جردن باروز, دشمنِ دوست داشتنی

جردن باروز هم می بازد افسانه شکست ناپذیری او چندی پیش با دو شکست در برابر حریفان روسی به اتمام رسید, اما هر چقدر از درخشندگی رنگ مدال های قهرمانی او کم می شود, چراغ پهلوانی او پرفروغ تر می تابد

جردن باروز هم می بازد؛ افسانه شکست ناپذیری او چندی پیش با دو شکست در برابر حریفان روسی به اتمام رسید، اما هر چقدر از درخشندگی رنگ مدال های قهرمانی او کم می شود، چراغ پهلوانی او پرفروغ تر می تابد.

آیا می شود دشمن را دوست داشت؟ هنری کسینجر وزیر خارجه اسبق امریکا و یکی از برجسته ترین سیاستمدارهای این کشور، روزگاری آخرین کتاب خود به نام «دیپلماسی» را به وزیر امور خارجه کشورمان تقدیم کرده و نوشته است: «تقدیم به دشمن قابل احترامم؛ محمدجواد ظریف.»

ما اگرچه «نسبیت» را در مقابل «حقیقت» قبول نداریم و به حقایقی معتقدیم و از آن ها دل بر نمی کنیم، اما «نسبی بودن» را که در مقابل «مطلق بودن» قبول داریم. دشمن با دشمن فرق می کند؛ یک سوی ماجرای دشمنی می شود دشمن غدار که فرخی سیستانی می گوید: «اگر خدای بخواهد به مدتی نزدیک/ مراد خویش بر آری ز دشمن غدار» و بعد دشمن معمولی است که ویژگی خاصی ندارد و فقط به دنبال عداوت کردن و ضرر رساندن است.

دشمن قابل احترام هم که دیدید و داریم. اما آن سوی گسترده دشمنی، دشمن دوست داشتنی نشسته است که نمونه قدمایی آن «پیران ویسه» پهلوان پهلوانان توران زمین است و وزیر دانا و خردمند دشمن ترین دشمنان ایران، افراسیاب. او تنها پهلوان تورانی است که در شاهنامه دوست داشتنی است و حکیم فردوسی صفات عالی انسانی به او نسبت داده است، طوری که در ردیف صفات پهلوانی و جوانمردی، حتی شانه به شانه پهلوانان برجسته ایران می ساید.

«پیران ویسه» در مقابل ایرانیان و در جبهه مخالف آنان قرار دارد، اما دل در گروه مهر ایران دارد. او همچنین پر از عشق به میهن خویش توران زمینه است و به این سبب تمام زندگی اش در میان این دو کشمکش می گذرد. سرنوشت این دشمن دوست داشتنی از جمله غم انگیزترین داستان های شاهنامه است.

زمانه با تدبیر او که آرزوی نزدیکی ایران و توران را در سر داشت، پیش نمی رود و هر چه پیران ویسه می کوشد از طریق سیاوش و بیژن راهی برای پایان جنگ باز کند، آن نمی شود و سرانجام خود قربانی جنگ افراسیاب با ایرانیان می شود و گودرز پهلوان ایرانی او را می کشد. هر چند ایرانیان رسم دوستی با این دشمن جای آوردند و کیخسرو پادشاه ایران پس از مرگ پیران، سوگواری فراوان کرد و حتی دستور داد پیکر او را به مشک و کافور و عنبر شستند و در دیبای پاک پوشاندند و در مقبره ای شکوهمند جای دادند.

آخرین نمونه این دست دشمنان دوست داشتنی «جردن باروز» نابغه کشتی امریکاست. کشتی گیر چغر و بدبدن سیه چرده امریکایی، پشت همه پهلوانان ایران در وزن خود را به خاک مالید و راه و بیراه برایمان حسرت آفرید، اما چه کنیم که آینه روزگار همین چند روز پیش در کرمانشاه، بار دیگر نشانمان داد که این آقای همچنان دوست داشتنی، رقیب ورزشی ایرانی هاست. آن هم دست بر قضا از کشوری که در سیاست، دشمن ترین کشورها با ایران است.

البته خوشبختانه این بار پهلوان ما یانه ای با سران توران زمین ندارد، نه وزیر افراسیاب، بلکه یکی از مخالفین ترامپ است که بعد دستور احمقانه جلوگیری از ورود ایرانی ها به امریکا گفت: «آقای ترامپ در دفترش می نشیند و تصمیماتی می گیرد، بدون توجه به این که ما قرار است چند روز دیگر در ایران باشیم و در میان تشویق های شدید هزاران هوادار ایرانی مسابقه بدهیم.

تیم امریکا هیچ وقت بالاتر از ایران روی سکو نرفته است. ایرانی ها خیلی سخت کشتی می گیرند و همیشه آماده اند. ما احترام به مردم ایران را کنار نمی گذاریم و به این که دولت ما چه تصمیم گیری هایی می کند، توجهی نداریم. ایرانی ها بهترین و پرشورترین طرفداران کشتی دنیا را دارند.»

چقدر این حرف های او خاطره محمدعلی کلی را برای ما تازه کرد که وقتی می خواستند او را برای جنگ ویتنام به اجباری بفرستند، آن جمله تاریخی را گفت: «تا حالا هیچ ویتنامی به من نگفته کاکاسیاه.»

باروز در کشتی قهرمانی امریکا بالاتر از همه ایستاده و بلندترین نوار پیروزی و افتخارات قهرمانی را دارد. او که انگار در اراده پولادینش، خشم تمام بردگان دنیا را جمع کرده و در چشمان تیزبینش شعله انتقام همه سیاهان زبانه می کشد، هم قهرمان المپیک شده و هم سه مدال طلای قهرمانی جهان دارد. او در کرمانشاه هم حریفانش را جملگی برد. هنوز هیچ ایرانی نتوانسته است این پیکره در هم تنیده عضلانی را شکست دهد، حتی پیمان یاراحمدی، پهلوان لرستانی، که هفته پیش فکر می کرد با تکیه بر نیروی جوانی این کار ممکن است. اما دیدیم که باز هم دود از کنده باروز بلند شد و داد از پهلوان ما که از شکست عصبانی شده بود.

یاراحمدی دمی حرمت میهمان را نگه نداشت، اما جبران کرد و بعد از کشتی با محمد طلایی، سرمربی تیم ملی، سراغ پهلوان کهنه کار رفتند و از او عذرخواهی کردند اما زور بازو و قوت زانو همیشگی نیست و هر قهرمانی دوره ای دارد. مگر پهلوان تختی نبود که دست آخر چنان شد؟ جردن باروز هم می بازد. افسانه شکست ناپذیری او چندی پیش با دو شکست در برابر حریفان روسی به اتمام رسید، اما هر چقدر از درخشندگی رنگ مدال های قهرمانی او کم می شود، چراغ پهلوانی او پرفروغ تر می تابد. هرچه می گذرد از هیئت یک قهرمان دوست نداشتنی دور، به کسوت پهلوانی دوست داشتنی نزدیک تر می شود.

جردن باروز برای حریفان ایرانی آسیب دیده اش آرزوی سلامتی می کند. وقتی تولد دخترش با یکی از مسابقاتش مصادف می شود، از خودش فیلم می گیرد و در آن از حریف ایرانی اش معذرت می خواهد که نمی تواند در مسابقه با او شرکت کند. حتی وقتی ابوالفضل آرمیده قهرمان دوازده ساله کشتی نوجوانان ایران گرفتار آن بیماری عجیب شد و در بستر آرمید، این پهلوان امریکایی از آن سوی دنیا پیام تصویری می فرستند و برای او آرزوی سلامت می کند؛ باروز پهلوانی احساساتی است.

ابایی ندارد در مصاحبه اش بگوید دلش برای صادق گودرزی و تکنیک ناب او تنگ شده است. ترسی ندارد قبل مسابقه برای حسن یزدانی پهلوان ایرانی پیام بفرستد و فوت و فن بردن حریف روسی اش را به او گوشزد کند. حتی به علیرضا دبیر و عباس جدیدی بگوید که دوست دارد باز هم کشتی های آن ها را ببیند.

همین می شود که فیلم صف طویل علاقه مندانش برای ورود به سالن کشتی کرمانشاه و از سر و کول او بالارفتن مردم دوربین در دست برای انداختن سلفی با او، در تلگرام دست به دست می شود؛ تشویق هایی که او را چنان به وجد می آورد که بعداز رفتنش از ایران، انگار یک بار دیگر زبان باز می کند و این بار پیام تشکرش از مردم ایران را در اینستاگرام به فارسی می گذارد و دوستتان دارم، دوستتان دارم می گوید. حتی همسرش هم دست به اینستا می شود و از احترام ایرانی ها به همسرش تشکر می کند و سفر به ایران را آرزو می خواند.

پس هنوز هم دشمن دوست داشتنی داریم، مثل همین جردن باروز خودمان که دارد یک پا ایرانی می شود برای خودش. گیرم که رنگش کمی با ما فرق می کند. با اجازه از مولوی: «ای بسا پوست سیاه و دل سپید/ ای بسا روی سپید و دل چو قیر»