در زمينهٔ نحوهٔ يادگيرى زبان نيز در سال‌هاى اخير بحث‌هاى تازه‌اى آغاز شده است که با آنچه برلو گفته تفاوت‌هائى وجود دارد.


در سال ۱۹۵۷، يک فيلسوف، سياستمدار و زبان‌شناس آمريکائى به نام چامسکى (Noam Chamsky)، کتاب کوچکى تحت عنوان ساخت‌هاى نحوى زبان (Syntactic Structures) منتشر کرد که انقلابى در طرز تفکر انسان نسبت به زبان و روش مطالعهٔ آن به‌وجود آورد. بعدها در سال ۱۹۶۵ در کتاب ديگرى با عنوان جنبه‌هاى نظرى نحو (Aspects of the Theory of Syntax 1965) نظريات خود را توسعه داد.


مهم‌ترين بخش از نظريهٔ انقلابى چامسکى اين اعتقاد او است که اصول و صور کلى و عمومى زبان جزء و ذات کودک است و محيط زبانى تنها نقش يک عامل محرک را ايفاء مى‌کند.


چامسکى چنين استدلال مى‌کند که همان‌طور که از يک دانهٔ گندم تحت شرايط مساعد فقط يک جوانهٔ گندم به عمل مى‌آيد و نه چيزهائى ديگر، خصوصيات ذاتى مغز کودک هم او را قادر مى‌سازد تا در يک محيط زبانى مناسب هميشه با عبور از مراحل رشد و تکامل کاملاً يکسان زبان مادرى خود را به‌تدريج فرا گيرد.


جين اچستون در کتاب روانشناسى زبان آزمايش‌هائى را ذکر کرده است که به چند مورد آن اشاره مى‌کنم. اين آزمايش‌ها مى‌تواند در فهم آنچه برلو مطرح کرده است به ما کمک کند.


ديديم که برلو مى‌گويد ما معمولاً کلمه‌اى را در حضور يک شيء يا يک موضوع در مقابل کودک به کار مى‌بريم و در واقع دو نوع محرک را با يکديگر جفت مى‌کنيم.


اچستون به آزمايشى اشاره مى‌کند که اروين تريپ (Ervin-Tripp) حرف‌هاى مادرى را که با دوست بزرگسال خود زده بود روى نوار ضبط کرد. جملات وى به‌طور متوسط ۱۴ تا ۱۵ کلمه در برداشت و حتى چندين اصطلاح طبى چند هجائى نيز به کار برده بود. اما همين مادر در حرف زدن با بچهٔ خود از جملات پنج يا شش کلمه‌اى استفاده مى‌کرد. کلمات کوتاه‌تر بودند و به چيزهائى مربوط مى‌شدند که بچه مى‌توانست ببيند يا انجام دهد.


اما اين آزمايش تا چه حد نقش دارد؟ ساخت‌گرايان در مورد اين سؤال که فراگيرى زبان چگونه انجام مى‌شود، مى‌گويند ذهن و مغز کودک صرفاً به منزلهٔ يک صفحهٔ خالى است که زبان مادرى از طريق شنيدن گفتار اطرافيان به‌تدريج بر آن نقش مى‌بندد. به‌عبارت ديگر زبان فقط از خارج وارد مغز مى‌شود و کودک صرفاً پذيرندهٔ آن است.


اسکينر (Skinner) مى‌گويد زبان اکتسابى است. همان‌طور که انسان نواختن يک آلت موسيقى را مى‌آموزد زبان را مى‌آموزد.


کتاب روانشناسى زبان در مورد کارهاى اسکينر مى‌گويد:


نظريات اسکينر دربارهٔ درک ماهيت زبان صرفاً بر پايهٔ نتايج حاصله از تحقيقات آزمايشگاهى وى برروى موش و کبوتر استوار شده بود، زيرا در اين تحقيقات ثابت کرده بود با داشتن وقت کافى مى‌توان موش و کبوتر را طورى تربيت نمود که بتوانند انواع غيرقابل تصورى از وظايف ظاهراً پيچيده را انجام دهند، به شرط اينکه دو اصل اساسى رعايت شود: اولاً هر يک از اين وظايف را به مراحل تدريجى و کاملاً دقيقى تجزيه نمود. ثانياً، کارهاى درست حيوان را بايد يادش داد. اسکينر اين نوع يادگيرى از طريق ”آزمايش و خطا“ (trial and error) را شرطى شدن ارادى يا شرطى شدن فعال (Operant conditionary) ناميده است (حاجتي، ترجمه ۱۳۶۴، صص ۶۹-۷۰).


وقتى کلمهٔ ذاتى مطرح مى‌شود اين سؤال پيش مى‌آيد که آيا مثل پارس کردن سگ که براى او امرى ذاتى است، زبان نيز از ذات انسان سرچشمه مى‌گيرد يا اکتسابى است.


چامسکى وقتى ذاتى را مطرح مى‌کند قصدش برنامه‌ريزى شدهٔ ارثى (Genetically programmed) است و بس.


چامسکى نمى‌گويد که کودک با زبانى حاضر و آماده براى حرف زدن در مغز خود به دنيا مى‌آيد بلکه او فقط مدعى است يک (blueprint) طرح کلى وجود دارد که وقتى کودک در جريان عمومى رشد خود به مرحلهٔ معينى رسيد آن را به کار مى‌برد (حاجتي، ترجمه ۱۳۶۴، ص ۹۰). چامسکى معتقد است کودک از موهبت يک دستگاه فرضيه‌ساز ذاتى برخوردار است. اين دستگاه ذاتي، وى را قادر مى‌سازد تا به نحوى فزاينده فرضيه‌هاى پيچيده‌اى در خصوص قواعد ناظر بر گفتارهاى اطرافيان خود بسازد (حاجتي، ترجمه ۱۳۶۴، ص ۲۱۷).


چامسکى مى‌گويد که کودک به جاى حفظ و ذخيره کردن جملات زبان، براساس اطلاعات موجود در محيط زبانى خويش فقط يک مجموعهٔ محدود از قواعد دستورى را براى خود کشف مى‌کند و فرا مى‌گيرد و اين مجموعه هم با خصوصيات ذاتى ذهن و مغز وى کاملاً مطابقت دارد. با فراگيرى همين مجموعه، کودک به چنان درجه‌اى از خلاقيت مى‌رسد که به‌راحتى قادر است نه تنها مناسب با هر موقعيت تازه جملاتى کاملاً بديع و تازه بسازد، بلکه جملات بديع ديگران را نيز به‌خوبى بفهمد و حتى در خصوص صحت و سقم آنها به قضاوت بپردازد. از نظر چامسکى به‌طور خلاصه، فراگيرى زبان چيزى جز کشف يا سلسله قواعد محدود و عام دستورى و روش کاربرد آنها در موقعيت تازه نيست.


براى نظريات چامسکى دلايلى نيز آورده شده است. جالب‌ترين آنها اين است: ”اگر نظريات اکتسابى مربوط به فراگيرى زبان را بپذيريم به اين سؤال چگونه پاسخ مى‌دهيم که در هر زبان تقريباً تعداد ده به توان بيست جملهٔ بيست کلمه‌اى مى‌تواند وجود داشته باشد. اگر مطابق نظريهٔ اکتسابى کودک ناچار مى‌بود تمام جملات لازم را به‌تدريج از اطرافيان کسب کند، در اين صورت وى به مدت زمانى در حدود يک هزارم برابر عمر تقريبى کرهٔ زمين احتياج داشت تا به اين تعداد جملات بيست کلمه‌اى فقط گوش بدهد“ (حاجتي، ترجمه ۱۳۶۴، ص ۶۸).


دلايل ديگرى نيز در همين زمينه وجود دارد:


چرا کودکان معمولاً بين سنين هيجده و بيست و هشت ماهگى شروع به حرف زدن مى‌کنند؟ بدون شک اين پديده به آن علت نيست که تمام مادران روى کرهٔ زمين آموزش زبان را در اين دوره آغاز مى‌کنند. درست همان‌طور که هيچ برنامهٔ پرورشى خاصى براى تعليم راست ايستادن و طرز راه رفتن به کودکان وجود ندارد، هيچ نشانه‌اى هم در دست نيست که حاکى از وجود يک برنامهٔ آگاهانه و منظم براى تعليم زبان به آنها باشد. در حالى که به‌طور قطع مى‌دانيم که تارهاى صوتى يک نوزاد، ظاهراً هيچ عيبى ندارد و از پنج يا شش ماهگى به بعد قادر است تعدادى از صداهاى موردنياز در حرف زدن را بلغور (bable) کند.


من هم دليلى دار، کودک سه ساله‌اى مى‌خواست از پله بالا برود. خودش را به طبقه دوم خانه‌اى برساند پرسيدم:


- دارى بال مى‌ري؟


جواب داد:


- ندارم ميرم


مادر زبان فارسى چنين شيوه‌اى از منفى کردن نداريم. در چنين موقعيتى جواب مى‌دهى که ”نه بالا نمى‌روم“ اما او خودش از آن دستگاه فرضيه‌ساز ذاتى مورد ادعاى چامسکى استفاده کرد و جملهٔ بديعى گفت که هرگز از ديگران نشنيده بود.


اما بعدها وقتى همان کودک بزرگ‌تر شد اين چنين جمله‌اى را ديگر به کار نبرد. او به‌صورتى اکتسابى دريافته بود که چنين ساختى را نبايد به کار برد.


به هر حال در حوزهٔ ارتباطات انساني، هنوز نيز اين کنجکاوى وجود دارد که کودک چگونه معنى را ياد مى‌گيرد؟ ذاتي؟ برنامه‌ريزى شده ارثي؟ يا اکتسابي؟ و يا ترکيبى از اينها؟


بى‌شک دانش در آينده رأى نهائى را خواهد داد. رأئى که روانشناسان و زبان‌شناسان در آن بيشترين نقش را دارند نه متخصصان ارتباطات.