رویاهای علی

علی در مدرسه بود و داشت رویاهایش را مرور میکرد

علی در مدرسه هنگام تدریس معلم یواشکی اشک میریخت ؛ به یاد پدر بیمارش افتاده بود و غرق رویا شد( صاحب شرکتی شده بود و همچنان پیامک هایی از خرید مشتریان به دستش میرسید و خوشحال بود پدرش را به بهترین بیمارستان جهت درمان برده و بهترین مواد غذایی بدون محدودیت مالی برایش فراهم کرده ؛ او تنها خودش را خوشحال نکرده بلکه توانسته بود با کمک دولت و افراد خیر بهترین و جدیدترین دستگاه های درمانی را در سراسر کشور در بیمارستان های دولتی توزیع کند) معلم او را صدا زد و از او درس تدریس داده را پرسید از شرکت به مدرسه برگشت در کلاس درس بود نتوانست به معلم جواب بدهد ، معلم گفت علی حواست کجاست ؛ ببخشید معلم کار مهمتری داشتم ، معلم : چی ؟

علی پرسید علم بهتر است یا ثروت یا انسانیت ؟

معلم تدریس را نیمه رها کرده ، تابلو را پاک کرد و سه دایره با شعاع مساوی در تقاطع دو تای دیگر کشید .دایره اول انسانیت ؛ دایره دوم علم و دایره سوم ثروت؛ در مرکز سه دایره نوشت (علم ؛ ثروت؛ انسانیت) و گفت انسانیت تو دلت هست تو ذاتت هست؛ خدا از روحش برقلب تو دمید و تو آفریده شدی و رشد کردی به وسیله پدرو مادر به مدرسه آمدی برای کسب علم ؛ با این علم انسانیتت هم رشد میکنه و با همین علم هم میتونی ثروتمند بشی ؛ اما وقتی ثروتمند شدی اون موقع خودت رو امتحان کن ببین مثل کسی که خدا آفریده هستی ؟

علی همچنان در مرکز اشتراک این دایره بود تا معلم تخته تابلو رو پاک کرد و شروع به ادامه تدریس شد ؛ علی گفت آقای معلم من از اول درس نبودم میشه انسانیت به خرج بدید از اول درس توضیح بدید ؛ معلم لبخندی زد و درس را از اول با کمک بچه ها با پرسش و پاسخ شروع به تدریس کرد.

علی در دفتر خود در مرکز دایره شرکت ؛ بیمارستان؛هایپر مارکت ؛ و پدر و مادرش را کشیده بود... به امید رسیدن به آرزوهایش .

رقیه باقری