Locked دریافت Toolbar آفتاب
مقالات اجتماعی ارتباطات اجتماعی خیلی تنهام!
۱۰ آبان ۱۳۸۸
  ◊   دفعات نمایش : ۱۰۰۱        Sunday, Nov 1, 2009
خیلی تنهام!
«دوستی دختر و پسر به زیان هردوی آنهاست، هم از لحاظ شرع حرام است و هم از نظر اجتماعی مشکلاتی را به دنبال دارد.
خیلی تنهام!

«دوستی دختر و پسر به زیان هردوی آنهاست، هم از لحاظ شرع حرام است و هم از نظر اجتماعی مشکلاتی را به دنبال دارد. در این دوستی ها، دروغ جای حقیقت را می گیرد. اگر این دوستی ها به ازدواج منجر گردد، بعد از مدتی بی اعتمادی جای اعتماد و بی میلی جای عشق آتشین را در زندگی پر می کند. علاوه بر این، اغلب این دوستی ها به اغفال دختران و دیگر فجایع اجتماعی کشیده می شود».

کارشناس برنامه تلویزیونی همین طور از علل و عوامل مضر این نوع دوستی ها می گفت. اون حرف می زد و من با خود می گفتم، من که مثل دخترای دیگه نیستم که با یک سلام و دوستت دارم، خام یه پسر بشم، تازه همه آدما مثل هم نیستند؛ شاید یکی پیدا بشه که یه دوست واقعی و صادق باشه ... از این موضوع چند شب گذشت؛ تا این که یه شب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب، تو حال و هوای خوندن رمان ترسناکی بودم که گوشی ام زنگ خورد؛ شماره جدیدی بود؛ الو، الو، الو ... کسی جواب نمی داد و من قطع کردم، ۵ دقیقه بعد دوباره گوشی ام صداش بلند شد. تصمیم گرفتم این بار حرفی نزنم؛ گوشی رو برداشتم؛

«الو، الو سلام خانم! ببخشید می دونم از دستم عصبانی هستی؛ ولی من، جرات نمی کردم حرفی بزنم. آخه شما اولین تجربه من هستید؛ منظورم اینه که تا حالا با هیچ دختری حرف نزدم و برای همین، نمی دونستم چی باید بگم. می خوام با شما دوست بشم؛ اجازه می دید ...».

دست پاچه شده بودم؛ فقط با لکنت زبون گفتم: علاقه ای به این نوع دوستی ها ندارم و گوشی رو بستم، چند بار زنگ زد و وقتی دید جواب نمی دم، پیام داد؛ «خواهش می کنم اجازه بده حرفامو بزنم؛ اگه از من خوشت نیومد، قطع کن».

وسوسه شدم بدونم چی می خواد بگه؛ چند دقیقه بعد، دوباره زنگ زد و کمی ملایم تر از قبل گفتم: چی می خوای بگی؟

مؤدبانه گفت: «خانم! می دونم مزاحمت هستم؛ ولی من به دوستی با شما نیاز دارم؛ خیلی تنهام؛ خیلی، صدات به من آرامش می ده. خواهش می کنم با من دوست شو! قول می دهم دوست خوبی باشم ...».

با غرور بهش گفتم: «راجع به حرفاتون فکر می کنم». اینو گفتم و گوشی رو بستم. دست و پاهام می لرزید. حرفاش بدجوری توی دلمو خالی کرده بود. «خدایا! چکار کنم؛ باهاش حرف بزنم یا نه»؟ دوست داشتم این موضوع رو به یکی بگم با مامان یا بابا؛ ولی اگه بهشون بگم، نه فقط اجازه نمی دن، بلکه گوشی رو هم ازم می گیرن تا صبح فکر کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که یه مدت فقط تلفنی باهاش دوست بشم. این طوری منم از تنهایی در می اومدم؛ چون اکثر روز تنها بودم؛ آخه مامان و بابا صبح تا شب سرکار بودن و وقتی هم که برمی گشتن، دیگه حوصله شنیدن حرفای منو نداشتن. کار خلاف شرعی هم نمی کردم؛ چون فقط تلفنی با هم درد و دل می کردیم؛ فقط همین ... .

روز بعد یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به گوشی و لحظه شماری می کردم که زنگ بزنه؛ اما نه آن روز و نه روزهای بعد، خبری ازش نشد. مرتب به خودم می گفتم: «زنگ نزنه، مهم نیست؛ من که به دوستی با اون، نیازی ندارم»؛ ولی حقیقتش نمی تونستم به خودم دروغ بگم؛ چون دوست داشتم یه مدت باهاش گپ بزنم. سرانجام بعد از یک هفته تماس گرفت. صدای تپش قلبمو می شنیدم. این قدر این دست و اون دست کردم تا قطع کرد.

غرورم اجازه نمی داد خودم زنگ بزنم و منتظر شدم تا دوباره زنگ زد؛ خودم را جمع و جور کردم و گوشی را برداشتم و این بار خیلی زود سلام کردم. اونم سلام کرد و از این که چند روزی نتونسته بود زنگ بزنه، عذرخواهی کرد. خواستم دلیلش رو بپرسم که خودش شروع به حرف زدن کرد؛ «حقیقتش تنها کسی رو که داشتم، از دست دادم؛ عموم، عموم تنها کسی بود که داشتم؛ پیر بود؛ ولی تنها دل خوشی ام بود و حالا من موندم و یه دنیا تنهایی ... .

حرفش رو عوض کرد و گفت: تا حالا با کسی این قدر گرم نگرفته بودم؛ مثل این که سالهاست می شناسمت. ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم؛ «سام هستم؛ سام نیک اندیش، ۲۴ سالمه، اهل کرمانم؛ ولی تهران زندگی می کنم. خوب شما خودتو معرفی نمی کنی؟ تصمیم گرفتم اسم واقعی مو نگم؛ به دنبال یه اسم خوب می گشتم که دوباره پرسید: نمی خوای اسمتو به من بگی؟ مِن و مِن کردم و گفتم: سحر؛ سحر مرادی. منم تهران زندگی می کنم.

گفت: «امیدوارم سحر شب های تاریکم باشی؛ خیلی بهت نیاز دارم. خواهش می کنم پیشنهادمو رد نکن. قول می دم دوست خوبی برات باشم؛ قول می دهم». پیشنهادش رو با این شرط که دوستی مون فقط تلفنی باشه، قبول کردم.

یه ماه گذشت. تمام زندگی ام شده بود فکر کردن و حرف زدن با کسی که تا حالا ندیده بودمش. رفتارم خیلی عوض شده بود؛ نه توی کلاس حواسم به درس بود و نه توی خونه؛ حتی بابا و مامان که فقط شب ها منو می دیدن، هم متوجه تغییر رفتارم شده بودن.

یه بار سام پیشنهاد داد با هم چت کنیم. این طوری می تونستیم قیافه همدیگر رو ببینیم. خیلی دوست داشتم ببینم سام چه شکلیه! برای همین فوری قبول کردم. ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که با هم ارتباط برقرار کردیم. پسری رو که می دیدم، واقعاً چهره جذاب و آرومی داشت؛ گرم صحبت بود که بابا بدون این که در بزنه، وارد اتاقم شد. «بابا ریحانه! ساعت ۱ نصف شبه؛ فردا صبح خوابت می بره؛ مگه مدرسه نداری»؟

دست پاچه شدم و گفتم: ببخشید بابا! فاطمه، دوستم، چند تا سؤال داشت؛ الان می رم می خوابم.

بابا که به صداقتم شک نداشت، بدون این که سؤال دیگه ای بپرسه، اتاق رو ترک کرد.

اون شب گذشت؛ ولی احساس گناه، یه لحظه آرومم نمی گذاشت. من به پدرم که بهم همیشه اعتماد داشت، دروغ گفتم. «خدایا منو ببخش. می دونی اگه حقیقت رو می گفتم چی می شد! بابا آدمی نبود که با این مسائل به راحتی کنار بیاد».

خلاصه یه جوری خودمو راضی کردم که کارم اشتباه نبود و نیتم تنها کمک کردن به سام بود.

بعد هم پیام دادم که از این به بعد، هر دو روز یک بار با هم حرف می زنیم. این طوری وجدانم رو آروم کردم. دو روز بعد، سام پیام داد: «می خوام ببینمت؛ می خوام حضوری مطلبی رو بهت بگم».

برای اولین بار خودم بهش زنگ زدنم؛ قرارمون این بود که فقط تلفنی ... .

سام حرفم رو قطع کرد و گفت: باهام ازدواج می کنی؟ باور کن بدون تو نمی تونم زندگی کنم؛ خواهش می کنم! بدون هیچ حرفی، قطع کردم. دل شوره داشتم؛ از یه طرف شیفته سام بودم و از یه طرف تازه ۱۷ سالگی رو رد کرده بودم و هنوز فکر ازدواج هم برام زود بود. نمی دونستم چکار کنم و با کی حرف بزنم.

توی مدرسمون مشاوری داشتیم که بچه ها خیلی ازش تعریف می کردن. تصمیم گرفتم با مشاور، درباره این موضوع حرف بزنم. وقتی قضیه رو برای مشاور تعریف کردم، او شروع کرد به زدن حرفایی که به نظرم بیشتر شبیه داستان بود؛ تا مشاوره. صحبتاش برام جالب نبود؛ شاید به این علت که چیزی را که دوست داشتم، نمی گفت. آره، من فقط دوست داشتم بگه «با سام ازدواج کن؛ او پسر خوبیه»؛ ولی برعکس انتظارم، مشاور از فریب کاری این جور دوستی ها می گفت و از بلاهایی که به سر دخترای هم سن و سالم افتاده. تشکر کردم و از اتاق بیرون اومدم.

همش به خودم می گفتم: «نه، سام با بقیه فرق می کنه. اون خیلی صادق و بی ریاست. باور نمی کنم یه روزی به من خیانت کنه». شب تا صبح تمام یک ماه گذشته رو مرور کردم. واقعاً نمی تونستم سام رو فراموش کنم، از همه حرفاش عشق می بارید. من با اون، خوشبخت ترین دختر روی زمین می شدم.

تصمیمم رو گرفتم؛ حتی اگر پدر و مادرمم مخالفت کنن، محاله نظرم عوض بشه. من با او ازدواج می کنم. گوشی رو برداشتم و یه پیام فرستادم: «باشه، باهات ازدواج می کنم».

انتظار داشتم همون موقع زنگ بزنه و از شادی فریاد بزنه؛ ولی چند روز حتی یه پیام هم نداد. سرانجام صبرم تموم شد و تصمیم گرفتم خودم زنگ بزنم. باید تکلیفم روشن می شد؛ شمارشو گرفتم؛ «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد». یه ماه گذشت؛ یه ماهی که شب و روزش فقط کارم شده بود گریه و انتظار ... انتظاری که تمومی نداشت. روز جمعه بود؛ همین طور که تو فکر بودم، مامان در زد و وارد اتاقم شد و بدون این که به رنگ و روی زردم توجه کنه، شروع به مرتب کردن اتاق کرد و بعد هم شیشه پاک کن و یه روزنامه جلوم گذاشت و گفت: مادرجون! خسته شدم؛ شیشه ها رو خودت پاک کن.

برای این که متوجه حال و روزم نشه، یه تیکه از روزنامه رو پاره کردم و شروع به پاک کردن شیشه ها کردم و همین طور که به سام فکر می کردم، یه عکس تو روزنامه، نظرمو جلب کرد

«قیافش چقدر آشناست! خدایا! این آدمو کجا دیدم؛ کجا؟ وای، خودشه، سام. این پسر چقدر معروفه که عکسشو تو روزنامه زدن».

چروکیدگی روزنامه رو صاف کردم؛ «بهرام صادقی، متهم به ۲ فقره قتل». دستام می لرزید؛ سام، بهرام، قتل، «خدایا! چی دارم می خونم»؛ «متهم به اغفال و ربودن دختران، پس از آزار و اذیت، اقدام به سوزاندن آنها می کرد. به گفته پزشکی قانونی، این فرد دارای نوعی جنون...».

زهرا مقدس زاده
پرسمان ( www.porseman.net )
دوستی
دریافت مقاله ثبت مقاله آفتاب من چاپ بازگشت
شجاعتِ بودن
مروری بر وابستگی ناسالم در روابط بین فردی
۳۱ شهریور ۱۳۸۸
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
ریشه‌های ناسزاگویی
۲۸ شهریور ۱۳۸۸
با من حرف بزن
در مقاله حاضر به انواع مختلفی از تحلیل‌ها، دامنه ای از تحلیل متن، تحلیل نگرشها و طرز برداشت از گفتمان پرداخته شده و به سمت راه‌هایی هدایت می شویم که در آنها پیام‌ها منتقل می شوند و معنی در بافت ساخته می شود و درمی یابیم که متن اجتماعی سریعاً به طور اجتناب‌ناپذیری …
۲۳ شهریور ۱۳۸۸
صله رحم، حفظ روابط خویشاوندی و بهداشت روان
احساس امنیت،ارزش وحمایت اجتماعی
۲۰ خرداد ۱۳۸۸
زندگی برای اخلاق یا اخلاق ... ؟
ابتدا قبل از وارد شدن به مبحث فرارو لازم است تعاریفی را از دو مقوله ی زندگی و اخلاق بیان داریم . چه این که در جهت روشن تر کردن موضوع و ترقی و تبیین افکار خوانندگان استعانتی مدنظر و محل است .
۳ خرداد ۱۳۸۸
تیغ جراحان بر چشمان زن قربانی اسیدپاشی نشست
تیغ جراحان بر چشمان زن قربانی اسیدپاشی نشست
خداحافظی کودک و پوشک
خداحافظی کودک و پوشک
واکنش وزیر خارجه آلمان به مذاکرات ایران و ۱+۵ در بغداد
واکنش وزیر خارجه آلمان به مذاکرات ایران و ۱+۵ در بغداد
دستگیری متهمان به قتل پسر جوان در کمتر ۲۳ ساعت
دستگیری متهمان به قتل پسر جوان در کمتر ۲۳ ساعت
دستهای پنهانی که از شیر وایتکس می‌گیرند
دستهای پنهانی که از شیر وایتکس می‌گیرند
عاشق خودتان باشید
عاشق خودتان باشید
دوست دارم در تراکتور بمانم اما می‌گویند ما پول نداریم
دوست دارم در تراکتور بمانم اما می‌گویند ما پول نداریم
دستگیری سرتیپ قلابی كه كارت‌های پایان خدمت صادر می‌كرد
دستگیری سرتیپ قلابی كه كارت‌های پایان خدمت صادر می‌كرد
دزدان دریایی در حمله به دو نفتكش ایرانی ناكام ماندند
دزدان دریایی در حمله به دو نفتكش ایرانی ناكام ماندند
افراد شاد، موفق‌ترین‌ها در محیط کار
افراد شاد، موفق‌ترین‌ها در محیط کار
 وبلاگ آفتاب 
معرفی آرشیو موسیقی
شجریان، محمد رضا
 آلبوم گل‌های تازه ۱۰۴
◊  به توانائی خود ایمان داشتن نیمی از کامیابی است. روسو  ◊