چرا يک معنى در ذهن انسان‌ها در لحظه‌اى خاص متجلى مى‌شود؟


اين سؤالى است که شايد اساس تفاوت تعداد زيادى از مدل‌هاى ارتباطى را باعث شده باشد مثلاً آبراهام مول چارچوب اجتماعى فرهنگى را حاکم بر آفرينندگان پيام مى‌داند. (Buhler 1974-pp45-7)


برن لوند مى‌گويد: ”معنى‌هائى که در هر لحظه در من و يا شما ظاهر مى‌شود، نتيجهٔ تفسير و کشف موضوعات و شرايط محيطى ماست.“ (Sereno,1970,p95)


مالتزکه از عواملى چون ساخت تشخيص انسان‌ها و وابستگى به سازمان‌ها و محيط اجتماعى که در آن هستيم صحبت مى‌کند. (Mcquail,1970,p95)


براس وستلى و مالکم مک لين به انتخاب موضوع براساس حل مسائلى که ما داريم يا نيازهائى که برآوردن آنها، ما را خشنود مى‌کند، مى‌پردازد. (Westly,1957,pp31-8)


راجرز و شوميکر به ويژگى‌هاى شخصي، ويژگى‌هاى شهرنشينى .... هنجارهاى سيستم اجتماعى و چگونگى تحمل کج‌رفتارى‌ها اشاره مى‌کند. (Rogers,1973,pp213-240).


نوئل نئومن، به اين مسئله مى‌پردازد که تفکر شخصى يا فرد وابسته با درجات وسيعى از آن چيزى است که ديگران فکر مى‌کنند (Neuman.1960.pp48-49).


جربنر از وضعيت و موقعيت خاص صحبت مى‌کند. (Gerbner,1956,pp171-199)


ديويد برلو به نگرش‌ها، دانش، سيستم‌هاى اجتماعى و فرهنگ انسان‌ها چشم مى‌دوزد. (Berlo,1960,pp48-49)


شايد اين بحث اگر وارد حوزهٔ جامعه‌شناسى شناخت بشود ضمن آنکه ابعاد وسيع‌ترى خواهد يافت، ما را به راه حل نزديک‌تر کند.


از ديدگاه جامعه‌شناسى معرفتى (Sociolgy of Knowledge)، شناخت (cognition) همان ادراک سادهٔ حسى تا باورها، جهان‌بينى‌ها، سيستم‌هاى فلسفي، ايدئولوژي، نظام‌هاى علمى گروه و طبقات اجتماعى و سرانجام تمام بشريت است. (آشتياني، ۱۳۵۵، صص ۴۰-۳۹)


در طى تاريخ، سه جريان فکرى اصلى در زمينهٔ جامعه‌شناسى شناخت حاکم بوده است. گروهى معتقد بودند که قضاوت‌ها (judgemant ) از تسلط ذهنيت (subjective) بر عينيت (objective) نشأت مى‌گيرد. J = s/o مانند کنت (A.Comte)، شلر (M.Scheler)، هگل (g.Hegeal)، و... گروهى معتقد بودند که بالعکس اين قضاوت (J) از حکومت عينيت بر ذهنيت شکل مى‌گيرد (J = s/o)، مانند کارل مارکس (K.Max) و مانهايم (K.Mannhein).


اما کسانى مانند ماکس‌وبر (M.Weber) و ژرژگو رويچ معتقد به تلفيق اين دو هستند. در واقع گورويچ و طرفداران او معتقد هستند که در جامعه‌شناسى معارف انسانى نمى‌توان با آن‌چنان عناصر و جريان‌هاى محض و مجرد معنوى روبه‌رو شد که از دسترس نفوذ عوامل اجتماعى دور باشد زيرا هر نوع اشتغال معنوى ناچار در پيکر مناسبات اجتماعى انجام مى‌گيرد. متقابلاً نيز در جامعهٔ انساني، پهنهٔ خاصى يافت نمى‌‌شود که عارى از عناصر و جريان‌هاى شناختى (معرفتي) باشد. زيرا هر جريان اجتماعى و هرگونه جامعه‌پذيرى طبعاً در يک فضاى تمدنى خاص روى مى‌دهد و بنابراين هر رويهٔ اجتماعى حاصل عناصر معنوى نيز هست.


اين در واقع همان جمله‌اى است که جوليس شاف (J.Schaaf)، مى‌گويد که تناسب همبسته‌اى بين آثار عقلانى فرد و جامعه وجود دارد. (آشتياني، ۱۳۵۵، ص ۳۶)