|
|
|
|
|
|
|
|
لحظاتی هستند که از مبارزه میگریزیم ارامش بلوغ و احساس حماقت را بهانه می کنیم. گاهی بی عدالتی را در چند گامیمان میبینیم و ساکت میمانیم و من نمی خواهم خود را درگیر یک نزاع کنم فقط یک بهانه است . . .
Elnoor |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گر چه در بهار زندگی فصل پائیزم اما کلامم را با بهار آغاز می کنم . گل خنده هایم را در صورت زردم شکوفا می کنم که نگویم ناامیدم پس همیشه می توانیم . این پیام گرچه تکراریست اما همیشه امیدی برای خزان نیز یافت می شود آن امید کوچک هر چه هست تو آن را بزرگ کن تا بزرگ شوی تا در برابر غم ها بزرگ شوی. روزی آنها تو را به راحتی از پا در می آورند اگر مقاومت کنی جایی می توانی همراهیش کنی و اگر فکری کنی و از خداوند دانا و مهربانی که خلقت کرده و به تمام تو بیش از تو آگاه است اعتماد کنی شاید روزی در مقابل اندوههایی بایستی که دیگر وجود ندارند |
|
|
|
یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۰۶ : ۴۵ : ۲۱ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شور محشر
از: محمدرضا کوزه گر کالجی
تقدیم به ساحت مقدس حضرت ابا عبدلله الحسین علیه السلام
آبروی واژه ی انسان حسین زخمهای عشق را درمان حسین
روح بخش مردی و مردانگی در حجازستان دل سلطان حسین
شد گدای درگهش هفت آسمان عارفان را رهبر عرفان حسین
ساقی لب تشنه ی میدان عشق باده نوش ساغر قرآن حسین
از قیامش شور محشر شد بپا جاودان خورشید حق جویان حسین
سربدار سربداران شهید پادشاه کشور ایمان حسین
آنکه بوده آری از روز الست با خدا هم عهد و هم پیمان حسین
غوطه ور در بحر سوزان عطش شد فدای مکتب قرآن حسین
نور چشم حضرت خیر البشر سید وسالار جانبازان حسین
کاروان شور وشوق عشق را کاروان سالار جاویدان حسین |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در جامعه ای که فرهنگ وجود ندارد و یا نابود شده , گر چه احتمال بازگشتش باشد
اگر فقیر هستی خوشحال باش و طبیعت را سپاسی گوی
اما
اگر ثروتمندی و از اشراف , غمگین نه , نگران باید بود ! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قصه نیست ٬ غصه ی من است . داستان نیست٬ حکایت است.حکایت یک شور٬یک آتش ٬ پرنده ای در پاییز.....
به دنبال آشیان می گشت٬از باد پاییز خسته بود.زخمهای بهاریش هنوز التیام نیافته بود.بالش سوخته بود از هرم نفس خورشید تموز و در چشمانش نگرانی یخ بسته ای از فصل برف موج می زد...اشک می ریخت نه به خاطر دردهایش٬ دل کوچکش تاب دیدن مرگ برگ های رنگ باخته ی پاییز را نداشت.... چیزی خواست٬خدا شنید...اجابت شد...آشیان یافت.با هزار آرزو ساخت٬ از همان ابتدای پاییز...یک ماه زرد فقط می ساخت تا شاید مدتی دردهایش آرام گیرند.رویا می کشید ... آرزو رنگ می زد ... ستاره می چید ... انتظار سپیدی صبح را می کشید و سخت عاشق آینده بود.
در خواب بود...
نه٬بیدار بود...
نه
در بیداری خواب بود. بیدار شد دید خانه از آن دگریست٬در میانه ی پاییز در آغاز باد سرد ٬ دوباره سرگردان شد... اما دیگر به دنبال آشیان نبود٬انتظار سرمای وحشی را کشید...بالاخره باید انتظار کشید یا انتظار هم آشیان یا انتظار سفر بی بازگشت....انتظار ٬ انتظار است... |
|
|
|
چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ ۰۷ : ۰۷ : ۲۳ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
روبرویم نشسته ای و برایم لطیفه میگو یی ...... دوست داری که مرا بخندانی ....
چون تو خنده های مرا دوست داری .....
تو غرق در لحن دلقک گونه ات هستی و نمیدانی که غرق منی و من غرق حس تو هستم ...........
تو برایم از همه جا لطیفه میگو یی و من پی در پی قهقهه می زنم برای آنچه نمیفهمم و بی صدا در دل لبخند میزنم برای آنچه که میفهمم ........
اینکه تو چه زیبا برای داشتن آنچه که دوست داری تلاش میکنی .......
اینکه مرا بخندانی ..
چون
تو خنده های مرا دوست داری ........ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ساعت ها بود که به ساعت نگاه می کردم تا که شاید عقربه ای رو به عقب برگردد تا شاید توانستم ساعتی از عمرم را رو به عقب برگردانم تا شاید حسرت ساعتی را بسوزانم و از خاکستر آن ساعتی دیگر بسازم , به امید اینکه ساعت نو ساخته احتیاجی به دیگر سوزی و سازی نداشته باشد .
محمد فهندژ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خدایا بذز گلهای نیلوفر و یاس را به نشانه ژاکی در قلبهامان شکوفا کن که اگر هزار سال نیز بگذرد محتاج نور زندگی بخش تو هستیم.. |
|
|
|
|
|
پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ۱۲ : ۱۲ : ۰۰ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدارکرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدارکردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع ش تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود!!!!!!!!!! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آدم ها مثل هندی ها ( به صف پشت سر هم ) روی زمین راه می روند با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم .
به همین دلیل در روزهای زندگی چشمانمان را به بر صفات نیک خود می دوزیم در حالیکه بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند تمامی عیوبش را می بینیم .
اینگونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم .
بی آنکه بدانیم کسی که در پشت سر ما راه می رود درباره ی ما به همین شیوه می اندیشد ... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آیینه کیش
شاعر آیینه کیش روزگارم غربت آیینه ها را اشکبارم
من به رغم آنکه در این دار فانی دانه ی الماسها را می شمارم
با وجودی که به دوش طاقت خود کوهی از زخم زمان بر دوش دارم
گر بدیها بینم ازدست زمانه شکوه ای جز خویشتن از کس ندارم روح باران در وجودم ریشه دارد من شمالی شاعر دریا تبارم
تارو پودم با غزل پیوند دارد جاده های همدلی را رهسپارم آی مردم بی تعارف می سرایم عاشقی را عاشقی را بیقرارم
دوست دارم با علی (ع) محشور گردم شاعر مولا پرست روزگارم
شاه مردان یا علی دریاب دریاب دل به دریای ولایت می سپارم
محمدرضا کوزه گر کالجی |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دوست عزیز soraia777 واقعا از این نوشته ادبی شما درباره ابگوشت لذت بردم شما چه طبع لطیفی دارید حق شمارو خوردن وگرنه شما کجا اینجا کجا ..... خدا لعنت کنه اونی که با پارتی بازی جای شما رو تو ادبیات ایران گرفته |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آرزو
می خواهم بار دیگر کودک شوم ، از نردبان آرزوهام بالا روم ، دستان شوق به سوی آسمانها دراز کنم .سبد سبد ستاره بچینم و یکجا تقدیم همه ی کودکان فقیری کنم که از همه چیز و همه کس محرو مشان کرده اند.
محمدرضا کوزه گر کالجی( قنبر ثانی ) |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
از طرز حرف زدنش اینطور برداشت میکردم که انگار میخواد
تحقیرم کنه
نقشه کشیدم
بهش یاداوری کردم که چقدر قدیما با هم راحت بودیم و از هم انتقاد میکردیم بدون اینکه بهمون بر بخوره
خندید و به یاد خاطرات گذشته افتاد
چندتاش و تعریف کرد
حالا زمینه برای عملی کردن نقشم فراهم شده بود
گفتم که میخوام به یاد دوران قدیم ازش انتقاد بکنم
بهش گفتم که توی حرفاش تحقیر موج میزنه
رفت تو فکر
ته دلم خندیدم |
|
|
|
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۷ ۰۷ : ۴۲ : ۰۱ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست |
|
|
|
یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۷ ۴۳ : ۴۵ : ۲۲ |
| |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در حسرته آبگوشتم
آبگوشتای بادنبه بی دنبه با دنده بی دنده ...
آبگوشتای مامان بزرگ
یه وجب روغنو ... ایول
بلند شدن صدای بسم الله و ... حمله.
نونمو تلیت میکنم . آبگوشتو نوش جونم میکنم.
مامان میگه بسه دیگه...
حرفشو گوش نمی کنم .
مادر برزگ مهربون برام بازم گوشت میریزه . قربونش برم دم به دیقه منو نصیحت میکنه...
به حرفاش گوش نمیدم . آخه دارم آبگوشت میخورم
اون میدونه که قدرشو نمیدونم
چیزی نمیگه ... منم مشغولم...
چند دیقه بعد بلند میشه یه لحظه نگاهش میکنم
چشماش قرمز شده بود . نکنه گریه ...
ولی من اشکای بی زبونشو نمیدیدم
مامانم بدجوری نگاهم میکنه.
اما من ...
آخه من حرفای مهربونشو نشنیدم... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میبرد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شکوه های اقاقیا بی دریغ اند / نگاه ها بی تفاوت
وقتی توت ها می رسند بر مسیر راه ما می افتند ـ و ما چه می کنیم؟
گلی که از باریکه بتونی بیرون زده نگاه چه کسی را به خود می کشد؟ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یکشنبه بانک رو زدم
باید پولی که نصیبم شده ببینین
تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه ببرم
خب معلومه. برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود .
بالاخره نشستم تا اونارو بشمرم .
برام خیلی عجیب بود .
اونهمه سکه گرد کوچولوی قهوه ای
جلوی چشمام قل میخوردن
صد هزار دلار پول خرد دارم
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت
فکر نمیکنم هیچ آدم پولداری
مشکلی مثل من داشته باشه
فکر نمیکنم که این
پایان خوبی برای دزدی باشه
صد هزار دلار پول خرد دارم
و هر بار باید یکی از این پول خردها را خرج کنم!
استیک باید خیلی خوشمزه باشه
اما چه کنم شاید به من شک کنن
وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم
انگار دوباره باید این پا و آن پا کنم
و یک بسته آدامس دیگه برای خودم بخرم
خدایا صدهزار دلار پول خرد دارم
اما مثل بی پول های ولگرد زندگی میکنم
صدهزار دلار پول خرد دارم
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت
فکر نمیکنم هیچ آدم پولداری
مشکلی مثل من داشته باشه
ترجمه شعری از : سیلور استاین |
|
|
|
|
|
|
|
|
|