|
|
|
|
|
|
|
|
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...
----------------------------
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
--------------------
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...
--------------------
خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !
--------------------
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!
--------------------
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛
--------------------
سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...! :(
--------------------
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها
--------------------
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشکهای مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .
--------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
--------------------
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
... ... ...
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتی هرچی پدره
--------------------
مادر
تنها کسیست که میتوان "دوستت دارم"هایش رااا باور کرد
حتی اگر نگوید...
--------------------
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه
اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!
--------------------
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
--------------------
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!
--------------------
مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانستهاند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!
--------------------
آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا میزند اما جوابی نمیشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
--------------------
تو 10 سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگی : " ولم کنین "
تو 20 سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو 30 سالگی : " حق با شما بود"
تو 35 سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
--------------------
بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آنها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!
--------------------
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری
--------------------
اگر 4 تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ضجّه
دیده را امشب چو دریا می کنم اما خموش
ناله را با آه سودا می کنم اما خموش
سینه مالآمالِ غم کردی و جان را سوختی
نازنینم ، جانم آمد برلبم ، اما خموش
ای فلک جانت بسوزد سوختم از جورِ این
دردْ فریادی که از دل میکشم اما خموش
گر شنیدی قصهٔ دردِ من ای ابرِ بهار
خون ببار ای مونسِ چشمِ ترم اما خموش
دل پریشی های من را دید چون بادِ صبا
دم به دم می گفت ای وایِ دلم اما خموش
ضجّه های خلوتِ محبوب ، پایانی نداشت
هم شکستی قامتم را هم دلم اما خموش
پاییز 90 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
بمی پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود ازآن سو چه سود کوشیدن!؟
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن |
|
|
|
جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ۴۸ : ۵۸ : ۱۸ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عجیب حالم از این زندگی بهم خورده است
همیشه روزنه هایش برایم افسرده است
عفونت دهن آسمان و گند زمین
تمام پنجره ها را یکی یکی خورده است
همه شب از دمل ماه چرک می تابد
و دست های خیابان شهر پژمرده است
فرار می کنم از هرچه بود و هرچه هست
که مرده شور زمانه را برده است
به تو چه طور بگویم به زندگی خوش باش؟
که بوی گند مشام تو را هم آزرده است
بیا و دفتر دل را دوباره دوره کنیم
ببین چه زشت ورقهای عمر خط خورده است
... و گور ساکت ساعت که بر رف افتاده
برای عقربه ای که ار ابتدا مرده |
|
|
|
پنج شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ۵۳ : ۱۰ : ۰۹ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تقدیم به همه ی دوستانمون که هستند ولی نیستند !!
ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
درکوچههای بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبندهی استجابت
در کوچههای سرور و غم راستینی کهمان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچههای نوازش
در کوچههای چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچههای مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچههای نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز میماند
افسون پاک منش پیش میراند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
روشنترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیهگاه و پناه
غمگینترین لحظههای کنون بینگاهت تهی مانده از نور
در کوچهباغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچههای چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شبفروز تو خورشید پاره است؟ |
|
|
|
دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۰۲ : ۱۲ : ۱۸ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
این شعر زیبا رو یکی از دوستان خوب آفتابی برام فرستادن
تقدیمش می کنم به همه ی آفتابیان عزیز ...
شیدایی
با من بگو تا کیستی مهری بگو ماهی بگو؟
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من جانا چه میخواهی بگو؟
گیرم نمیگیری دگر زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم پس مرو گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای می نیی از دردو من آگه نیی
ولله نیی بالله نیی از دردم آگاهی بگو
بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام تو هرچه میخواهی بگو
مهرداداوستا |
|
|
|
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۰۱ : ۰۷ : ۲۱ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سکوت هایت را برای من هدیه نکن
منم یک انسانم ومیخواهم حرف بزنم
وتو شنونده حرف هایم باشی .
تو هم یک انسانی وحرفهائی برای گفتن داری
اما من
سراسر درد ورنجم
ولی تو آرامشی داری
میخواهم به آرامش برسم
با من حرف بزن
سکوت نکن
من شایسته سکوت تو نیستم
چنانچه تو شایسته سکوت من نیستی
با من حرف بزن
تا کلمه ها یادمان نرود
تا جمله ها فراموشمان نشود
تا چشم هایمان همدیگررا ببینند
تا گوش هایمان صدای همدیگررا بشنود
تا قلب هامان تپش محبت را حس کند
تا عاطفه هارا زنده کنیم
بامن حرف بزن
تا مهربانی ها همیشه زنده باشند
سکوتت را بمن هدیه نکن
که هیچ کس
هیچ کس
شایسته سکوت نیست
فقط یک نفر شایسته سکوت است
مرگ
مرگ
و مرگ
پس بیا
دل هامان باهم باشد
دست هایمان باهم باشد
قلب هامان باهم باشد
تا چشم ها بخندند
سکوتت را بمن نده
سکوتت را بمن نده
مرا دریاب |
|
|
|
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۳۸ : ۱۵ : ۰۹ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
امروز ظهر از خویشی آزرده بودم این شعر را گفتم :
گله
چرا نه تنهایی ، چرا نه دلتنگی
نه یارِ دلبندی ، نه خویشِ یکرنگی
چرا رها سازید ازین دوگوییها
چه جایِ جولانست به سینهٔ تنگی
فغان که زائل کرد ، زلالِ مینا را
ضمیرِ ناسازی ، قساوتِ سنگی
امان که میسوزد شرارهٔ جهلی
نفس نفس جانی ، به هرنفس برگی
صفا نمی جوئید زسینهٔ محبوب
نه گرمیِ عشقی ، نه شورِ آهنگی |
|
|
|
جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ ۰۹ : ۳۵ : ۰۹ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
توکی هستی که نگاهت مثل قصه پره رازه؟
توکی هستی که تواین شب نفست غیر مجازه؟
توکی هستی که با اسمت پشت سایه ها میلرزه؟
توکی هستی که حضورت واسه من تنها نیازه؟
بامنی مثل خود من!مثل تن!مثل یه پیرهن؟
اما بین دستای ما فاصله دور و درازه!
بذار ازتو گر بگیرم!بذار آفتابی بمیرم!
آخه این کولی یه عمره واسه تو ترانه سازه!
باتو فردارو میبینم!سیب خورشیدو میچینم!
باتو من صدتا کتابم!پرم از شعرای تازه!
چه نگاه بی نقابی! چه ترانه های نابی!
انگاری تموم دنیا توی اون چشمای نازه!
دل بده به زخمه ی درد!که صدام و نقطه چین کرد!
انگاری توختم آواز صدای گریه ی سازه!!!!! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
با سلام
دل نوشته ات حرف دلم بود لذا پسندیدم شاید در طول عمرم سعی کردم برای نزدیکانم اینطور باشم بطوری که حرفهای دوستان وآشنایان را شنیده ام ودلم را گورستان این حرفها کرده ام وهرگز آنرا با کسی مطرح نکردم چرا که آنکه با من گفت وشنود داشت مرا امین وایمن خود دانست پس مروت نبود که کسی دیگر بداند اما نمی دانم چرا هرگز نتوانستم به جنس دو پا برای گفتن وشنیدن اعتماد کنم زیرا همیشه شروع زیبا شاعرانه ودلفریب اما پایان کار خداداند موفق باشید . |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
از : زنده یاد قیصر امین پور |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
برای آنکه دلم برایش تنگ است
برای آنکه وجودم با اوست
برای آنکه نگاهم پیر است
برای آنکه بکو وقت است
برای آنکه نگو دیر است
برای آنکه دیگه رفته است
خداحافظ بگو عشق است |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
این هم به مناسبت روز قدس تقدیم به همه شما بزرگواران
قدس یعنی عزت و دین و شرف
قدس یعنی کربلا یعنی نجف
قدس یعنی ای برادر اتحاد
قدس یعنی ای مسلمانان جهاد
قدس یعنی عشق ، عاشورا ، نماز
قدس یعنی تشنگی یعنی نیاز
قدس یعنی غسل در محراب خون
قدس یعنی چهره های نیلگون
قدس یعنی نور ، بیداری ، امید
انتفاضه ، عزم ، جانبازی ، شهید
قدس یعنی روز اضمحلال کین
قدس یعنی باز هم فتح المبین
قدس یعنی تیغ حیدر در نیام
ذلت مستکبرین فصل الختام
قدس یعنی باز همت کارساز
باز خیبر ، قد برافرازید باز
قدس یعنی قله آتش فشان
خشم و قهر مسلمین دارد نهان
قدس یعنی پرچم حق در فراز
قدس یعنی بانک مهدی از حجاز
قدس یعنی سرفرازان ، استوار
قدس ای محبوب یعنی انتظار |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
برای کسی که هیچگاه نیست ولی همواره در درونم هست
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
باشد که بنگریم دگر روی یار خویش
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز
ما و می مغانه و روی نگار خویش
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار
مجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش
کردم گذار برسرکویش وزین سپس
تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش
چون هیچ برقرار نمیماند از چه روی
ماندست بیقراری من برقرار خویش
زانرو که هر چه دیدهام از خویش دیدهام
هر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش
در بندگی چو کار من خسته بندگیست
تا زندهام چگونه کنم ترک کار خویش
چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیم
گر میکشی بدور میفکن شکار خویش |
|
|
|
سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ ۳۷ : ۵۱ : ۰۸ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره!
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن!
تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن!
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
من زمینی ام
و از ابرهای تیره
و لبخندهای تیره
و انسان های تیره
خسته...
و به ستاره ای دور دل بسته...
... ولی افسوس که در سیاره ی کوچکمان
پرواز را از پرندگان نیاموختم.... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
به من گفتی که دل دریا کن ایدوست
همه دریا از آن ما کن ایدوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش در یا بخون پروا کن ایدوست
اما تو چه کردی / چه شد آن تمام قول وقرارهایمان / چه شد آن احساسات پاک وزیبایمان / سالهاست که تکه کاغذی را که رویش نوشته بودی ( با من باش عزیز من ) نگهداشته ام وهر روز میخوانمش / میبویمش / میبوسمش و گریه می کنم .......
سالهاست آن تکه کاغذ مونس روزها و شبهای تنهائی ام هست / سالهاست که آن تکه کاغذ را با خودم به هرجا میبرم وچون گنجی گرانبها مواظبتش میکنم /با ان درد دل میکنم وحرف هایم را / رازهایم را/ ارزوهایم را /گریه هایم را / فریادهایم را/
به او میگویم ....
اما تو کجا رفتی ؟ چه شد آن گیره سر برای موهای ابریشمی ات / چی شد آن شانه پلاستیکی که اولین هدیه ام به تو بود/ چی شد آن گل های رز که با دست های لرزان به تو داده بودم / چه شد آن نامه هایم / چی شد آن اشک هایم /
چه کسی ترا ازمن گرفت ؟ عشق چه کسی بیشتر از من بود ؟ چه کسی حرف هایش دلنشین تر از حرفهای من بود؟ چه کسی امیدهایش بیشتر از من بود؟ چه کسی نگا ه هایش زلال تر از من بود؟ چه کسی ؟ چه کسی بهتر از من بود؟ چه کسی ؟
سالهاست که با خودم حرف میزنم / سالهاست که خودم را محکوم میکنم / سالهاست که تراصدا میزنم / سالهاست که شبها را دیگر ندارم / سالهاست که عشقی دیگر ندارم / سالهاست که بدون توام / بدون چشم هایت / بدون نگاه هایت / بدون صدایت / بدون خنده هایت
به من بگو /اگر این ها را میخوانی
من آن چشم ها را
من آن نگا ها را
من آن صدا ها را
من آن خنده ها را
کجا میتوانم پیدا کنم ؟
کجا میتوان آنها را پیدا کرد ؟
کجا ؟ |
|
|
|
دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۹ ۲۶ : ۳۲ : ۰۹ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دلنوشته های یک رهگذر
سلام ..
سلام، ای که در دل ما از نظر دگران نهانی
ای نیمه پنهان که سالهای سال است برای یافتنت از خود گذشته ام
تویی که حتی یاد با تو بودن آنقدر لذت بخش و لطیف است که برای لحظاتی هر چند اندک این کویر خشک، این دل پیر را گلستانی و جوان میکند.
روزهای بدون تو چه قدر زود میگذرند، چه قدر زود...
نمیدانم این سرعت بالای روزگار است یا پیری و ناتوانی من که از آن عقب می مانم!
و آه که چه درازند این شب ها، شبهای بی تو...
گذر از این شب های تلخ چه قدر طولانی است
گاهی به طول یکسال،روز!!!
روزگار هم با ما سر ناسازگاری بر آورده است، بعد از سالها که شبی یادت را در آغوش میکشم، غروب را به طلوع می چسباند به سرعت یک نسیم دل انگیز، به سرعت یک خواب! ..
حرفهای دلم بسیار است
از چه بگویم؟
از بغض سردی که سالهاست در دل کویری ام منجمد شده!
یا حتی از نداشتن عکسی از تو ای نگارم تا با نگاه به چشمانش ذوب کنم این یخ چندین ساله را؟
کاش میشد، ای کاش....
نه! نمی خواهم از ای کاش ها بگویم، برای نگفتن همین ای کاش هاست که سالهاست برای رسیدنت تلاش میکنم.
بعد از آنکه نیامدی دل نگران شد و مرا محکوم کرد، محکوم به سفر...
تا بیام و بیابم تو را در هر کجا که هستی
این آمدن نه از بهر این است که نیایی، چون میدانم می آیی آخر تو یک روز
آمدن از بهر آنست که شاید دیر بیایی
با اولین یادت، لذت اولین بهار را چشیدم و شوق وصالت شد بهار دیگری
حال که از بهار و تابستان گذشته ام، مدتهاست در تنهایی گرفتار خزان شده ام
هم من و هم دل میترسیم از خستگی این خزان چند ساله به خواب فرو رویم. خوابی زمستانی!
آخر تو کی می آیی؟
یا کی می یابم تو را؟
کاش بدانی این هزاران خزانی که مرا در بین دو بهارت حبس کرده، دگر مرا نیز خزان کرده و گر می بینی توانی مانده برای چند خط سیاه کردن، همان اندک شوق وصالت است که در نهان خانه دل محفوظ داشته ام و پنهان تا هیچ گزندی از خزان به آن نرسد.
دگر آن جوان پر شور و سرمست نیستم، آری پیر شدم،ضعیف و نحیف و شکننده...
می دانی چرا؟
برای آنکه مانند دگر امواج این پر تلاتم و خروشان این دریای طوفانی با دیدن نزدیکترین ساحل، خود را به آن نرسانده و دلخستگی ها،غم ها و شتابم را در پهنای آن رها نکرده ام
سالهاست که این سونامی و خروش را در درون و اعماق خود غرق کرده ام، دگر شده ام یک گرداب!
کجایی ساحل آرامشم؟
نمیدانم نامت چیست یا چه بگذارم نامت را؟
ماه، ستاره،دنیا،هستی،آرامش،سحر ،ساحل و یا دریا...
هر چه هستی خوش باش، فقط بدان مانده ام تنها میان سیلاب غم ها
می دانم می آیی، می مانم چشم انتظارت، بیا...
و می دانم میابم تو را، پس همچنان سفر میکنم برای یافتنت...
مسافری همیشه محکوم به سفر. امیر، رهگذر |
|
|
|
یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ ۲۵ : ۲۱ : ۱۰ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یاد همه دوستان خوبمان بر باد مباد .... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
برای آنکه باید باشد و صد افسوس که نیست...
در بندر آبی چشمانت
بارانی است از نورهای شنیدنی و خورشیدهایی خیره کننده و ترسیم می کنند سفر خویش را بادبان ها، در بی نهایت.
در بندر آبی چشمانت
پنجره ای گشوده به دریاست با پرنده هایی دورا دور در پرواز به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.
در بندر آبی چشمانت
برف در تابستان می آید، و بار فیروزه می برند، قایق هایی که دریا را غرق می کنند و غرقه نمی شوند
در بندر آبی چشمانت
می دوم چون کودکی بر صخره ها عطر دریا را به درون می کشم، و چون گنجشکی سبکسر باز می گردم.
در بندر آبی چشمانت
تاب می آورم، دریا و دریانوردی را، تا هزارها هزار ماه و گلوبند مروارید زنبق صید کنم
در بندر آبی چشمانت
سنگ ها سخن می گویند، شبانه
چه کسی پنهان کرده هزار، هزار شعر ناگشوده چشمانت؟
ای کاش دریانوردی بودم، ای کاش
ای کاش قایقی به من می داد کسی تا عصرگاهی بادبان برافرازم در بندر آبی چشمانت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|