گاهی باید بدون مقصد بروی. نقطه ای را در نظر بگیری و بروی. بدون هیچ زمینه ای. پس هیچ قضاوتی در میان نیست. هر چیزی، اتفاقی تازه است. سفر به سرزمینی که تنها صدای آبشارهای توفنده اش به گوش تو رسیده و سرمای چشمه ساران بهشتی اش را در دل تابستان برایت تصویر کرده اند بنابراین جاده است و هزار اتفاق.

در سرزمین ترانه و چشمه. چشمه و باغ. باغ و آبشار. آبشار و کوه های بلند. کوه های بلند گمشده در لابه لای شاخه های سبز درختان. نه این تصویر، آنی نیست که تو در شیوند به تماشایش می نشینی. بی مقصد نمی رویم اما هیچ تصویری نداریم. چه بهتر.

اهواز را یکسره و بدون هیچ تردیدی به ایذه می کشانیم. شهر سنگ نوشته های ایران. نمایشگاه تاریخی دستخط های سنگی. ایذه اما مقصدمان نیست.

می خواهیم دره و شیاره های دل زاگرس را بکاویم و در چین و شکن هایش رها شویم، برای رسیدن به بهشتی پنهان. با تاریخی کهن از کوچ های عشایری. مسیری برای رفتن و دل بریدن.

گوشت اگر با سوز صدای ایل بختیاری آشنا باشد. منزل به منزل تو را می برد. حتی آنجا که قصه را به آب داده باشند. رد کوچگر همیشگی را پاک کرده باشند. سرزمین چشمه های چهارفصل که در مردادترین روز زندگی هم طعم تگرگ دارد.

اما برای رفتن به شیوند باید جاده ایذه را بکشانی به دهدز و بعد پشت سد کارون ۳. این مسیر چند ساله است که تو را می رساند به شیوند. پیشترها برای رسیدن به شیوند باید چین و شکن های زاگرس را پشت سر می گذاشتی اما با ساخت کارون ۳یک دریاچه بین شیوند وایذه فاصله افتاد.

دریاچه که با قربانی کردن تاریخ ۳۰۰۰ ساله این مسیر جریان یافت و به مرگ هزاران اصله درخت. هرچند آنانی که امروز همپای جاده های پر از ترانه کوچ ایذه و شیوند می شوند، شاید به زیبایی که دریاچه سد ساخته، فریفته شوند.

اما تاریخ دلدادگی های این مسیر، خود قصه دیگری بود که هرگز دوباره خوانده نمی شود. تاریخ پر از کوچ هایی هر ساله اگر یار پای به پای تو نبود، جز دلتنگی هیچ گلی نمی داند و چه کسی است که زیبایی دلتنگی های یک عاشق را ندیده باشد. مگر نه این که پاییز، بهاری است که عاشق شده است.

دل این سد را اگر بشکافی، تاریخ تاریخ پر از پاییزهای عاشق است که در دل آن دفن شده است. البته می شد قصه ها را به ماهی های دریاچه بند زد و صید کرد. همان طور که برخی دوستان بند زدند و چند ماهی صید کردند. دل عاشق این گوشه را ورق زدیم تا بارج رسید.

بارج، نام قایق مخصوصی است که چند سالی است مردم شیوند را از زمین شان می کند، از روی موج های دریاچه رد می کند و به ایذه می رساند. بارج فقط اهالی را جابه جا نمی کند. آنقدر بزرگ است که تراکتور و ماشین آلات سبک و سنگین را هم جابه جا کند. بارج را سوار شدیم و نگاه را سپردیم به انتهای دریاچه.

قطره های آب سوار بر نسیم صورت مان را نوازش می داد. جلوتر که بروی فاصله ای به اندازه دریاچه را که پشت سر بگذاری و با اهالی شیوند همکلام شوی، می بینی تلاش دریاچه به هیچ می ماند.

صورتت را خنک می کند اما دلت را نه. قایقران هم بدون توجه به تلاش های بیهوده دریاچه، موج می شکست و می راند. بالاخره هم پس از یک ساعت و نیم بازی با موج ها به مسیری روستایی می رسد.

نامی مشترک

از دل بارج که پیاده شوی به سرزمین بختیاری های شیوند می رسی. البته تا رسیدن به کوچه باغ های شیوند که لبریز انار، سیب و گردوست هنوز کمی فاصله است. اینجا که ایستاده ای فاصله ۸۰۰ متری با دریا داری. ۴۵ دقیقه زمان باید بگذرد تا به شیوند برسی.

پابه پای کوچه های روستا که بشوی به خانه هایی می رسی با دیوارهای کوتاه. کافی است نام «کیانی» روی زبانت جاری شود. فرقی ندارد مخاطب تو زنی پوشیده در لباس محلی لری بختیاری است، زنی با شلواری گشاد، دامنی چاک دار و نوعی جلیقه و چادر بلند که در زیر گلو سنجاق شده.

یا مردی که کلاهی سیاه از نمد بر سر دارد و شلوارچیت سیاه گشاد پوشیده با پاپوشی از نوع گیوه و یک چوخا. کیانی نام همه اهالی شیوند است. همین اسم پلی محکم بین تو و آنها می زند که تا روزگار است در ذهن آنها باقی می ماند. به همین سادگی.

کودکان این سرزمین پوشیده در لباس های رنگی و شاد و زنان پا به سن گذاشته معمولا پوشیده در لباس های محلی سورمه ای و آبی در دفتر خاطراتت رنگ می زنی.

روستای شیوند با خیالی راحت تکیه داده به کوه، با دو روستای نوشیوند و پشت آسیاب مثلثی تشکیل می دهد که رودخانه شیوند از پای هرسه آنها می گذردهمان جایی که زندگی به کوچه ها کشیده می شود، همان طور که سرشاخه درختان انار، گردو، سیب و گیلاس، زندگی روی پشت بام ها هم جریان دارد.

آنجا که زنی انارهای باغ را دانه دانه می کند و روی پشت بام خانه به دست آفتاب می سپرد تا خشک شوند.

بعد بانوی خانه از انارهای خشک غذایی محلی می سازد به نام ناردانه که زیر دندان ما خیلی مزه داد. چای کوهستان را اگر نوشیده باشی، از تعارف اهالی اینجا برای این که دست خالی از جلوی خانه آنها رد نشده باشی، براحتی نمی گذری.

وقتی در کوچه پس کوچه های شیوند رها می شوی چشمه است که راز به گوش پونه ها زمزمه می کند. دست های پینه بسته است که راز گندم های هفتاد من را در دل زمین های دیم روستا می کارد. تاریخش را اگر دوره کنی، کاروانسرای عباسی و امامزاده محمد در به رویت می گشاید.

قصه سیاهچالی برایت بازگو می شود که زمانی زندان بوده است در عمق ۲۵ متری زمین. کتیبه ها و نقش برجسته ها از دیگر ردپای تاریخ در روستای شیوند است. البته دو آسیاب قدیمی هم قصه کاشت و برداشت را از گذشته های دور در گوش تو زمزمه می کند.

جزیره تنهایی

روستای شیوند که با خیالی راحت تکیه داده به کوه، با دو روستای نوشیوند و پشت آسیاب، مثلثی تشکیل می دهد که رودخانه شیوند از پای هرسه آنها می گذرد. ابتدای رودخانه به آبشاری می رسد که مقصد ما هم هست. پیش از این که پا به پای شیوند خود را به آبشار برسانیم.

اینجاست دریاچه «کارون ۳». سد که زده شد، جاده تاریخی آنها هم گم شد. حالا کیانی ها فرقی ندارد زن و مردشان دنبال یک جاده اند که آنها را وصل کند به دیگران. از این جزیره تنهایی نجاتشان دهد.

در مسیر ایذه به شیوند بیش از ۱۰ روستا مثل روستاهای سادات حسینی، جوکار، غریبی ها، باجول و... وجود دارد که نزدیک به ۵ سال است که در محاصره آب سد کارون ۳ قرار گرفته اند. از آن زمان تنها با بارج می توانند از شیوند بگذرند و به ایذه برسند. رفت و آمدها کند است و بارها باعث مرگ شیوندی ها شده است. به رغم همه شعارهای داده شده اینجا هیچ امکاناتی برای گردشگران در نظر گرفته نشده است.

خود اهالی مکان هایی را برای مسافران در نظرگرفتهاند که شما می توانید شب را در آنها به یک صبح باورنکردنی پیوند بزنید. اینجا صبح با صدای چشمه سار ها و زنگوله گله ها آغاز می شود. بوی تازگی می دهد و تو بدون هیچ خستگی خود را از خواب می گیری. تردید نداری که باید زندگی را شروع کنی.

صبح که می شود، شیوند را به سوی سرچشمه این همه زیبایی یعنی آبشار شیوند می کشانیم. مسیر پر از زمین های کشاورزی که بزودی رقص سبز گندم در خویش را به نظاره می نشیند. چوپانانی که در تنهایی خویش، گوش دل به ساز نی خود میسپارند و می زنند، نی زدنی. در این سمت و در میان افتان و خیزان زاگرس هر آوایی سوزی دارد. حالا می خواهد هفت روز و هفت شب در وصال یاری خوانده شود.

در مسیر، جاده مالرویی را همپا می شویم. جاده ای که تا دنیا دنیا بوده، آمده و رفته است؛ رسانده و جدا کرده است. مسیر عشایر کوچ نشین بوده است. آن همه قصه فراق یار از همین جاده پا گرفته است. صدای زنگ کاروان و نوای سوز چوپان را همزمان می شنوی. راه را به صخره ها می کشانیم و مسیر سخت را برای رسیدن به آن توفنده زیبا پشت سر می گذاریم.

از روی صخره ها و به کمک طناب کشی ها. راه دیگری وجود ندارد اما آمده ایم همین مسیر را برویم. در زندگی باید خطر کرد. به اندازه ترس از پرتاب شدن از صخره ای صاف که با کندوکاوی خود را روی آن نگه میدارد. زندگی همین است. یکجا بمانی، می گندی. تکانی باید به خود بدهی. بگذار بترسی تا قدر بودن را بدانی.

پس یک لحظه به اندازه یک سرازیری سخت که در دره ای عمیق به انتها می رسد، ترس را تجربه کن. بگذار او بین این دره ها پل بزند. راه می کشانیم در سایه سار وحشی بلوط های زاگرس که از یک سو، به بختیاری دامن می کشاند و از یک سو چتر برسر لرستان می کشاند.

برای رسیدن به آبشار شیوندکوه ها باید یکی یکی کنار بروند. یعنی کنار می روند. آبشار یکباره در دل چشمانت سرازیر نمی شود. قدم برمی داری و یک کوه کنار می رود. قدم برمی داری و کوهی دیگر. تا آنجا که ناگهان او چهره می گشاید و آبشاری توفنده و غران دردل چشمانت می نشیند، نشستنی.

دل به آبشار می دهیم. می خواهیم حافظه مان را از هرچه صدای بوق و داد، خاکی و با صدای پای آبشار شیوند پر کنیم. اصلا یکی شویم. بعد هم چهارکیلومتر موج بر موج بساییم. شیوند را سبز کنیم. قصه شویم در باغ های گردو و گیلاس و انارش. دانه دانه یاقوت های دلش را بچینیم. بعد هم در رودخانه شیوند گم شویم. سد کارون ۳ نزدیک است. باید سوار شویم.

زهرا کشوری