رؤیای فرنگ در سر انیس الدوله

چنارستان نام زیبایی بود كه جهانگردان به تهران داده بودند در میان دشتی خشك و بایر, شهری كوچك قرار داشت كه پر بود از چنارهای بلند و قطور به طوری كه بسیاری از جهانگردان تهران را چنارستان نامیدند

چنارستان نام زیبایی بود كه جهانگردان به تهران داده بودند. در میان دشتی خشك و بایر، شهری كوچك قرار داشت كه پر بود از چنارهای بلند و قطور به طوری كه بسیاری از جهانگردان تهران را چنارستان نامیدند. «پیترو دولاواله» جهانگرد معروف ایتالیایی در كتاب خاطراتش از چنارهای بلندی سخن می گوید كه گاه قطرش به اندازه ای بود كه اگر چند نفر دستان خود را پیرامون آن دراز می كردند، به هم نمی رسید. می گویند، این چنارها، به جا مانده از دوران صفویه بوده است. زمانی كه شاه طهماسب برای اولین بار، به تهران رونق داد و این ده كوچك را به شهری باوقار تبدیل كرد شهری كه پس از گذشت چندین سال به مرور گسترش یافت و بناهای جدیدی در آن ساخته شد و جاه و جبروتی یافت و بالاخره در دوران قاجاریه شد سرآمد شهرهای ایران. تعداد زیاد مسجد و حمام و میدان های عمومی و كاروانسرا و بازار و...

اما همه اینها باعث نشد كه چنارستان، این شهر تازه سربرافراشته از دل تاریخ، رسم های عجیب و غریبی نداشته باشد. از ماجرای توپ مروارید گرفته تا اتفاقات شگفت انگیزی كه در روزگار ناصر الدین شاه رخ می داد. تهران پر بود از شگفتی ها و ماجراهای شنیدنی.

یكی از این ماجراها به نقل از «ناصر نجمی» ، به اولین سفر ناصر الدین شاه مربوط می شود. وقتی كه قبله عالم تصمیم گرفت به سفر فرنگ برود، تعدادی از درباریان را هم با خود همراه كرد. اما در این میان انیس الدوله، سوگلی قبله عالم، نادیده گرفته شد. او كه در میان زنان مختلف شاه مقامی رفیع داشت، با زیركی ها و ترفندهای مخصوص، بالاخره شاه را مجاب كرد كه به همراه او در این سفر باشد. ناصر الدین شاه به رغم بی میلی اش، قبول كرد، چرا كه نمی توانست، این تنها سوگلی اش را از خود براند.

وقتی كه درهای كاخ باز شد و كاروان سلطنتی به قصد فرنگ به راه افتاد، جمعیت سر از پا نمی شناخت. تمام مردم تهران در میدان توپخانه و خیابان های اطراف جمع شدند تا شاه پر جلال و شكوه خود را ببینند كه به فرنگ سفر می كند.

شاید هیچ یك از مردمی كه به تماشای كاروان سلطنتی آمده بودند، نمی دانستند كه كالسكه زرین و پر زرق و برقی كه پشت سر كالسكه قبله عالم در حال حركت است، سوگلی شاه یعنی انیس الدوله را به همراه می برد. انیس الدوله خوشحال و شادمان، در تمام طول سفر، همیشه تلاش می كرد تا اسباب كدورت خاطر قبله عالم را فراهم نكند. چرا كه او می توانست فرنگ را ببیند و از طرفی مدت ها به دور از سایر زنان شاه، اوقات خوشی را در كنار او بگذراند. اما این ماجرا خیلی زود به پایان رسید.هنگامی كه ناصر الدین شاه به همراه درباریان و البته انیس الدوله به دروازه های مسكو نزدیك شدند، حاكم شهر مسكو، به قصد خوشامدگویی، به همراه عده ای از رجال سیاسی و چند دختر شاهزاده به استقبال كاروان آمد.

طولی نكشید كه مراسم خوشامدگویی، به واسطه حضور دختران اشرافزاده و آداب و رسوم غربی، به رسوایی بدل شد و ناصر الدین شاه كه غیرت اش برانگیخته شده بود، بساط حاكم شهر را به هم ریخت. همین نكته باعث شد كه شاه خیلی زود تغییر نظر بدهد و به رغم شكوه ها و گریه های سوگلی مورد علاقه اش، او را روانه دار الخلافه كند و فرنگ را برای او به رویایی دست نیافتنی بدل كند. البته لااقل در آن سفر.