تمامی نظام های آموزشی، از تصور ما نسبت به آینده مایه می گیرند؛ از این رو اگر تصور ما از آینده یك جامعه، با واقعیت موجود آن منطبق نباشد، نظام آموزشی آن جامعه، راه خیانت به جوانانش را در پیش گرفته است.

افراد یك قبیله سرخپوست را در نظر بگیرید كه قرن ها بر روی رودخانه ای مشغول كرجی راندن بوده اند. در خلال این مدت، اقتصاد و فرهنگ قبیله، به ماهیگیری و محصولاتی كه با آب همین رودخانه شكل گرفته و همچنین كرجی و ابزار مربوط به آن وابسته شده است. از آنجایی كه روند رشد تحولات تكنولوژیك در چنین جامعه ای بسیار كند است، جنگ یا شیوع بیماری و دیگر بلایای طبیعی، ضرباهنگ زندگی افراد قبیله را چندان مختل نمی كند. از این رو، برای یك قبیله، داشتن تصوری معقول از آینده خویش كار چندان مشكلی نیست، زیرا تفاوت فاحشی بین امروز و فردا دیده نمی شود و دقیقا براساس همین تصور است كه نوع آموزش و پرورش تعیین می شود. تا آنجایی كه من اطلاع دارم، با اینكه قبیله ها مدرسه ای ندارند، اما از برنامه ای آموزشی برخوردارند كه شامل مجموعه ای از مهارت ها، آداب و رسوم و مناسك مذهبی می شود. به عنوان مثال، پسران می آموزند كه چگونه مانند پدرانشان، پوست درخت را تراشیده و در تنه آن حفره ایجاد كنند. در چنین سیستمی، تكلیف معلم معلوم است. كار معلم تنها حفظ و انتقال دانشی است كه از گذشتگان به ارث رسیده و به كار آیندگان می آید.

حال در نظر بگیرید كه ۵۰۰ مایل آن طرف تر، كسانی در حال ساختن سد بزرگی بر روی رودخانه باشند كه می تواند آب رودخانه را خشك كند و افراد قبیله بی خبر از همه چیز، همان شیوه های سنتی معمول را دنبال كنند. در چنین شرایطی چه اتفاقی برای افراد قبیله رخ خواهد داد؟

طبیعی است كه به ناگهان تصور افراد قبیله از آینده، یعنی مجموعه تصوراتی كه افراد قبیله، رفتارشان را بر مبنای آنها تنظیم كرده اند، به هم می ریزد زیرا دیگر، فردا تكرار امروز نیست. سرمایه گذاری قبیله در تربیت فرزندان و آماده كردن آنان برای زندگی در فرهنگی مبتنی بر رودخانه نیز كاری عبث و تراژیك است زیرا تصور اشتباه از آینده، برنامه های آموزشی را به امری موهوم و بی ربط تبدیل می كند.

ما در حال حاضر در چنین وضعیتی قرار داریم، با این تفاوت كه ما امروز با دست خودمان در حال ساختن سدی هستیم كه در آینده، مابین ما و فرهنگمان خواهد ایستاد. تاكنون هیچ فرهنگی این چنین با تحولات سریع تكنولوژیكی، اجتماعی، اطلاعات و وزارت مواجه نشده و این در حالی است كه دم به دم بر سرعت تحولات نیز افزوده می شود و ما، شاهد آنیم كه در جوامع مجهز به تكنولوژی پیشرفته، ساختارهای كهنه صنعتی فاقد كارایی لازم اند و نمی توانند بار تحولات جاری را بر دوش بكشند.

هنوز اكثر رهبران سیاسی ما به اسطوره حیات ابدی جامعه صنعتی ایمان دارند و درست شبیه ریش سفیدان قبیله كه زندگی در حاشیه رودخانه را ابدی می دانستند، تصور می كنند كه وجوه اصلی سیستم اجتماعی كنونی، بدون هیچ كم و كاستی در آینده نیز به حیات خود ادامه می دهد و بیش تر متخصصان تعلیم و تربیت نیز –حتی آنانی كه خود را منشاء تحول قلمداد می كنند بی هیچ تردید اسطوره مورد نظر را باور كرده اند.

آنها قادر به درك این مساله نیستند كه افزایش سرعت تحولات در تكنولوژی، ساختار خانواده، ازدواج و طلاق، میزان جابه جایی، تقسیم كار، شهرنشینی، مناقشات قومی، درگیری شبه فرهنگ ها و روابط بین الملل، سرنوشت فردا را متفاوت از امروز رقم خواهد زد. از این رو، هیچ كوششی برای فهم تمدن فرا صنعتی و انتقال این شناخت به دانش آموزان به عمل نمی آورند. در نتیجه، بیش تر مدارس، كالج ها و دانشگاه ها مبنای آموزش خود را بر این اصل گذارده اند كه دنیای فردا چندان برای ما ناآشنا نخواهد بود و حداكثر رونوشتی بزرگ تر از حال است و دیگر هیچ. اما من معتقدم كه این نظر، فریبی بیش نیست و هیچ موسسه آموزشی تا وقتی كه تمامی اعضایش، از هیات مدیره و كارمندان باسابقه گرفته تا تازه واردها (البته به غیر از دانش آموزان)، تصور خویش از آینده را مورد تجزیه و تحلیل انتقادی قرار ندهد، نمی تواند اهداف ملموسی را پیش رو داشته و یا كار قابل توجهی انجام دهد زیرا برخورد انتقادی با تصورات ما از آینده، به یك دیدگاه مورد توافق جمعی می انجامد كه در تصمیم گیری های آن موسسه، نقش مهمی ایفا خواهد كرد.

در جوامع بدوی، در ذهن پدری كه به پسرش می آموزد چگونه از تنه درخت كرجی بسازد، تصوری از زندگی آینده پسرش نقش بسته است و از آنجایی كه گمان دارد فردا رونوشت امروز و امروز رونوشت دیروز است، تصورش از آینده به اندازه تصور او از حال، غنی، دقیق، جامع و بسامان است، چراكه در حقیقت، دید او از آینده و حال یكی است. اما وقتی تغییرات به وقوع می پیوندد، این تصور نه تنهامنسوخ جلوه می كند، بلكه به دلیل اینكه امكان هرگونه تحول بنیادی را منتفی می داند، منجر به عدم سازگاری نیز می شود.

درست مانند اجدادمان، متخصصان آموزش و پرورش نیز به تصوری از جامعه آینده نیاز دارند، اما این تصور باید امكان وقوع تحولات بنیادی در جامعه را نیز با آغوش باز پذیرا باشد. همچنین، این تصور نباید لزوما تصوری درست و یا نهایی باشد و اساسا نمی تواند باشد چون هیچ تضمینی وجود ندارد و در كل، هر تصوری از جامعه آینده كه ایستا و كامل در نظر گرفته شود، گمراه كننده است. بنابراین برای طراحی نظام های آموزشی فردا و یا حتی امروز، به چیزی بسیار پیچیده تر از یك تصور كلیشه ای از آینده احتیاج داریم. تصور ما باید مجموعه ای از تصورات پی در پی و به تبع آن، آینده های ممكن باشد؛ آینده هایی آزمودنی و به غایت متفاوت. البته این تصورات نباید به مثابه واقعیت مطلق و خدشه ناپذیر آینده تلقی شود. آینده ممكن یكی نیست، چندتاست و به انتخاب های ما از بی نهایت گزینه بستگی دارد.علاوه بر این ابزار ما برای تشخیص آینده های ممكن و یا محتمل، هنوز بسیار ابتدایی است.

بدیهی است برخی از خط مشی های موجود، از دیگر موارد مورد بحث برای توسعه، مناسب تر است. از این رو تنها با وضوح بخشیدن به تصور ذهنی مان از آینده است كه می توان اهداف ملموسی را مدنظر قرار داد، دنبال كرد و نوع مهارت ها و توانایی های انسانی و ساختارهای مورد نیاز برای رشد و توسعه را دریافت.

آنچه برای كارشناسان آموزش و پرورش و موسسه های آموزشی مفید تلقی می شود، برای دانش آموزان بیش تر سودمند است و ضرورت آن بیش تر احساس می شود. درست شبیه گروه های اجتماعی و موسسه ها كه هر یك دیدگاه مورد توافق وجمعی خاص خود را دارند، هر فرد نیز درباره وقایعی كه احتمالا در آینده به وقوع می پیوندد تصوراتی در سر دارد. كودك تقریبا از همان زمان تولد، مجموعه ای از انتظارات كودكانه را در قبال تجزیه های روزانه سامان می دهد. بعدها این انتظارات پیچیده تر می شود و در نتیجه، حوزه وسیع تری از آینده را در بر می گیرد. گفتنی است كه این دیدگاه شخصی هر فرد از آینده است كه نوع و نتیجه تصمیم گیری های او در مسایل جدی زندگی را تعیین می كند. امروزه دانش آموزان در معرض مقادیر زیادی اطلاعات غیرقابل هضم یا گمراه كننده قرار دارند كه از طریق روزنامه ها، تلویزیون، نوارها، فیلم ها، ایستگاه های رادیویی و دیگر منابع ارایه می شود.

در نتیجه، آنان از سرعت تغییر و تحولاتی كه جهان را دگرگون می كند، به خوبی آگاهند، اما اگر جوانانی هم پیدا شوند كه ایده تحولات بنیادی در جهان را چندان جدی نگیرند، معنایش این نیست كه ایده چندان مساعدی برای ایجاد تحولات سریع در زندگی خویش نداشته باشند.

چندی پیش با ۳۳ دانش آموز دبیرستانی كه میانگین سنی اغلب آنها بین ۱۵ تا ۱۶ سال بود، آزمایشی غیرعلمی ترتیب دادم. از تك تك آنها خواستم هفت واقعه ای را كه فكر می كنند در آینده به وقوع می پیوندد، با ذكر تاریخ بیان كنند. هدفم آن بود كه از آن طریق، كلاس را برای رسیدن به یك دیدگاه مورد توافق جمعی از آینده یاری دهم. آنها را به هیچ وجه، از نظر نوع وقایع و زمان وقوع، محدود نكردم. كلاس با هیجان مشغول به كار شد، به طوری كه در عرض چند دقیقه، مجموعه ای از ۱۹۳ واقعه كه در آینده احتمال وقوع آن می رفت، فراهم آمد. جالب این بود كه هر یك از این وقایع، تاریخ معینی را نیز یدك می كشید. نتایج نشان می داد این دانش آموزان كه جزو طبقه متوسط شهری بودند، از ذهن هایی پیچیده و همچنین از عقاید مشخصی در مورد جهان فردا برخوردارند.

قابل ذكر است كه از فحوای پیش بینی های آنان چنان برمی آمد كه آینده وحشتناكی برای ایالات متحده آمریكا، جایی كه حداقل بخشی از عمر خود را در آن گذرانده بودند، متصور هستند. پیش بینی ها نشان می داد كه این گروه از جوانان در آینده، خود را باجهانی ایستا و یا با پیشرفتی كند و ناچیز رودررو نمی بینند، بلكه تصور آنها از آینده جهان، حداقل تا دو دهه دیگر، تصور جهانی پرآشوب و به هم ریخته است.

الوین تافلر

ترجمه: بابك پاكزاد


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.