آيا در جامعه‌اى چون ايران، با فرهنگى بسيار کهن، مى‌توان انتظار داشت که وسعت دريافت پيام به‌وسيلهٔ اين نشانه‌هاى غيرکلامى بيش از آنچه باشد که در تحقيقات غربى‌ها ديده شده است؟


علت اينکه در اينجا مسئله فرهنگ بسيار کهن ايران را به‌عنوان يک استنباط دربارهٔ يک عامل مؤثر مطرح مى‌کنم محتواء اشعار فارسى است.


شايد بتوان گفت که صائب تبريزي يکى از قديمى‌ترين کارشناسان ارتباطات غيرکلامى در جهان باشد. مردى که در نقطه‌اى از تاريخ ايران در جائى بيش از ۳۸۰ سال قبل و با ميراثى در حدود يک صد و بيست هزار شعر ايستاده است:


هزار نکتهٔ سربسته، بى‌ميانجى حرف ز غنچهٔ دهن تنگ يار مى‌شنوم


- در حالى‌که دهان يار صائب بسته است. او هزار مضمون را در سکوت، از لبان او مى‌شنود.


ميرزا محمدعلى بن ميرزاعبدالرحيم تبريزى معروف به صائب. ولادت ۱۰۱۶ هـ.ق فوت ۱۰۸۱ هـ.ق.


چون ناي، لببسته سراپاى زبانيم در ظاهر اگر نيست زبان در دهن ما


- ناى به معناى يک نوع آلت موسيقى بادى که انتهاى آن بسته است.


برگ خزان رسيده بود ترجمان باغ از رنگ چهره، حال مرا مى‌توان شنيد


- صائب در اينجا نيز به جاى فعل ديدن از فعل شنيدن استفاده کرده است.


نامهٔ سربسته را چون آب خواندن، حق ماست کز سخن فهمان آن لب‌هاى خاموشيم ما
هرچند نيست در دل ما نوشتنى از اشک خود دو سطر به ايماء نوشته‌ايم
باور که مى‌کند که از چشم سرمه‌دار آواز دورواش حيات مى‌توان شنيد


هفتصد سال قبل سعدى چنين مى‌گويد:


رنگ رويم غم دل پيش کسان مى‌گويد فاش کرد آنکه زبيگانه همى بنهفتم
گر بگويم که مرا بى‌تو پريشانى نيست رنگ رخساره خبر مى‌دهد از سر ضمير


مولوى نيز شعرهائى با محتواء ارتباط غيرکلامى دارد:


گرچه تفسير زبان روشنگر است ليک عشق بى‌زبان روشن‌تر است
رنگ رويم را نمى‌بينى چو زر؟ زاندرون، خود مى‌دهد رنگم خبر
پس زبان محرمان خود ديگر است همدلى از همزبانى بهتر است


از ديگر شاعران نيز شواهدى در دست است:


تو مو مى‌بينى و من پيچش مو تو ابرو، من اشارت‌هاى ابرو
(وحشى بافقي، وفات ۹۹۱هـ.ق)


و دو شاهد از دو شاعر معاصر:


نشود فاش کسى آنکه بيان من و توست تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن مى‌گويم پاسخم گو به نگاهى که زبان من و توست
(هوشنگ ابتهاج، هـ.م. سايه)


من ندانم به نگاه تو چه رازى است نهان؟ که من آن راز تو ديدن و گفتن نتوان