فرزند پروری عبارت از الگوهای تربیت فرزند است.

در رویکرد کلاسیک به فرزندپروری از اصول نظریه روان تحلیلگری فروید استفاده می شود . در این رویکرد اعتقاد بر این است که وقتی کودک به دنیا می آید هیچ بازداری و حدومرزی ندارد. در حیطه رفتارها نیز اتباط او با محیط بدون مرز مشخص است. در این شرایط کل وجود فرد "نهاد" یا Id است ، نهاد کاملا موروثیست و به یک اسب سرکش تشبیه می شود. این واحد برای مراحل ابتدایی رشد مناسب است و با توجه به فقدان تفکر شناختی در کودک راهنمای خوبیست که به بقای کودک کمک می کند. در کنار نقش نهاد در حفظ بیولوژیک کودک، وجود نهاد به والد یا والدین فرصت می دهد که نقش تمرینی داشته باشند و بتوانند با کودک ونیازهای او هماهنگ شوند.

وقتی کل رفتارهای کودک بر اساس نیاز ها و کارکرد نهاد باشد، ارتباطات او دچار مشکل می شود.زیرا شناخت اجتماعی ، قضاوتها و سازگاریهای او فقط بر اساس خواستها و ترجیحات نهاد بوده و دیگران در سازگاریهای اونقشی ندارند.( این نوع رفتار را کودکانه یا childish می گویند. ) در این حالت فرد از اجتماع طرد می شود و احتمالا یک فرضیه شناختی مانند ، "من خوب نیستم" در ذهنش ایجاد می شود. این فرضیه شناختی فرد را به افسردگی سوق می دهد. در این شرایط فرد ترجیح می دهد در خانه بماند و با دیگرانی که او را بچه نمی داند کمتر ارتباط برقرار نماید.

در فرآیند رشد طبیعی ، وقتی کودک در مقابل ممانعتهای اجتماعی قرار بگیرد، بخشی از نهاد به "خود" یا Ego تغییر می کند.خود قدرت انطباق با واقعیتها را دارد.

از سوی دیگر امر و نهی ها ، تعاریف و ممانعتها در کودک درونی شده و "فراخود" یا Superego را شکل می دهد. در این مرحله است که وجدان (یا فراخود) از نوع فرزندپروری خاص والدین ایجاد می شود و تا آخر عمر فرد همراه او باقی می ماند.

از سوی دیگر" خود " برقرار کننده تعادل بین آنچه جامعه از فرد می خواهد (فراخود) و آنچه فرد می خواهد ( نهاد) است. ایجاد این تعادل امکان سازگاری فرد با زندگی اجتماعی را ایجاد می کند. اگر فرد از "خود" سالمی برخوردار باشد، سازگاری او با متغیر های متفاوت محیطی سالم خواهد بود. در شناسایی آتی میزان رشد "خود" در فرد می توان از میزان هوش ،قدرت یادگیری،حافظه و ادراک از محیط او نام برد. با توجه به این مساله خانواده هایی که توجه کافی را به فرزند خود ندارند در شرایط لازم "خود" در کودک شکل نگرفته است و به طبع آن کودک امکان سازگاری مقتضی آتی با شرایط مختلف اجتماعی را نخواهد داشت. هر عامل دیگری هم که جسمی یا محیطی باشد و به یادگیری کودک لطمه وارد نماید از شکل گیری "خود" کارآمد جلوگیری کرده است.

سرآغاز تمام یادگیری های کودک خانواده، خانه و پدر و مادر هستند. نوع ارتباط موجود در خانه مهمترین عاملیست که باعث شکل گیری نوع ارتباطات و سازگاریهای فرد خواهد شد.

مادر در شکل گیری شخصیت نقش بسیار مهمی دارد. تحقیقات نشان می دهند وجود مادر و ارتباط او با کودک باعث شکل گیری بسیاری از یادگیری های اجتماعی می شود. لمس شدن ، در آغوش کشیده شدن و حتی حضور فیزیکی یک مادر به عنوان یک تصویر ثابتِ امن و حمایتگر به رشد سالم کودک کمک می نماید. امنیت حاصل از وجود مادر جلوی بسیاری از آسیبهای رشدی دو سال اول زندگی فرد را می گیرد. قاعدتا کیفیت این رابطه، مانند میزان توجه ، حوصله و صبر و نیز خلق مادر( یا ابتلا به افسردگی،وسواس، اضطراب و عقب ماندگی ذهنی) در نوع شکل گیری روابط آتی کودک تاثیر گذار است. در این رابطه هر کسی به جز مادر که با کودک در ارتباط است باید برای تعیین نوع ارتباط خود تابع نوع رابطه مادر باشد. محرومیتهای عاطفی بسیار بیش از محرومیتهای تغذیه ای بر رشد شناختی تاثیر می گذارد. فردی که از رابطه امن لازم برخوردار نباشد در ایجاد و حفظ روابط و نیز حفظ سلامت روان خود نا توان است.

اولین ارتباط بچه قاعدتا با مادر است و مادر عاطفه نا مشروط دارد. با این نوع عاطفه دریافتی از مادر کودک با نهادی بسیار قوی بار می آید. محدودیتهای مناسب و متناسب بارشد کودک در رشد "خود" در کودک نقش دارد. پدر معمولا با اعمال قوانین و محدودیتها به اجتماعی شدن کودک کمک می کند تا عملکرد متناسب با خواست اجتماع داشته باشد. کمک به درک قاعده ها و امر ونهی ها که در رشد شناخت و انطباق با جامعه کمک میکند بیشتر بر عهده پدر است. در سیستم خانواده کلاسیک، پدر باید قوی و مسئول باشد و راه حل مشکلات زندگی را ایجاد نماید . مرد ضعیف که نقش ایجاد قوانین و اجرای آن را نتواند بر عهده گیرد ، "خود" را در فرزندان ایجاد نخواهد کرد.

در خانواده یکی از سرپرستان باید نقش عاطفی را بر عهده گیرد و دیگری قوانین و راهکارها را ارائه دهد.در صورتیکه هر کدام از والدین در ایفای نقش خود توانمندی لازم را نداشته باشند ، باید آنها را در بر عهده گرفتن آن نقش توانمند ساخت. از سوی دیگر با ارزیابی شخصیت و نوع روابط والدین می توان در این نقشها تغیری نیز ایجاد کرد. بعلاوه در مواردی که احتمال ایفای نقش توسط یکی از والدین به هر دلیل وجود نداشته باشد، والد دیگر می تواند هر دو نقش را ایفا نماید.

سبک های فرزند پروری

شکل گرفتن رفتارهای کودکان به شیوه تعامل والدین با آن ها بستگی دارد. با وجودی که هر پدر و مادری در آرزوی فراهم ساختن بهترین امکانات در خانه است، امّا ممکن است به شیوه صحیحی آن ها را در اختیار فرزندانشان قرار ندهند. کودکان نیز از نظر نیاز ها و ویژگیها با هم متفاوتند. برای هر کودک با توجه به ویژگیهای منحصر به فرد او باید اصول رفتاری متفاتی را در به کار گرفت.. سبک های متفاوتی برای فرزندپروری وجود دارد. سبک های فرزندپروری را می توان بر حسب دو عامل محبت و کنترل پدر و مادر، به چهار دسته تقسیم کرد.

۱)( نوع A )کنترل زیاد، محبت کم

برخی از والدین عقیده دارند که سخت گیری نسبت به فرزندان، بهترین شیوه تربیتی و ضامن موفقیت آن ها در آینده است. این عمل والدین در تعارض با تمایل طبیعی کودک به آزادی و استقلال و کسب تجربه از این آزادی است.

سخت گیری بیش از حد، امکان انتخاب آزاد را در کودک از بین می برد و این ایده غلط را در او به وجود می آورد که آزاد و مستقل بودن، نامطلوب است. در دنیای پر رقابت امروز، کودک باید دارای اعتماد به نفس باشد تا بتواند با انتخابهای صحیح خود زندگی و آینده اش را شکل دهد. کودکانی که در کودکی محبت کافی و شرایط انتخاب آزاد را تجربه نکرده اند امکان مقابله با شرایط زندگی امروز و توانیی برخورد با مشکلات را بسیار کمتر کسب می کنند.

در شرایطی که پدر و مادر تنها سخت گیری و کنترل (و نه عشق و محبت) را به کار گیرند، فرزندان شخصیت فردی خود را از دست می دهند و در تصمیم گیری های مناسب در زندگیشان ناکام می مانند، زیرا همیشه این پدر و مادر بوده اند که تصمیمات لازم را برای آن ها گرفته اند.

روان شناسان به این پدیده، فرزندپروری قدرت طلبانه می گویند. کودکانی که دارای والدین قدرت طلب باشند، استقلال لازم را به دست نمی آورند و در شرایطی که نیازمند تصمیم گیری باشند، دچار اضطراب می گردند. آن ها تمایل پیدا می کنند که در تمام فعالیت ها نقش دوم را بازی کنند. این کودکان در بزرگسالی نمی توانند مسئولیتی را بر عهده بگیرند. همیشه این احتمال وجود دارد که آن ها در کلیه زمینه ها احساس زیردستی نسبت به دیگران داشته باشند. در واقع، این کودکان هرگز نخواهند توانست به اهداف مورد نظر خود در زندگی دست یابند.

۲)( نوع B )کنترل کم، محبت زیاد

این نوع دیگری از فرزندپروری است که در آن، والدین عشق و محبت بیش از اندازه، بدون اعمال کنترل های لازم را ابراز می دارند. این گونه پدر و مادرها، تحت تأثیر این سوء برداشت که "روان شناسان با تنبیه مخالفند"، از به کار بردن هر نوع محدودیت و قانونی برای کودک اجتناب می کنند.

در واقع والدین باید برای شکل دادن به رفتار کودک قوانین واضح و مشخصی را تعیین و حتی در صورت امکان این قوانین را با کودک در میان بگذارند. این قوانین می تواند شامل تمام مواردی که بعدا احتمال دارد والدین رفتاری را نا مناسب تلقی نمایند، باشد. بعلاوه باید توجه شود که روانشناسان تنبیهی را مناسب تلقی نمی کنند که والدین به دلیل خشم خود اِعمال می نمایند. قاعدتا باید والدین بتوانند از اینکه در موردی خاص خشمگین شده اند آگاه شوند و خشم خود را نیز کنترل نمایند، پس از کنترل خشم لازم است رفتار کودک مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد و در صورتی که نیازمند اصلاح باشد، از شیوه های اصولی شکل دادن به رفتار شامل تقویت منفی و مثبت، تشویق و تنبیه در مورد آنها استفاده شود. شایان ذکر است تنبیه به معنی "ایجاد آگاهی" است و به اعمالی اطلاق می شود که باعث خاموشی رفتاری در کودکان شود، به هیچ وجه شامل کتک زدن کودکان نمی باشد.

در شرایط نوع B رفتار والدین، کودک احتمالاً لوس بار می آید و در آینده الگوهای رفتاری ضداجتماعی و مجرمانه را از خود نشان خواهد داد.

۳) (نوعC)کنترل کم، محبت کم

تماس بدنی بین مادر و کودک، مطمئناً نخستین شاخص عشق و محبت نزد فرزند است. همانطور که در بالا اشاره شد کودک برای رشد کامل و شکل دادن به شخصیت خود به محبت نیاز دارد. از سوی دیگر منطق و اقتدار حاکم بر فضای خانواده نیز به اجتماع پذیر شدن مودک کمک می کند.

همچنان که کودک بزرگ تر می شود، کلمات اطمینان بخش مادر، جای آغوش او را می گیرد. نیازی به ذکر این نکته نیست که بیان عشق و محبت، ضرورت قطعی برای رشد سالم فرزند دارد و در غیاب آن، شخصیت کودک دچار اختلال خواهد شد. کودکانی که دچار فقر و محرومیت هیجانی و عاطفی باشند نمی توانند در شناخت وبیان احساسات خود توانمند باشند ونیز نمی توانند در آینده روابط عاطفی برقرار نمایند. بنابراین، لازم است کودکان در خانواده گرمی عاطفی لازم را احساس نمایند. کنترل والدین، راهنمایی لازم برای شکل دادن به این احساسات و هیجانات است. پرورش فرزندان بدون اعمال کنترل وابراز محبت، مطلوب نیست. به این دلیل است که روان شناسان این نوع فرزندپروری را "غافل و بی مبالات" می نامند.

۴)( نوعD)کنترل زیاد، محبت زیاد

از آنچه تا کنون گفته شد کاملاً روشن است که بهترین شیوه فرزندپروری آن است که همراه با کنترل مناسب و محبت کافی باشد.

این والدین کودک را به خاطر رفتارهای پسندیده اش تشویق و به خاطر اعمال ناپسندش تنبیه می کنند. این والدین رفتار سازگار، همخوانی و با ثباتی در ارتباط با فرزندانشان دارند. آن ها فرزندشان را تنبیه و تشویق بی دلیل نمی نمایند و به علاوه همواره این رفتار کودک است که تقبیح می شود نه خود کودک. کودکان نیز همانند همه ما، رفتارهای سازگار را بسیار آسان تر از رفتارهای نامتعادل درک می کنند.

مهم ترین نکته در اینجا این است که هنگامی که کودک برای رفتارش تنبیه شد درک می کند که پدر و مادرش هنوز به او به عنوان یک فرد عشق می ورزند. نقطه مقابل این، هنگامی است که والدین به طور کلی فرزند را طرد کنند. هنگامی که فرزند حس کند که والدین او را به طور کامل از خود رانده اند، احساس تنهایی و درماندگی خواهد کرد. این امر می تواند باعث کاهش اعتماد به نفس کودک گردد و به افسردگی، پرخاشگری کودکی و در موارد خیلی حاد به آسیب رساندن به خود و یا حتی خود کشی بکشاند. روان شناسان، فرزندپروری نوع D را "مقتدرانه "می نامند.

طلاق والدین

در تحلیل ارتباط همسران طلاق را آشتی مجدد افرادی که قبلا همسر یکدیگر بوده اند می دانند. لیکن طلاق یا جدایی والدین یکی از مسائلیست که معمولا سازگاری با آن برای کودکان بسیار دشوار است.از دیدگاه نظری برای رشد کامل و جامعه پذیری سالم کودکان، لازم است که کودک خود را برای جدایی والدین مقصر نداند. در عین حال نباید والدی که تقاضای جدایی یا طلاق داشته نیز در نزد کودک محکوم شود. لازم است کودک از دلایل منطقی جدایی و عدم امکان باقی ماندن والدین با هم ، آگاه شود تا خشم و تعارض روبرویی با طلاق زودتر قابلیت برطرف شدن پیدا نمایند. در حقیقت طلاق جدایی والدین از یکدیگر است نه جدایی والدین از کودک و والدین از نقشهای والدی خود به هیچ وجه نباید بکاهند. در عین حال والدین باید سعی نمایند که دیگری را نزد کودک مقصر جلوه ندهند و به خود کودک فرصت شناخت و تجربه رابطه با والد دیگر را بدهند. والدین در نقشهای والدی، یعنی در تصمیم گیری برای مسائل مهم زندگی کودک باید سعی کنند با یکدیگر همراه باشند. پدر و مادر طلاق گرفته برای رشد با ثبات کودک باید در مسائل مختلف مربوط به کودک با هم هماهنگ شوند و احترام و شاءن والد دیگر را در نزد کودک از بین نبرند. در این شرایط نیز در صورت امکان مادر می تواند از نقش پدر به عنوان اهرم قدرت کنترل فرزند استفاده کند تا الگوی رابطه بهینه والد و فرزندی حفظ شود.

فوت یکی از والدین

در شرایطی که یکی از والدین فوت نماید وضعیت با طلاق متاوت است. همانطور که ذکر شد در طلاق معمولا خشم خود را معطوف به والدی می نماید که طلاق را تقاضا نموده است، لیکن در فوت یکی از والدین خشم کودک به تقدیر یا خدا معطوف می شود مخصوصا در مواردی که اطرافیان به کودک بگویند که والد او نزد خدا رفته است. یکی از اختلالاتی که گاهی با فوت یکی از والدین ایجاد می شود وابستگی پاتولوژیک کودک به والد باقیمانده است. در این موارد کودک برای تجربه نکردن دوباره فقدان اغلب دچار اضطراب جدایی یا دلبستگی نا ایمن می شود که معمولا با اختلالات در خواب ، کنترل ادرار یا سایر نمودهای اضطراب در کودکان بروز می نماید. طی کردن مراحل کامل سوگ، یعنی پذیرش از دست دادن عزیز، داشتن فرصت برای ابراز اندوه و غم از دست دادن ، شرکت در مراسم عزاداری و نیز برخورداری از همراهی اقوام و دوستان می تواند در بروز اختلالات تاخیری سوگ کمک کننده باشد. در صورت عدم طی کردن مراحل کامل سوگ یکی از اختلالات ممکن است این باشد که کودک دچار توهم شنیدن صدای والد فوت شده یا دیدن او گردد.در صورتیکه مرگ والد به دلیلی یک راز قلمداد شود و کودک امکان نداشته باشد آن را برای دیگران به راحتی بیان نماید ایجاد اختلالات سوگ پیچیده محتمل تر است. موارد مرگ والد با بیماری هایی که در اجتماع مورد انکار هستند، کمک به کودک در بیان احساس خود و از بین بردن دید منفی نسبت به بیماری فرد فوت شده ، و امکان ابراز احساسات منفی در مورد این مساله و نیز طی زمان طبیعی سوگ ، می تواند در حل شدن طبیعی سوگ کمک کننده باشد. راهکارهای درمانی اختلالات سوگ شامل موارد زیر می باشد:

ـ بازی درمانی

ـ سَمبل سازی

ـ استفاده از قصه

ـ استفاده از رویا

ـ درمان با نقاشی

ـ استفاده از جعبه راز یا ناگفته ها

ـ خیرات برای فرد فوت شده ( کودک در این فرآیند کمک کند.)

ـ رفتن به مزار فرد فوت شده و ایجاد فرصت برای ابراز احساسات

در مورد خانواده های تک والد خطر اساسی در این است که کودک جایگزین والد فوت شده شود و مجبور به ایفای نقش او یا در نظر گرفتن ملاحظات خاص در خانه گردد. نمود آن مواردیست که به کودک گفته شود که او "مرد یا زن خانه" است. در این موارد علاوه بر فشار نبودِ والد، کودک از امکان تجربه دوران کودکی نیز باز می ماند.

یکی از مشکلاتی که با مرگ یکی از والدین ایجاد می شود قطع ارتباط با اقوام والد فوت شده است. در این صورت کودک نه تنها والد خود را از دست داده است بلکه مجموعه ای از ارتباطات اجتماعی او نیز قطع می شود و امکان برخورداری از حمایت این افراد را نیز از دست می دهد.

کودکانی که والد خود را بر اثر بیماری از دست می دهند گاهی دچار علائمی از خود بیمار انگاری شده یا دائما به دنبال علائم بیماری در سایر اطرافیان است.

ندا یارائی

کارشناس ارشد مشاوره

۱ـ گینت،جیمز، رابطه والد و کودک

۲ـ عزیزی، محسن، سایت ندای مشاور

۳ـ سادات،محمد علی،رفتار والدین با فرزندان،۱۳۷۶،انتشارات اولیا و مربیان جمهوری اسلامی ایران،

۴ـ سادات غنی آبادی،خدیجه، شیوه های فرزندپروری،۱۳۷۷،مجله پیوند،شماره۲۳۳

۵ـ پیکهارت،کارل، کلیدهای تربیت فرزند در خانواده های تک سرپرست ،۱۳۷۹،رئیسی طوسی،سارا