براس وستلى و مالکم مک‌لين (bruce H.Westly and Malcolm S.Maclean.jr)، در توضيح مدل خود ابتدا به مدل ساده‌اى از ارتباط بين دو نفر که از سوى نيوکامب تدوين شده است اشاره کرده‌اند و به نقل از او مى‌گويند که وقتى دو نفر، فرد A و B با هم دربارهٔ موضوع X ارتباط برقرار مى‌کنند، ممکن است اتفاقاتى در اين سيستم ارتباطى رخ دهد. مثلاً اگر فرد B به فرد A اعتقاد داشته باشد، علاقه‌مند باشد يا حداقل از او متنفر نباشد، از گفتهٔ A درکى خواهد داشت شبيه‌تر به A. (Newcomb)1953.pp393-404).


براس وستلى و مالکم مک‌لين، به دنبال طرح اين قضيهٔ ساده، سؤال مى‌کنند که آيا چنين مدل ساده‌اى که براى ارتباط چهره به چهره تنظيم شده است مى‌تواند راهنما و مشکل گشاى شناخت ارتباط جمعى باشد. آنها به دنبال اين سؤال توضيح دربارهٔ مدل خود را آغاز مى‌کنند. توضيحاتى که به دليل استفادهٔ نمادين و رياضى مانند از حروف، کمى پيچيده جلوه کرده است و مطالعهٔ آن به تعميق بيشترى نياز دارد.


آنها، دو تفاوت عمدهٔ ارتباطات چهره به چهره و جمعى را چنين توضيح مى‌‌دهند:


۱. ارتباطات چهره به چهره در برگيرندهٔ بارهاى عاطفى و احساسى بيشترى است.


۲. در ارتباطات چهره به چهره بازخورد به‌صورت سريع روى مى‌دهد. اين بازخورد در واقع بازگشت اطلاعات از سوى B به A است.


به اين ترتيب در ارتباط چهره به چهره بين A و B يک نوع نظارت متقاطع انجام مى‌شود. سهم اين نظارت متقاطع براى A بيشتر از B است زيرا مى‌تواند اثرهائى را که ارتباط او روى B مى‌گذارد به وضوح و تقريباً بلافاصله مشاهده کند.


اکنون به X نگاه مى‌کنيم. X ممکن است يک موضوع آشنا (object of orientation) از ديدگاه B باشد. جهان، دربرگيرندهٔ تلفيقى از Xها است و اين Xها ممکن است شامل Xهاى فرد A نيز باشند. B نيز در حوزهٔ حسى خود Xهاى بالقوه نامحدودى دارد. فرد B آموخته است که از ميان Xها، آنهائى را انتخاب کند که به حداکثر خشنودى و رضايت منتج شود و مسائل مربوط به آسايش خاطر و ايمنى را حل کند. بنابراين او بايد به‌سوى گزينش و انتخاب از ميان Xها توجيه شود.


براس وستلى و مالکم مک‌لين در مورد فرد B مى‌گويند: آن‌طور که نيو‌کامب روى آن تأکيد مى‌کند، فرد B که عاقل و بالغ است فقط به سمت X توجيه نمى‌شود. بلکه گرايش به حضور يک A دارد و همز‌‌مان با آن، گرايش به A و X نيز دارد. اين به آن معنا است که فرد B نه تنها براساس ايجاد رضايت و کمک به حال مشکلات و مسائل خود بلکه با توجه به رابطه‌اى که بين فرد A و X وجود دارد ميزان گرايش خود را تنظيم مى‌کند. به اين ترتيب در واقع بين فرد A و X با فرد B يک رابطهٔ منظم وجود دارد.


تصور کنيد X، هر موضوع يا هر واقعه‌اى باشد با مشخصاتى که پيام X قادر به انتقال آن مشخصات باشد. در اوضاعى خيالى و انتزاعى فرض کنيد سيستم احتياج به يک پيام قابل انتقال به‌عنوان وسيله‌اى براى توجيه خود و در محيط خود داشته باشد و به‌عنوان وسيله‌اى براى حصول اطمينان از حل مسائل و به‌عنوان وسيله‌اى براى رسيدن به رضايت محسوب شود.


مسئلهٔ مهم اين است که اين Xها، يا پيام‌ها ويژگى‌هاى يک محرک را دارند و مثل هر محرکي، به دنبال آنها پاسخى ظهور خواهد کرد.


حال اين Xها، ممکن است در غياب A نيز عمل کنند. به‌عنوان مثال فرض کنيد فرد B دارد از پنجرهٔ خانه خود بيرون را نگاه مى‌کند. ناگهان شعله‌هائى از آتش را در خانهٔ همسايه‌ٔ خود مى‌بيند. اين واقعه، يعنى ديدن شعله‌هاى آتش، به همان اندازه قاطعانه اطلاعاتى را به او منتقل مى‌کند که همسايه‌اى فرياد بکشد که ”آتش“. در اين لحظه فرد B براساس Xهائى که در واقع بدون وجود A به او رسيده است بايد پاسخ دهد و در آن وضعيت کارى بکند. درواقع در آن لحظه او بايد يک توجيه کافى نسبت به حوزهٔ فورى (immediat inviroment) خود داشته باشد. اما اين سؤال مطرح مى‌شود که در وضعيتى که Aها و Xهائى خارج از دسترس فورى او قرار دارند و به چنين محيط فورى مربوط مى‌شوند چه اتفاقى مى‌افتد؟ در اين وضعيت به نقش ديگرى احتياج پيدا مى‌شود که ما او را C مى‌ناميم. C به‌عنوان يک شخص است که وضعيت زير را دارد:


۱. موضوع‌هائى را (Xهائى را)، متناسب با نيازهاى خشنودکننده يا حل مسائل انتخاب مى‌کند.


۲. آن موضوع‌ها را به نوعى نماد تبديل مى‌کند که در برگيرندهٔ معانى مشترک باشند.


۳. و سرانجام نمادها را توسط کانال و وسيلهٔ ارتباطى به B منتقل مى‌کند.


اين عنصر اضافه شدهٔ C به قول کولين به‌عنوان يک دروازه‌بان يا گزينشگر محسوب مى‌شود و اين همان است که وايت در مقالهٔ ”يک بررسى در انتخاب اخبار“ آن را در زمينهٔ ارتباط جمعى به کار برده است.


در اينجا ممکن است سؤال شود که چرا و چگونه C تعدادى X را مناسب با نيازهاى B انتخاب مى‌کند؟ پاسخ آن است که فرد C فقط يک نقش را تا زمانى مى‌تواند حفظ کند که آن نقش حقيقت داشته باشد و از سوى ديگر فرد B در آن شرايط نيز در ميان Cهاى مختلف يک انتخاب‌کننده است و در واقع Cها با يکديگر در رقابت براى جلب توجه B هستند. به اين ترتيب Cها در کنار Aها و Xها در يک حوزهٔ فورى B قرار دارند. به اين ترتيب Cها تا زمانى به‌عنوان Cها باقى خواهند ماند که نيازهاى Bها را برآورده کنند. البته براساس تئورى يادگيري، Bها هميشه به‌سوى Cهائى تمايل دارند که نيازهاى گذشتهٔ آنها را برآورده کرده‌اند و در حل مسائل آنان مؤثر بوده‌اند.


به اين ترتيب C قادر به خدمت به يک B در انتخاب و انتقال اطلاعات دربارهٔ يک X يا يک رابطه A-X است.


اين فرد C کسى است که در اوضاعى که تماس و مرتبط شدن از طرق ديگر براى B غيرممکن است از او استفاده مى‌کند. وجود فرد C سبب مى‌شود که فرد B براى دستيابى به آن خشنودى و حل آن مسائل که مکرراً به آن اشاره شد از يک محيط گسترده‌تر استفاده کند. درواقع اثر افزايش نقش C، گستردگى محيط براى B است.


وستلى و مک‌لين در مقالهٔ خود آنچه را که تا اينجا گفته‌اند با صحبت‌ها و نظريات نيوکامب مقايسه کرده‌اند و مى‌گويند که براى نيوکامب فرد A و B تنها مى‌توانند اشخاص باشند، در حالى که آنها سعى کرده‌اند اشخاص را در نقش‌هاى ديگر نيز مطرح کنند و سپس مى‌نويسد:


”اکنون بايد روشن شده باشد که ما قصد نداريم در مدل خود B را در سطح شخصيت فردى مطرح کنيم، بلکه ممکن است B يک گروه اوليه (مثل خانواده) يا يک سيستم اجتماعى باشد. به اين ترتيب B مى‌تواند يک خانم خانه‌دار باشد که گرفتارتر از آن است که به هنگام آن آتش‌سوزي، خود به‌طرف خانهٔ همسايه برود و جزئيات حادثه را از نزديک ببيند.


در چنين موردى C مى‌تواند همسايهٔ او باشد که مشاهده مى‌کند، انتخاب مى‌کند، رمزگذارى مى‌کند و پيام را به‌صورت شايعه انتقال مى‌دهد. البته او بخش محدودى از همهٔ پيام‌هاى ممکن را که نيازهاى اطلاعاتى B را تأمين مى‌کند منتقل خواهد کرد.


وقتى B را در سطح يک گروه اوليه در نظر مى‌گيريم Cها مشابه قراولان و نگهبانانى محسوب مى‌شوند که اوضاع محيط را مشاهده کرده‌اند و مثلاً از طريق شليک يک گلولهٔ تفنگ، آن را گزارش مى‌کنند.


در مورد يک سيستم اجتماعى وسيع مثل يک دولت ملي، Cها يک شبکهٔ کارآمدى هستند که اعمال اطلاعاتى را انجام مى‌دهند. مانند سرويس‌هاى سياسي. عنصر C راحتى در سطوح بسيار ريزتر مثل سطوح فيزيولوژيکى نيز مى‌توان ديد. مثلاً اعمال هومواستاسيز همان نقش C را براى گونه‌اى از انتقال اطلاعات با توجه به حالاتى از بخش‌هاى بدن انسان ايفاء مى‌کند.“


homeostasis بعنى تمايل به حفظ سکون و ثبات داخلى در جانوران به‌وسيلهٔ يک سلسله عمليات داخلى (مثل حفظ حرارت بدن در مقابل درجهٔ حرارت متغير خارجي).


براس وستلى و مالکم مک‌لين در اين قسمت از نوشتهٔ خود، خاطرنشان مى‌سازند که مدل آنها قادر است بر هر دو نوع پيام، چه پيام مفيد و چه پيام غيرمفيد منطبق باشد. آنها اصطلاح پيام مفيد (purposive message) و غيرمفيد (Non-purposive message) را نيز از تئودورنيوکامب اقتباس کرده‌اند و دربارهٔ آن شرح مى‌دهند.