معانی گوناگون حق

واژههایی در زبان هست كه بار معنایی آنها هم سنگین و هم متنوع است. حق یكی از این واژه هاست. معنایی كه این واژه در ذهن ما القا میكند چندان سیّال و چندان غنی و پیچیده است كه معمولاً وقت و حوصله و دقت كامل را از ما میگیرد و چه بسا كه از كاربرد آن با یك تصور مبهم و ناروشن خرسند میشویم. این جملة معروف را شنیدهاید كه میگوید: «حق گرفتنی است نه دادنی». كمتر میتوان اطمینان داشت كه گوینده و شنوندة این جمله به روشنی بدانند كه از چه سخن میگویند. آن چیست كه گرفتنی است و دادنی نیست؟ میدانیم كه صحبت از امری خوب و مطلوب و سودمند و دلپذیر است. چیزی را میخواهیم اما تصوری كه از آن درذهن ما نقش میبندد سخت ناروشن و ابهامآلود است. واژة حق چه در تبادل عام، یعنی زبان مردم كوچه و بازار، و چه در زبان نویسندگان و ادیبانو اهل علم بیشتر به صورت اسم بهكاربردهمیشود. درهمان جملة بالا «حق گرفتنی است نه دادنی» حق به صورت اسم بهكاررفتهاست. اما وقتی میگوییم «سخن حق تلخ است» این كلمه درمقام صفت قرارگرفتهاست. درزبان عربی حق به صورت فعل هم به كار میرود كه ما در بحث كنونی نیاز نداریم به آن بپردازیم. گفته میشود «فلانی حقش آن نبود كه با او كردند»؛ یعنی این نه سزای او بود. شعر معروف مولانا را در مثنوی میخوانیم:

كی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشمآور آتش سجاف

یعنی با چون تو آدمی حرف راست آشكارا نمیتوان گفت. در جایی دیگر از مثنوی حق به معنی مطلق حقیقت و دربرابر باطل به كار رفتهاست:

زانـكه بیحق بـمطلی نـاید پـدیـد قلب را ابـله بـه بـوی زر خــریــد

آن كه گوید جمله حق از ابلهیست وانكه گوید جمله باطل او شقیست

مقصود شاعر آن است كه اندیشهها واعتقادات مردم نه همه با حقیقت وفق میدهد و نه یكسره برخلاف حقیقت است. حقیقت انگاشتن و پذیرفتن همة آنها نشانة خامی و حماقت است؛ چنانكه باطل انگاشتن و ردّ همة آنها نشان از كوردلی و شقاوت دارد. وقتی كلمة حق را درمورد خداوند بهكار میبریم همین معنی را درنظر داریم زیرا كه خداوند حقیقت مطلق و محض حقیقت است. خاقانی در مدیحهای گفتهاست:

چون آدم و داوود خلیفه تویی از حق حق زی تو پناهد كه پناه خلقانی

درلنگه اول این بیت حق به معنی خداوند است. شاعر خطاب به پادشاه میگوید تو خلیفة خداوندی، همچنان كه آدم و داوود خلیفهگان او بودند. در لنگة دوم كه باز مخاطب آن پادشاه است میافزاید: حق به تو پناه میآورد زیراكه تو پناه همه مردمانی. این حق دوم كه خود را در سایة پناه پادشاه جای میدهد چیست؟ اینجا دیگر آن معانی كه برای حق برشمردیم: «سزاوار»، «راست»، «حقیقت» و «خداوند» درست درنمیآید. حق دراین لنگه از بیت به همان مفهوم ابهامآلود در عبارت «حق گرفتنی است نه دادنی» نزدیك میشود.

راغب اصفهانی در مفردات الفاظ القرآن گفتهاست كه حق در اصل به معنی مطابقت و موافقت است. خداوند كه اشیا را به مقتضای حكمت میآفریند حق نامیده میشود و قول و فعل یا اعتقادی كه مطابق با واقع باشد حق است. اما گمان میرود كه مطابقبودن و موافقبودن، چنانكه در انسیكلوپدی اسلام آمدهاست، معانی ثانویة حقاند نه معنی اصلی آن. معنی اصلی حق «ثبوت» است. بیضاوی در تفسیر خود میگوید: خدا را حق مینامند چرا كه ربوبیت و الهیت او ثابت است و ثبوت دیگر اشیا نیز بدواست (وبه تتحقق الاشیاء) و از اینجاست كه حق را معمولاً به هست ثابت تعریف كردهاند (هوالموجود الثابت).

پرسشها در پیرامون حق

پرسش به ظاهر سادة «حق چیست؟» یك رشته پرسشهای اساسی دیگر را به دنبال میآورد. مجموعة این پرسشها كه برای متفكران درهردوره و زمان مطرح بود در دوران ما نیز همچنان مطرح هست و بحث و گفتگو دربارة آنها ادامه دارد.

فیلسوف معاصر آیزایا برلین در گفتگوی با براینمگی فهرستی آوردهاست از پرسشهایی كه در پی سؤال «حق چیست؟» در ذهن انسان نقش میبندد. بهتراست بخشی از گفتگوی این دو اندیشمند نامدار را عیناً نقل كنیم:

مگی: ما این حقایق را بدیهی میدانیم كه جمیع آدمیان برابر آفریده شدهاند و آفریدگارشان به ایشان برخی حقوق انفكاكناپذیر اعطا فرمودهاست، از جمله حق حیات و آزادی و طلب خوشبختی …

برلین: متشكرم، بسیار خوب، حقوق! حقوق چیست؟ اگر از یك آدم عادی در كوچه و خیابان بپرسید حق دقیقاًچیست، گیج میشود و نخواهدتوانست جواب روشنی بدهد. ممكن است بداند پایمال كردن حقوق دیگران یعنی چه، یا معنای این كار چیست كه دیگران حق او را نسبت به فلان چیز انكاركنند یا نادیده بگیرند؛ ولی خود این چیزی كه مورد تجاوز قرارمیگیرد یا انكار میشود دقیقاً چیست؟ آیا چیزی است كه شما در لحظة تولد كسب میكنید یا به ارث میبرد؟ آیا چیزی است كه روی شما مهر میخورد؟ آیا یكی از ویژگیهای ذاتی انسان است؟ آیا چیزی است كه كسی آن را به شما دادهاست؟ اگر اینطور است چهكسی؟ به چه ترتیبی؟ آیا حقوق را ممكن است اعطا كرد؟ آیا حقوق را ممكن است سلب كرد؟ چه كسی میتواند سلب كند؟ به چه حقی؟ آیا حقوقی وجوددارد كه موجب اعطا یا سلب بعضی حقوق دیگر شود؟ معنای این حرف چیست؟ آیا شما میتوانید حقی را از دست بدهید؟ آیا حقوقی وجوددارد كه مثل فكركردن یا نفس كشیدن یا انتخاب این وآن، جزء ذاتی طبیعت شما باشد؟ آیا مقصود از حقوق طبیعی همین است؟ اگر این است غرض از «طبیعت» به این معنا چیست؟ و از كجا میدانید كه اینگونه حقوق چیست؟

حق در قانون اساسی ایران

ابهام در معانی الفاظ تا آنجا كه مربوط به خطابیات و ادبیات میشود اشكالی پیدا نمیكند و حتی عروس پردهنشین شعر تاریك روشن خیالانگیز حجلة ابهام را بیشتر میپسندد. اما ابهام در یك متن علمی و قانونی صورتی دیگر دارد. مثلاً قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران كه جدّیترین و اساسیترین بیانیة نظام و اركان آن است در چندین مورد این كلمه را به كار میبرد كه نمونههای آن را در زیر میآوریم:

دراصل سوم قانون (بند۱۴) بر «حقوق همه جانبة افراد از زن ومرد» تأكید میشود. دراصل بیستم از برخورداری افراد ملت از «همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» سخن میرود.

دراصل سی و چهارم آمده است: «دادخواهی حق مسلم هرفرد است و هركسی میتواند به منظور دادخواهی به دادگاههای صالح رجوع نماید. همه افراد ملت حق دارند اینگونه دادگاهها را در دسترس داشتهباشند و هیچكس را نمیتوان از دادگاهی كه به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع كرد». اصل شصت و هفتم، نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی را به ادای سوگند برای «حفظ حقوق ملت» ملتزم میسازد. اصل یكصد و بیست و یكم رئیس جمهور را به قید قسم به «پشتیبانی از حق» و حمایت از «آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی كه قانون اساسی برای ملت شناختهاست» متعهد میسازد.

در اصل یكصد و پنجاه و چهارم آمدهاست كه جمهوری اسلامی ایران «حكومت حق و عدل را حق همة مردم جهان میشناسد».

این دسته از اصول قانون «حق» یا «حقوقی» را برای مردم اثبات میكند. از سوی دیگر اصل چهلم قانون میگوید: «هیچكس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیلة اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قراردهد».

پس بازمیگردیم به پرسشی كه اول داشتیم: «حق چیست؟» از چه چیزی صحبت میكنیم؟ و نفی و اثبات چه چیز را درنظر داریم؟


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 6 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.