حالا که خوب فکر می کنم، می بینم زهرا از همان روز اول هم این طور بود. ما هر دو خانواده های سنتی ای داشتیم. روز خواستگاری وقتی قرار شد یک گفتگوی دونفره کوتاه برای آشنایی بیشتر داشته باشیم، اولین سوال اساسی اش این بود:

ـ شما متولد چه ماهی هستید.

ـ فروردین.

ـ چندم فروردین؟

ـ بیست و هفتم.

ـ پس کمی با اردیبهشت مخلوط دارید.

نمی دانستم از چه حرف می زند. چیزهایی از فال ماه تولد و این جور چیزها شنیده بودم ولی فقط در حد شنیدن. چون اطلاعات کافی نداشتم ترجیح دادم گوش کنم. از مغرور بودنم گفت، از این که آدم احساساتی ای هستم، از این که یک دنده هستم. حرف هایش برایم جالب بود. مخصوصا این که تمام این ها را با اعتقاد کامل و شور و شوق تعریف می کرد. خلاصه اینکه قسمت این بود که مهرمان به دل هم بیفتد.

دوران نامزدی طولانی ای نداشتیم. در این مدت از علاقه اش به ماوراءالطبیعه باخبر شدم. دورانی بود که باید دلش را به دست می آوردم. درباره خیلی از مسایل با هم صحبت می کردیم. روح، جن، فکر مثبت، قرار گرفتن اجسام، طالع و هر چیزی که تا آن موقع فکرش را هم نمی کردم. خیلی آدم ملاحظه کاری بود. سعی می کرد همیشه جنبه احتیاط را رعایت کند. حال و هوای او را درک کردن کمی مشکل بود ولی توانستم این کار را انجام دهم. دوران شیرینی بود.

اینکه قدیمی ها می گویند «تا زن و شوهر زیر یک سقف نروند، همدیگر را نمی شناسند» عین حقیقت است. ما در مدت نامزدی زمان زیادی را در کنار هم بودیم ولی تنها در مواقعی که آماده دیدن هم بودیم. ما هیچ وقت تجربه همیشه در کنار هم بودن را نداشتیم. شاید هم برای همین بعد از ازدواج حسابمان کمی اشتباه از آب در آمد.

روزهای اول اوضاع چندان بد نبود، همه چیز تازگی داشت ولی کمی بعد مشکلات ما شروع شد. یک شب مهمان داشتیم. نوک جوراب زهرا در رفته بود. با چشم اشاره کردم که ببیند. با سر اشاره کرد که «دیدم» ولی کار خاصی هم انجام نداد. مهمان ها که رفتند، پرسیدم: «چرا جورابت را عوض نکردی». گفت: «از قصد آن را پاره کرده بودم». بعد کلی توضیح و تفسیر درباره چشم شور و چشم خوردن و این جور چیزها تحویلم داد و گفت:«یکی از راه های دفع چشم شور همین کار است».

تقریبا روی دیوار همه اتاق ها انواع و اقسام آویزهای دفع بلا و چشم شور آویزان کرده بود. خانه داشت شبیه اتاق کار رمال ها می شد کم کم.

یک روز جمعه قراربود با چند تا از بستگان به پارک برویم. شب قبل هوا ابری بود. آمدم در بالکن ببینم هوا باز شده یا نه که دیدم هفت هشت تا سیخ کباب ریخته کف بالکن. تعجب کردم. سیخ ها را جمع کردم و به اتاق برگشتم. موضوع را برای زهرا تعریف کردم. فهمیدم خودش آنها را در بالکن گذاشته. می گفت از آمدن باران جلوگیری می کند.همیشه وسایل روی میز آشپزخانه باید ترتیب خاصی داشت که مبادا بد یمن باشد. ترتیب قرار گرفتن کفش ها در جاکفشی، نوع قرار گرفتن وسایل سفره، ترتیب چینش شانه ها در کشوی اتاق و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید. بعضی وقت ها سر همین مسایل بگومگو هم داشتیم. هر روز حس می کردم که کارهای عجیب و غریب بیشتری از او سر می زند.

می گفت «ناخنت را شب ها نگیر، عمرت کوتاه می شود. دهانه قیچی را باز نگذار، شگون ندارد. دستت را به چهارچوب در تکیه نده، عزیزت را از دست می دهی. از زیر نردبان عبور نکن. در راه اگر گربه سیاه دیدی راهت را عوض کن. شب ها از جاهای خیس عبور نکن و...»

یک شب بالشم را گذاشته بودم روی پایم و داشتم تلویزیون نگاه می کردم. پرتقال خونی را پوست کنده بودم که بخورم. اما همین که اولین گاز را به آن زدم آب آن در آمد و روی بالش ریخت. برای اینکه آب پرتقال به جان بالش نرود، سریع روبالشی را درآوردم ولی... . زهرا داخل بالش را پر کرده بود از انواع و اقسام دعاها با خطوط عجیب و غریب که قابل خواندن نبود. برای خوشبختی مان پیش دعانویس و رمال رفته بود. کارهایش دیگر غیرقابل تحمل شده بود.

خیلی وقت ها سر این موضوع و چیزهایی شبیه به این با هم مشاجره داشتیم. او هم داشت اذیت می شد اما انگار برایش مثل اعتقاد شده بود. هر وقت با هم بگومگو می کردیم، چیزهایی را زیر لب زمزمه می کرد و به رویم فوت می کرد. این کارش اعصابم را بیشتر خرد می کرد.

رفتارش طوری بود که همه متوجه کارهایش می شدند. بعضی کارهایش برای دیگران توهین آمیز بود. چند روز پشت سر هم تعطیل بود. قرار گذاشته بودیم برای مسافرت به شمال برویم ولی چند ساعت پیش از حرکت، عموی بزرگترم همراه خانواده اش به خانه ما آمدند. ناچار شدیم مسافرت خود را چند ساعت به تاخیر بیندازیم. وقتی داشتند می رفتند متوجه شدند یک نفر در کفش هایشان گرد سفیدی ریخته. نمک بود. زهرا اعتقاد داشت با این کار میهمان ها زودتر می روند داشتم از خجالت آب می شدم. قبلا هم این کار را کرده بود ولی نه به این وضوح.

خلاصه این که در این دو سالی که با زهرا زندگی می کنم به خاطر اعتقادات خرافی او دچار مشکلات زیادی شده ایم. بیشتر از این که حس کنم یک زندگی مشترک دارم، حس

می کنم در قلمروی جادوگرها اسیرم. هر کاری باید آداب عجیب و خاص خود را داشته باشد. خدا می داند تا به حال چند بار محلول های دعاخوانده شده را به من خورانده است و چیزی نگفته ام. من زهرا را دوست دارم ولی دارم از دست کارهای او دیوانه می شوم. نمی دانم آیا این اعتقاد های او درمان دارد یا نه. کاش کسی می توانست کمکم کند.

پنج توصیه به اعضای خانواده فرد خرافاتی

۱) نباید سعی کنند این رفتار فرد را به زور ترک دهند.

۲) سعی کنند که دور کردن افکار خرافی از فرد به صورت تدریجی و آرام باشد.

۳) بحث کلامی در توجیه افراد خرافاتی کمتر نتیجه بخش است و باید کمتر وارد این حوزه شوند.

۴) به جای بحث کلامی سعی کنند فرد را در موقعیتی قرار دهند که بتواند اشتباه بودن افکارش را در زندگی دیگران به شکل عملی ببیند.

۵) می توان با تجویز روان پزشک، از دارودرمانی نیز برای کاهش اضطراب در فرد مبتلا استفاده کرد.