که مفهوم کلى فرهنگ توده‌اي، چندان نگران کيفيت هنرى ارتباطى که بافت فرهنگ توده را تشکيل مى‌دهد، نيست چرا که فرهنگ توده‌اي، استاندارد شده، ميانحال، گريزگرا، و غيره است؛ يعنى تمامى خصلت‌هائى که مربوط به روانشناسى آلات و عوامل درگير اين فرهنگ است؛ نه منطق زيبائى شناختى آنها.٭


٭ مجلهٔ سروش، شمارهٔ دهم، ارديبهشت، ۱۳۶۸.


در واقع، مى‌توان گفت فرهنگ توده‌اى بيشتر محصول جوامع مرفه با توليد انبوه است؛ جوامعى که سازمان‌هاى تجارى آنها در دست صاحبان سرمايه است و نگران فروش توليدات خود هستند و مى‌کوشند با شيوه‌هاى گوناگون، از قبيل؛ توليد برنامه‌هاى سرگرم‌کننده و تفريحي، به ذوق‌پسند مردم شکل دهند و با ايجاد نيازها کاذب، پيوسته آنها را در قالب و همچشى يکديگر قرار دهند و در نهايت، در آنها سازگارى بيشترى نسبت به نظام سياسى ايجاد کنند.