کوچک زیباست

خلاصه ای از کتاب کوچک زیباست شوماخر انتشارات سازمان صدا و سیما سروش

انسان جدید در سرمستی ناشی از نمایش قدرتهای علمی و فنی خود، یک نظام تولید را برپا ساخته که طبیعت را غارت می کند و اجتماعی را بنیاد نهاده که آدمی را علیل و ناقص می سازد. چنین پنداشته می شود که اگر ثروت بیشتری وجود داشته باشد همه چیز به جای خود نیکو خواهد بود. پول حلاّل همه مشکلات پنداشته می شود؛ چنانچه آن نتواند فی الواقع ارزشهای غیر مادی، مانند عدالت، هماهنگی، زیبایی یا حتی سلامتی را بخرد،می تواند موجب اغفال آدمی از احساس نیاز به آنها گردد و یا جبرانی برای کمبود آنها باشد.

بدین ترتیب گسترش و تحول تولید و اکتساب ثروت به صورت برترین هدفهای دنیای جدید در آمده است و همة هدفهای دیگر، هر چقدر هم که توجهات لفظی به آنها مبذول شود، تحت شعاع آن قرار گرفته اند و مرتبه دوم یافته اند. این هدفهای برترین به هیچ گونه توجیهی نیازمند نیستند؛ اما در همة هدفهای بعدی، در صورتی قابل توجیهند که دستیابی به آنها بتواند به دستیابی به هدفهای برترین کمک کند.

منطق تولید نه منطق زندگی است و نه مطلق اجتماع. آن بخش کوچک و فرعی هر دوی آنهاست. نیروهای ویرانگری که بوسیلة آن آزاد می شوند نمی توانند تحت کنترل قرار گیرند مگر آنکه خود منطق تولید به زیر کنترل درآید تا نیروهای ویرانگر از افسار گسیختگی باز ایستد. تا زمانی که تولید دستگاه های کشنده به مثابه کابرد مشروع قدرتهای خلاقة آدمی پنداشته شود، هیچ کوششی برای ریشه کن ساختن تروریسم به جایی نخواهد رسید. تا زمانیکه این عقید مورد پذیرش عموم قرار نگیرد که حدّ کافی خیر است و بیش از حدّ کافی شر، فرصت تخفیف سرعت فرسایش منابع و یا ایجاد هماهنگی در مناسبات میان دارندگان قدرت و ثروت، و فاقدان آنها، نمی تواند وجود داشته باشد.

آلودگی محیط زیست باید مهار شود و جمعیت انسانی و مصرف منابع باید در راستای یک تعادل پایدار و تاب آوردنی راهنمایی شوند. جز در صورتی که این امر واقع شود، دیر یا زود سقوط تمدن دیگر موضوع افسانه های علمی نخواهد بود – و پاره ای برآنند که فرصت زیادی باقی نمانده است. آن تجربه فرزندان و نوادگان ما خواهد بود.

● بخش اول: دنیای نو

۱) مسئله تولید « که بر اساس سخنرانی که در ۴ فوریه ۱۹۷۲ ایراد شده، تنظیم یافته است. »

یکی از مصیبت بارترین خطاهای عصر ما این باور است که مسئله تولید برای بشر حل شده است. همة افراد چه آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند و بنابراین از نظر حرفه ای از واقعیات بی اطلاعند، و چه همة کارشناسان، صاحبان صنعت، گردانندگان امور اقتصادی در حکومتهای جهان، اقتصاددانان دانشگاهی و نیمه دانشگاهی، و همچنین خبرنگاران اقتصادی می گویند که اکنون مهمترین وظیفة کشورهای ثروتمند «آموزش برای فراغت» و مهمترین وظیفة کشورهای فقیر «انتقال تکنولوژی» است. بسیاری بر این عقیده اند که همگان نیک آفریده می شوند؛ اگر فردی یک بزه کار یا یک استثمارگر مبدل می شود، تقصیر را باید از «نظام» دانست. بی تردید نظام مربوطه از بسیاری جهات بد است و باید دگرگون شود. یکی از علل اصلی بدی نظام و بقای آن، به رغم بدیش این برداشت خطاست که «مسئله تولید» حل شده است.

انسان نوین، خویشتن را همچون بخشی از طبیعت تجربه نمی کند، بلکه خود را به عنوان یک نیروی خارجی تلقی می کند که رسالت چیره شدن و غلبه کردن بر طبیعت ( سرمایة جانشین ناپذیری که آدمی خودش آن را نساخته، بلکه فقط آن را یافته است و بدون آن قادر به هیچ کار نتواند بود. ) را عهده دار است. توهم قدرتهای نامحدود، که دستاوردهای حیرت آور علمی و تکنولوژیکی مایه گرفته است، این توهم را پدید آورده که مسئله تولید حل شده است.

یکی از دلایل غافل بودن از این واقعیت مهم آن است که در حقیقت بیگانه ایم و تمایل بر آن داریم که هر آنچه را که خود نساخته ایم بی ارزش قلمداد کنیم. بخش وسیعی از سرمایه ما از طبیعت حاصل می آید و نه بدت آدمی – و ما حتی آن را به این عنوان تلقی نمی کنیم. این بخش وسیعتر اکنون با آهنگ وحشتزایی مورد استفاده و فرسایش است. و بدین دلیل است که اگر بپنداریم و بر این پندار عمل کنیم که مسئله تولید حل شده است، خطایی لغو و مخرب را مرتکب شده ایم.

مهمترین و آشکارترین نوع سرمایة طبیعی، سوخت های فسیلی است. اگر با آنها به عنوان اقلام سرمایه روبرو می شدیم، بایسته بود که برای حفظ و بقایش وسواس داشتیم؛ بایسته بود که برای به حداقل رساندن آهنگ جاری مصرف آن، حداکثر توان خود را به کار می گرفتیم؛ چه بسا که فی المثل می گفتیم پولی که از راه مصرف این دارایی ها – یعنی دارایی های جانشین ناپذیر – تحصیل می گردد، باید در صندوق مخصوصی گذارده شود تا انحصاراً در راه تکامل روشهای تولید و الگوهای زندگی به کار رود، روش ها و الگوهایی که بر سوختهای فسیلی به هیچ وجه متکی نباشد و یا در حد بسیار ناچیز متکی باشد. اگر سوختهای فسیلی را همچون سرمایه می پنداشتیم و نه درآمد، بسیار چیزها از این قبیل می گفتیم و می کردیم. ذره ای پروای نگهداشت منابع زیر زمینی را نداریم؛ در عوض حداقل رساندن، آهنگ استفاده از آنها را به حداکثر می رسانیم؛ و بدون داشتن علاقه ای به مطالعة امکانات روشهای گوناگون تولید و الگوهای زندگی – که بتوان به کمک آنها از مسیر نابودکننده ای رهایی یابیم که با سرعتی فزاینده در آن حرکت می کنیم – با خرسندی از پیشرفت نامحدود در راه هموار شده «آموزش برای فراغت» در کشورهای ثروتمند و «انتقال تکنولوژی» در کشورهای فقیر، سخن می گوییم. سوختهای فسیلی به دست آدمی ساخته نمی شوند و نمی توان آنها را باز آفرید. همینکه از بین رفت، برای ابد از بین می رود.

انجام دادن کاری در مقیاس کوچک با انجام دادن آن در مقیاس عظیم بسیار متفاوت است، و برای تاثیر گذاردن بر مسئلة سوخت جهان باید سهم کارهای جدید به واقع عظیم باشد. هنگامی که نیاز ما به استفاده از چنین منابعی این گونه عظیم است، چگونه می توانیم بگوییم که مسئله تولید حل شده است؟

اگر سوخت های فسیلی را از دست بدهیم، تمدن را تهدید خواهیم کرد؛ لیکن چنانچه سرمایه ای را بر باد دهیم که طبیعت جاندار اطراف ما نمودار آن است، خود زندگانی را تهدید خواهیم کرد.

به چه دلیل اصطلاحاتی چون آلودگی، محیط زیست، بوم شناسی و غیره اینچنین ناگهانی برجستگی و اهمیت یافته اند به هر حال، ما دارای یک نظام صنعتی بوده ایم که مدتی از عمرش می گذرد، و تا همین ۵ یا ۱۰ سال گذشته چنین اصطلاحاتی واقعاً ناشناخته بودند. آیا این یک هوس ناگهانی، یک مد ابلهانه، یا شاید یک بیماری ناگهانی عصبی است؟

همة فعالیت های صنعتی انسان تا پایان جنگ جهانی دوم به کلی ناچیز است. در چهار یا پنج سال آینده احتمالاً تولیدهای صنعتی آنچنان بالا خواهد گرفت که بیش از همة دستاوردهای آدمی تا سال ۱۹۴۵ خواهد بود. یک جهش کمی بی همتا در تولید صنعتی صورت گرفته است. یک جهش کیفی نیز، تا حدی به عنوان یک علت و تا حدی به عنوان یک معلول، انجام یافته است. دانشمندان و تکنولوژیستهای ما آموخته اند که موادی ناشناخته برای طبیعت را از راه ترکیب بدست آورند. این مواد ناشناس برای طبیعت تاثیر مهجزه آسای خود را دقیقاً به بی دفاعی طبیعت مدیونند و همان نیز موجب اثرات خطرناک محیط زیستی آنهاست. و این امر چنان ناگهانی صورت گرفته که به سختی این حقیقت را دریافته ایم که ما با سرعتی هراس آور به مصرف نوعی سرمایة جانشین ناپذیر مشغولیم، و طبیعت مهربان همواره در برابر این تندتازیهای ما بردبار باقی مانده است.

اما موضوع مورد بحث من چیست؟ بحث من جز این نیست که مهمترین وظیفة بشر یافتن راهی برای رهایی از بن بست کنونی است.

صحبت از آینده تنها در صورتی مفید است که راهنمای عمل کنونی باشد. و اکنون چه می توانیم کرد.

در کشاورزی و پرورش دام، می توانیم ذهن خود را به تکامل روش های تولید معطوف داریم که از لحاظ زیست شناسی مناسب باشد، قدرت حاصلخیزی خاک را بالا برد، و سلامتی، زیبایی و پایداری را ایجاد کند.

در صنعت، می توانیم توجه خود را به تکامل در تکنولوژی مقیاس کوچک، تکنولوژی نسبتاً رام و دست آموز «تکنولوژی با چهره ای انسانی» معطوف کنیم تا آدمیان فرصت آن را داشته باشند که در حالی که کار می کنند از وجود خویش لذت ببرند، نه آنکه فقط برای جیبشان کار کنند و عموماً با دلمردگی و تنهایی، فقط امید لذت را در ساعات فراغت داشته باشند.

ما هنوز باید بیاموزیم که چگونه با صلح و آرامش، نه تنها با همنوعان، بلکه با طبیعت و بالاتر از همه با آن قدرتهای برتر که طبیعت و ما را ساخته است به سر بریم، زیرا قطعاً ما از تصادف به وجود نیامده ایم و بی شبهه خود خویشتن را نساخته ایم.

۲) صلح و پایداری«این قسمت ابتدا در نشریه جهان چهارم، جلد سوم، شمارة ۱، مه و ژوئن ۱۹۷۰ چاپ شده است.»

اعتقاد امروز این است که استوارترین بنیاد صلح، رفاه عمومی است. ممکن است فردی بیهوده در تاریخ جستجو کند که ثروتمندان همواره از فقرا صلح و آرامش بیشتری داشته اند. از این رو چنین نتیجه گیری می شود که راه مختوم به صلح، راهی است که به ثروت همگانی انجامد. ما از موهبت علم و تکنولوژی برخورداریم که ما را در مسیر رسیدن به صلح و برکت یاری می کند، و تنها چیز مورد نیاز ما آن است که رفتارمان ابلهانه و نامعقول نباشد تا به موجودیتمان لطمه زند. تنها پیام برای فقیران و ناراضیان آن است که بردباری به خرج دهند و از روی خشم مرغی را نکشند که مطمئناً در موقع خود تخمهای طلایی برای آنان برجای خواهد نهاد؛ و پیام برای ثروتمندان آن است که باید آن قدر هوشیار باشند که گاه و بیگاه به فقیران کمک کنند، زیرا از این راه است که باز هم ثروتمندتر خواهند شد.

یک پیشنهاد که می توان آن را به سه بخش تقسیم کرد: اول، رفاه و آسایش عمومی امکان پذیر است؛ دوم، حصول آن بر اساس فلسفة مادی «خود را غنی ساز» امکانپذیر است؛ سوم، این راهی است که به صلح می انجامد.

بدیهی است نخستین پرسشی که در این بررسی به ذهن می رسد این است که آیا منابع کافی برای رسیدن به رفاه عمومی وجود دارد؟

شاید بتوانیم کافی را فراموش کنیم و به کشف رشد تقاضا برای منابع جهان اکتفا کنیم؛ رشدی که هنگام کوشایی همگان برای «بیشتر» داشتن برانگیخته می شود.

از آنجا که نمی توانیم همة منابع را مطالعه کنیم، پیشنهاد می کنم که توجه خود را به یک نوع منبع متمرکز سازیم که تاحدی در موضع مرکزی قرار داد، یعنی سوخت. رفاه بیشتر به معنای استفادة بیشتر از سوخت است.

این نکته بدیهی است که ثروتمندان جهان از برکت تکرار نشدنی آن، یعنی سوختهای نسبتاً ارزان و ساده، عاری می سازند. رشد اقتصادی مداوم آنها حتی موجد تقاضاهای گزافه آمیز بیشتر خواهد شد، و نتیجه اش آن خواهد بود که سوختهای ارزان و سادة جهان مدتها قبل از آنکه کشورهای فقیر به کسب ثروت، آموزش، پیشرفت صنعتی، انباشت سرمایة مورد نیاز برای کاربرد سوختهای مختلف در هر مقیاس برجسته نایل آیند، گران و کمیاب شود.

باید گفت منابع سوخت بسیار نامنصفانه توزیع شده است، و هرگونه کاستی در این زمینه، به هر مقدار هم که باشد، بی درنگ جهان را به دو بخش «داراها» و «ندارها» تقسیم می کند. امروز مناطقی مانند خاورمیانه و شمال آفریقا که بیش از همه مورد احسان قرار گرفته اند، توجه غبطه آمیز جهان را به نحوی تصور ناپذیر بر می انگیزند؛ از طرفی دیگر نواحی پر مصرف مانند اروپای غربی و ژاپن، حکم وارثان محروم از ارث را می یابند. در این جاست که سرچشمة برخورد و نزاع پدیدار می گردد.

من مورد سوخت را فقط به عنوان نمونه ای برگزیده ام که یک قضیة بسیار ساده را تشریح کنم:

رشد اقتصادی که از دیدگاه اقتصاد، فیزیک، شیمی و تکنولوژی نگریسته می شود، دارای هیچ حد قابل تشخیص نیست؛ و هنگامی که از دیدگاه علوم محیط زیستی نگریسته شود، الزاماً به تنگناهای قاطعی خواهد رسید. آن طرز فکر نسبت به حیات که فقط تعقیب یک بعدی ثروت را می جوید مناسب حال این جهان نیست؛ زیرا ثروت جویی هیچ گونه اصل محدودکننده را درون خود ندارد، در حالی که محیطی که این طرز فکر تحقق خود را در آن می جوید شدیداً محدود است.

توسعه و تحول علم و تکنولوژی در طول صد سال گذشته آنچنان عظیم بوده که خطرها حتی از فرصتها سریعتر رشد کرده است. هم اکنون، گواه قاطع وجود دارد که نظام متعادل طبیعت به طور فزاینده ای در پاره ای زمینه ها و در نقاط مشخصی بی تعادل می شود. به سخن دیگر وضع بی تعادلی در آن صورت فقط به چند نقطة مخصوص مربوط نخواهد بود. بلکه به صورت یک مسئلة کلی در خواهد آمد. هرچقدر این فراگرد بی لجام پیش رود، مشکلتر می توان جریان آن را معکوس کرد، البته اگر قبل از به فکر افتادن ما، از نقطة غیر قابل برگشت نگذشته باشد.

تا اینجا دربارة جنبة فیزیکی – مادی موضوع بحث کردیم. حال اجازه دهید که به پاره ای جنبه های غیر مادی بپردازیم. کینز در مقاله ای خاطر نشان می سازد که هنوز زمان آن فرا نرسیده است که به «پاره ای اصول بسیار متقین مذهب و فضایل اخلاقی – یعنی آزمندی رذیلت است، رباخواری معصیت است و حب مال نفرت انگیز است – بازگردیم». وی بر این عقیده است که رشد اقتصادی تنها در صورتی دست یافتنی است که از انگیزه های خود پرستانة نیرومند آدمی استفاده کنیم؛ یعنی انگیزه هایی که مذهب و آداب و نفس اخلاقی عموماً ما را به ایستادگی در برابرشان فرا می خوانند. اگر کینز می گوید که «بدی بهتر از نیکی است»، بیانی از واقعیت را طرح می کند که ممکن است درست یا نادرست باشد، یا اینکه در کوتاه مدت درست باشد و در دراز مدت نادرست از آب درآید.

آدمی می تواند مدتها برای بی منطقی و حماقت مردان یا زنان در مراتب بالا و پایین اجتماع همچنان اندوه بخورد و بگوید: «ای کاش مردم درک می کردند که منافع واقعی آنها در کجاست!» اما چرا این واقعیت را درک نمی کنند؟

در اینجا نیز چیزی نمی تواند به «اثبات» رسد.

امروز می توانیم بگوییم که آدمی بیش از حد زیرک و زرنگ است که بتواند بدون عقل و خرد بقای خود را حفظ کند. از دیدگاه اقتصاد، مفهوم اصلی خردمندی همانا پایداری است. باید به مطالعه اقتصاد پایداری بپردازیم.

اقتصاد جز در صورتی تداوم آن برای یک مدت طولانی بدون رسیدن به پوچی ها قابل پیش بینی باشد، معنی و مفهومی نخواهد داشت. «رشد» تنها به سوی هدفی محدود امکانپذیر است، و رشد نامحدود و کلی نمی تواند وجود داشته باشد. به احتمال غالب، چنانکه گاندی گفت: «کرة زمین بقدر کافی برکت دارد که نیاز هر انسان را پاسخ گوید، اما نه آزمندی هر انسان را.» پایداری با طرز فکر افزون طلبانه ای که سرمست این واقعیت است که «آنچه برای پدران ما تجمل بوده است، برای ما حکم احتیاج پیدا می کند»، ناسازگار است.

آدمی تنها از راه کاهش نیاز می تواند یک کاهش واقعی در آن تنش ها که علتهای نهایی کشمکش ها و جنگهاست پدید آورد. بزرگترین ماشین ها که انباشت قدرت اقتصادی هر چه بیشتر را به دنبال می آورند و بیش از پیش به محیط زیست لطمه می زنند، نموگار پیشرفت نیستند، وجود آنها انکار خردمندی است.

خردمندی ایجاب می کند که علم و تکنولوژی در برابر عناصر زنده، آرام، صلح جو، با وقار و زیبای طبیعت فلسفة جدیدی را اتخاذ کند.

ما باید در پی یک انقلاب در تکنولوژی باشیم که اختراعات و ماشین هایی را به ما ارزانی دارد که جهت روندهای مخرب را که هم اکنون حیات همگان را تهدید می کند، معکوس سازد.

ما نیازمند روش ها و تجهیزاتی هستیم که – به قدر کافی ارزان باشند تا بواقع برای همگان قابل حصول باشند؛ - برای کاربرد در مقیاس کوچک مناسب باشند؛ و – با نیاز آدمی به آفرینندگی سازگار باشند. این سه ویژگی زایندة آرامش روح و رابطة انسان با طبیعت خواهد بود که پایداری تضمین می کند.

یکی از مهمترین موضوعات مورد توجه گاندی این بود که:«من می خواهم که میلیونها عوام الناس در این سرزمین سالم و سعادتمند باشند، و می خواهم که آنها از لحاظ معنوی رشد کنند... اگر احساس کنیم که به ماشین ها نیازمندیم، محققاً آن ها را به کار خواهم گرفت. هر ماشین که فردی را یاری دهد مکانی خواهد داشت، لیکن نباید جایی برای ماشین هایی باشد که قدرت را در دست افراد محدودی متمرکز می سازد و توده ها را به صورت پاسداران صرف ماشین در می آورد، البته اگر آنها را از کار بیکار نکند.»

اگر روش ها و ماشین ها آنقدر ارزان باشند که در دسترس عموم قرار گیرند، مفهومش آن خواهد بود که قیمت تمام شدة آن باید رابطة قابل توجیهی با سطح درآمدهای جامعه ای داشته باشد که مصرف کنندة آن روش ها و ماشین ها خواهد بود.

دومین ضرورت، مناسب بودن روش ها و ماشین ها برای کاربرد در مقیاس کوچک است. کارهای با وسعت کوچک هرچقدر هم که شماره شان زیاد باشد، همواره احتمال زیانشان برای محیط طبیعی از کارهای با وسعت بزرگ کمتر است، تنها بدین علت که نیروی فردی آنها در مقایسه با نیروهای بازسازندة طبیعت ناچیز است. بزرگترین خطر همواره از کاربرد بی رحمانة دانش ناقص در مقیاس عظیم ناشی می شود که از آن گونه می توان کاربرد وسیع انرژی هسته ای، کاربرد شیمی جدید در کشاورزی، کاربرد تکنولوژی حمل ونقل، و بسیاری موارد دیگر را ذکر کرد. موضوع بدیهی تر این است که افراد متشکل در واحدهای کوچک از قطعه زمین یا دیگر منابع طبیعیشان به نحو بهتری نگهداری می کنند، تا تشکیلات عظیم بی هویت یا دولتهای مبتلا به جنون خود بزرگ پنداری که می پندارند جهان ملک آنهاست.

سومین ضرورت که شاید مهمتر از همه باشد آن است که روشها و ماشینها باید چنان باشد که محل کافی برای آفرینندگی آدمی بگذارد.

بعد از خانواده، کار و روابطی که بوسیلة کار برقرار می شود، بنیادهای راستین جامعه اند. در صورتی که بنیادها ناسالم باشند، چگونه جامعه می تواند سالم باشد؟ و در صورتی که جامعه بیمار باشد، چرا نتواند برای صلح یک خطر مسلم به شمار آید؟

به لحاظ اقتصادی، زندگی نادرست ما اساساً عبارت است از آز و حسدی که به نحوی منظم پرورش یافته و نتیجاً صفی طولانی از خواستهای کاملاً بی پایه را برپا ساخته است. آن کار مخرب روح، بی معنا، ماشینی، یکنواخت، سفیهانه اهانتی به طبیعت آدمی است که باید لزوماً و جبراً یا موجد مسئولیت گریزی شود و یا پرخاشگری، و هیچ میزان از «نان و معرکه» نمی تواند خسارت وارده را جبران کند. اینها واقعیاتی هستند که نه انکار می شوند و نه پذیرفته، بلکه همواره با سکوتی دسیسه آمیز و ناشکستنی برگزار می شوند – زیرا انکار آنها حماقتی بیش از حد آشکار را می نمایاند و پذیرش آنها سبب می شود که اشتغال خاطر اصلی جامعة همچون جنایتی برضد انسانیت محکوم گردند.

اما خردمندی چیست؟ کجا می توان آن را یافت؟ در اینجا به دشوارترین قسمت مسئله می رسیم: می توان در کتابهای فراوان بسیاری مطالب درباره اش خواند، لیکن فقط می توان آن را در درون آدمی یافت.

چگونه می توانیم خلع سلاح آز و حسد را آغاز کنیم؟ شاید از طریق کاهش قابل توجه آزمندی و حسادت خودمان؛ شاید بوسیلة ایستادگی در برابر وسوسة تجملات و اجازه ندادن تبدیل آنها به نیازهای واقعی؛ شاید حتی از راه بازنگری دقیق نیازهایمان بدان منظور که شاید بتوان آنها را ساده کرد و تقلیلشان داد.

کجا می توان آن نیروی لازم را برای تلاش برضد چنین عوامل نامساعد خوفناکی یافت؟ از آن برتر، کجا می توان نیروی غلبه کردن بر ابلیس آز، حسد و نفرت و شهوت را پیدا کرد؟

به پندار من گاندی پاسخ سوال را داده است:«باید هستی روح در استقلال از جسم، و ماهیت جاودان آن، شناسایی شود، و این شناسایی به یک اعتقاد زنده انجامد؛ در تحلیل نمایی، عدم خشونت به کار کسانی نمی آید که اعتقادی زنده به خداوند محبت ندارند.»

۳) نقش اقتصاد

اگر بگوییم که سرنوشت آیندة اقتصاد ما در دست اقتصاددانان قرار دارد، مبالغه کرده ایم؛ لیکن به سختی می توان در وسعت نفوذ آنها، یا به هر تقدیر وسعت نفوذ اقتصاد، شک کرد اقتصاد در شکل دادن فعالیت های دنیای جدید تا آنجا که معیارهای «اقتصادی بودن» و «غیر اقتصادی بودن» را بدست می دهد، نقشی بسیار مهم ایفا می کند، و هیچ معیارهایی وجود ندارد که نفوذی عظیمتر بر اعمال افراد و گروه ها و نیز حکومتها اعمال کند. از این رو چنین به ذهن می رسد که ما باید برای صلاحدید در مورد چگونگی غلبه کردن بر خطرات و دشواری هایی که دنیای جدید خود را گرفتار آنها می یابد به اقتصاددانان روی آوریم و برای دست یافتن به ترتیبات اقتصادی که صلح و پایداری را به ما ارزانی می دارد، از آنها مدد گیریم.

اگر به تاریخ بازگردیم، به خاطر می آوریم که هنگامی که حدود صد و پنجاه سال قبل صحبت از برقراری یک کرسی استادی برای اقتصاد سیاسی در دانشگاه آکسفورد بود، بسیاری افراد به هیچ وجه رضایتی نسبت به این امر نداشتند. ادوارد کاپلستون رئیس کالج اریل، مایل نبود که علمی «اینچنین مستعد غصب بقیة علوم» را در برنامة دروس دانشگاه بپذیرد. حتی هنری درامند از آلبوری پارک، که در سال ۱۸۲۵ این کرسی را اعطا کرد، تذکر این نکته را لازم دانست که انتظار دارد که رشتة جدید درسی در دانشگاه «جای درست خود» را حفظ کند. مبالغه نیست که بگوییم اقتصاد با نفوذ فزایندة خود در نقطة مرکزی توجه عمومی قرار دارد، و عملکرد اقتصادی، رشد اقتصادی، توسعه اقتصادی و غیره به صورت علاقة پایدار، اگر نگوییم وسواس، همة جوامع نوین درآمده است.

اما هنگامی که می گوییم چیزی غیر اقتصادی است چه منظوری داریم؟ سوال من این است که «غیر اقتصادی» بودن چه معنایی دارد، چه نوع معنایی را روش اقتصادی فی الواقع به دست می دهد. و پاسخ به این سوال بدون شک نمی تواند غیر از این باشد: چیزی غیر اقتصادی است که نتواند سود کافی بر حسب پول عاید سازد.

قضاوت اقتصاد، یک قضاوت بسیار یک سونگرانه است؛ از میان جنبه های بسیار زیادی که در زندگی حقیقی باید قبل از هرگونه تصمیم مورد توجه و قضاوت قرار گیرند، اقتصاد فقط یک جنبه را ارائه می کند و آن این است که آیا طرح مورد نظر یک نفع پولی را برای آنهایی که عهده دار آن می شوند عاید می سازد یا نه.

یک فعالیت هرچند هم که برای محیط زیان آور کشنده باشد می تواند اقتصادی باشد، و فعالیت رقابت آمیز دیگری که بنا باشد با تحمل هزینه ای، سلامت و بقای محیط را محفوظ دارد، غیر اقتصادی خواهد بود. وانگهی، اقتصاد با کالاها برحسب ارزش بازاری آنها سروکار دارد نه بر حسب واقعیت آنها. اقتصاد کالاها و خدمات را از دیدگاه بازار، یعنی جایی که خریدار علاقه مند، فروشندة علاقه مند را ملاقات می کند، مورد بررسی قرار می دهد. خریدار اساساً یک شکارچی چان زن است: او در مورد اصل و منشاء کالاها یا شرایطی که تحت آنها کالاهای مورد نظر تولید شده اند، توجهی ندارد. تنها چیزی که توجه دارد آن است که بالاترین ارزش کالا را با پول خود بدست آورد. از این رو بازار تنها نمایشگر سطح رویین اجتماع است و اهمیت آن به اوضاع و احوال هر لحظه در مکانها و زمانهای گوناگون بستگی دارد. به لحاظی، بازار در حقیقت وسیلة نهادی سازی فردگرایی و عدم مسئولیت است. نه خریدار مسئول چیزی جز خود است و نه فروشنده. برای یک فروشنده ثروتمند «غیر اقتصادی» است چنانچه قیمت هایش را برای خریداران فقیر تنها بدان خاطر که آنها نیازمند هستند کاهش دهد؛ یا آنکه برای خریدار ثروتمند «غیر اقتصادی» است چنانچه صرفاً به دلیل آنکه فروشنده فقیر است، برای خرید کالایش یک قیمت اضافی بپردازد.

مذهب اقتصاد مجموعة قوانین اخلاقی خاص خود را دارد، و نخستین حکمش آن است که – در هر مورد که شما تولید می کنید، می فروشید یا می خرید - «اقتصادی» رفتار کنید.

بزرگترین وظیفة کارشناسان آن، یعنی اقتصاددانان، درک و توضیح محدودیت های آن است، یعنی درک ماوراء اقتصاد است. حال بپرسیم ماوراء اقتصاد چیست؟ از آنجا که اقتصاد با انسان در محیط او سر و کار دارد، می توانیم انتظار داشته باشیم که ماوراء اقتصاد از دو بخش متشکل باشد – یک بخش به انسان می پردازد و دیگری به محیط او. به سخن دیگر، می توان انتظار داشت که اقتصاد هدفها و آرمانهایش را از مطالعة انسان بدست آورد، و نیز باید دست کم بخش عمدة روش شناسی خود را از مطالعة طبیعت اخذ کند.

چنانکه قبلاً با تاکید گفته ام، در بازار، همة کالاها با یک نظر نگریسته می شوند، زیرا بازار اساساً نهادی است برای شکارچیان چانه زن بیشمار، و این بدان معنی است که روش شناسی اقتصاد نوین که تا این حد مبتنی بر عملکرد بازار است، وابستگی آدمی را نسبت به جهان طبیعی در اصل نادیده می انگارد.

اقتصاد با تنوع نامحدودی از کالاها و خدمات سروکار دارد که بوسیلة گروه های متنوع نامحدودی از مردم تولید و مصرف می شود. موضوع اصلی اقتصاد، «کالا» است. لیکن این یک واقعیت است که تفاوتهای اساسی و بسیار مهم میان مقولات مختلف «کالا» وجود دارد که تنها در صورت دور ماندن از حقیقت می توان مورد بی توجهی قرارشان داد. آنچه در زیر مشاهده می کنید شاید بتوان کمترین شمای این مقوله بندی دانست:

در آغاز باید گفت هیچ تفاوتی بیش از آنچه میان کالاهای اول و کالاهای دوم وجود دارد نمی توان یافت، زیرا موجودیت کالاهای دوم وابسته به موجودیت کالاهای اول است. زیرا آدمی یک تولید کننده نیست بلکه فقط یک تبدیل کننده است، و برای هر تبدیل به کالاهای اول نیازمند است. بازار هیچ گونه امتیازی را میان مقولات چهارگانه قائل نمی شود. برای همة کالاها یک برچسب قیمت می گذارد و بدین ترتیب ما را قادر می سازد که وانمود کنیم همة آنها دارای اهمیت برابر هستند. تنها معیار برای تعیین اهمیت نسبی کالاهای متفاوت میزان سودی است که می توان از فروش آنها بدست آورد.

۴) مسئلة اندازه

از دیرباز در درس تاریخ آموخته بودم که ابتدا خانواده وجود داشته است؛ سپس خانواده ها به هم پیوسته و تشکیل قبیله ها را داده اند؛ آنگاه تعدادی قبیله را به وجود آورده اند؛ بعد از آن چند ملت یک «اتحاد جماهیر» یا «ایالات متحده» را متشکل ساخته اند؛ و سرانجام می توانیم منتظر باشیم که یک حکومت جهانی واحد پدیدار گردد. از همان ابتدا که این داستان موجه نما را شنیدم، علاقه خاصی به این فراگرد یافتم، لیکن هیچگاه این فکر از ذهنم خارج نشد که گویا ضد آنچه آموخته می شود در حال وقوع است: واحدهای بزرگ در جهت تقسیم به واحدهای کوچکتر قرار دارند. این پدیده که چنین نمایان با آنچه به من آموخته شده بود تضاد دارد، خواه مورد تاییدمان باشد و خواه نباشد، دست کم نباید مورد بی توجهی قرار گیرد.

دستاورد بزرگ آقای اسلون مدیر جنرال موتورز آن بود که ساخت سازمانی این شرکت غول آسا را به گونه ای طرح کرد که در حقیقت به صورت فدراسیونی از شرکتهایی با اندازه محدود و منطقی درآمد. در بورد ملی زغال سنگ انگلستان یکی از بزرگترین تشکیلات اروپای غربی، امری بسیار شبیه به کار آقای اسلون به رهبری لرد روبتر صورت پذیرفت؛ تلاشهای سختی انجام یافت که ساختی فراهم آید که وحدت یک سازمان بزرگ را حفظ کند و در عین حال «فضا» یا احساس موجودیت فدراسیونی مرکب از چندین شرکت نیمه مستقل را ایجاد کند. نظریه پردازان بسیار – که چه بسا تماس نزدیکی با واقعیات زندگی ندارند – همچنان بت اندازة بزرگ را می پرستند، افراد اهل عمل در جهان واقعی خواست و تلاشی فراوان دارند که در صورت امکان از مطلوبیت، انسانیت و اداره پذیری اندازه های کوچک بهر مند شوند.

در امور آدمیان، همواره چنین می نماید که دست کم دو چیز در آن واحد مورد نیاز است، که در صورت ظاهر گویی با یکدیگر ناسازگارند و دافع یکدیگرند. ما همیشه هم به آزادی نیازمندیم و هم به نظم. نیازمند آزادی شماره های بزرگی از واحدهای کوچک و خود مختاریم، ما در عین حال نظام یافتگی یک اتحاد و هماهنگی وسیع در سطح جهانی را احتیاج داریم.

آنچه قصد تاکیدش را دارم دوگانگی نیازمندی آدمی است آن هنگام که با مسئله اندازه روبرو می شود: هیچ پاسخ واحدی وجود ندارد. امروز، ما از یک پرستش تقریباً جهانی یعنی غولگرایی رنج می بریم. بنابراین ضروری است که بر برتریهای کوچک بودن – هرجا که مصداق داشته باشد – تاکید ورزیم.

مسئله اندازه امروز در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و تقریباً در هر امر دیگر حائز اهمیت فوق العاده است. چگونه می توان دربارة اقتصاد کشورهای کوچک و مستقل سخن گفت؟ چگونه می توان دربارة مسئله ای صحبت کرد که در اصل مسئله نیست؟ موضوع به خود متکی بودن دولتها یا کشورها در میان نیست، فقط مسئلة به خود متکی بودن مردم مطرح است: مردم، یعنی آدمهای واقعی مانند بنده و شما، هنگامی به خود متکی هستیم که بتوانیم روی پای خود بایستیم و وسیله معاشمان را تامین کنیم. با قرار دادن شمارة بزرگی از مردم در یک اجتماع عظیم آنها را به گروههای کوچکتر تقسیم کنید که صمیمی تر، همبسته تر و اداره پذیرتر باشد قدرت به خود متکی بودن را از آنها سلب نخواهید کرد.

یک مسئله بسیار مهم در نیمة دوم قرن بیستم توزیع جغرافیایی جمعیت، یعنی مسئله «توسعه و عمران منطقه ای» است. لیکن توسعه و عمران منطقه ای، نه به معنی ادغام چند کشور در نظامهای داد و ستد آزاد (بازار مشترک)، بلکه به معنی متضاد آن یعنی توسعه و عمران همة مناطق در محدوة یک کشور مورد نظر است این موضوع در واقع مهمترین موضوع قابل بررسی امروز همة کشورهای بزرگ است. و بخش عمده ای از ملت گرایی کشورهای کوچک امروزی، و میل به حکومت خودمختار و آنچه استقلال خوانده می شود، صرفاً یک پاسخ منطقی و معقول به ضرورت توسعة منطقه ای است. به ویژه در کشورهای فقیر، هیچ امیدی برای فقیران وجود ندارد جز آنکه یک توسعة منطقه ای موفق یعنی تلاشی درجهت توسعه مناطق خارج از پایتخت صورت پذیرد، که پهنة آن همة نواحی روستایی و غیره را که محل زیست مردم است در برگیرد.

حقیقتاً بسیار شگفت انگیز است که عقل و منطق پذیرفته شدة اقتصاد امروزی نمی تواند برای کمک به فقیران کاری انجام دهد.

شاهد این گفته این است که همواره چنین به اثبات می رسد که فقط آن برنامه هایی موفق و ماندنی هستند که در واقع پیامدشان بیشتر ثروتمند کردن و بیشتر توانگرتر کردن افراد ثروتمند و توانگر کنونی باشد.

محاسبات اقتصادی، به گونه ای که مورد استفادة اقتصاد کنونی است، صاحب صنعت را بر آن می دارد که عامل انسان را تا حد امکان از طرح خود حذف کند، زیرا ماشینها از ارتکاب خطاهای آدمی مصونند. از این روست که تلاشی عظیم برای خودکاری و حکومت به سوی واحدهای هرچه بزرگتر صورت می گیرد. پیامد این وضع آن است که کسانی که جز کارشان چیزی برای فروش ندارند در ضعیفترین موضع چانه زنی ممکن باقی می مانند.

معنای دموکراسی، آزادی، شان انسانی، سطح زندگی، تحقق آرمانهای خویش چیست؟ آیا مسئلة کالاها در میان است یا مسئله آدمیان؟ البته مسئله آدمیان. اما آدمیان فقط در گروه های کوچک قابل شناخت می توانند خودشان باشند. بنابراین باید بیاموزیم که در مورد مسائل در جهت یک ساخت روشن بیندیشیم که بتواند خود را با کثرتی از واحدهای کوچک وفق دهد.

اگر تفکر اقتصادی نتواند به این هدف برسد، بی فایده خواهد بود. آیا براستی گواه کافی وجود ندارد که زمان آغاز طرح نو فرا رسیده است؟

● بخش دوم: منابع

۱) تربیت، بزرگترین منبع

همة تاریخ – و همچنین همة تجارب کنونی – به این نکته اشاره دارند که این آدمی است و نه طبیعت که منابع اصلی را فراهم می آورد: یعنی عامل اصلی همة توسعه های اقتصادی از ذهن آدمی بر می خیزد. ناگهان، شهامت، قدرت ابتکار، اختراع، تکاپوی سازنده، نه تنها در یک زمینه بلکه در بسیاری زمینه ها در آن واحد از وجود آدمی فوران می کند. یحتمل که کسی نتواند بگوید که منشا اولیة چنین فورانی چه بوده است؛ لیکن می توانیم مشاهده کنیم که چگونه خود را برقرار می سازد و بر توان خود می افزاید: از طریق گونه های مختلف مکاتب، یا به عبارت دیگر، از طریق تربیت. بنابراین، به معنای بسیار واقعی عبارت، می توان گفت که تربیت حیاتی ترین منبع برای بشریت است.

من مطمئنم که تاکنون هیچ تمدنی آن انرژی و منابعی را که امروز به تربیت سازمان یافته تخصیص می یابد صرف این کار نکرده است، و اگر به هیچ چیز دیگر باور نداشته باشیم، محققاً به این موضوع باور خواهیم داشت که تربیت کلید هر چیز است و یا باید باشد.

علم و مهندسی «فوت وفن» را ایجاد می کنند، لیکن «فوت و فن» به خودی خود چیزی نیست؛ وسیله ای است بدون هدف، یک نیروی بالقوة محض، یک جملة ناتمام. اگر پیانو را موسیقی بدانیم، پس «فوت وفن» هم فرهنگ است. آیا تربیت می تواند ما را یاری کند که جمله را تمام کنیم، و آن نیروی بالقوه را به نفع بشر به فعل در آوریم؟

برای این کار، اولین و مهمترین وظیفة تربیت انتقال مفاهیم ارزش است، اینکه با زندگیهایمان چه کنیم. بدون شک نیاز به انتقال فوت و فنها وجود دارد، لیکن این باید در درجة دوم باشد، زیرا بی پروایی احمقانه است که قدرتهای بزرگ را در دست افرادی قرار دهیم که اطمینان نداشته باشید که تصور معقولی نسبت به چگونگی استفاده از آن قدرتها را دارند.

به اعتقاد من، جوهر تربیت انتقال ارزشهاست، لیکن ارزشها به ما کمک نمی کند که راه زندگی خود را برگزینیم مگر آنکه جزیی در وجود خودمان شوند و انگاری که جزیی از ساخت ذهنی ما باشند. به عبارت دیگر آنها چیزی بیش از فرمولهای محض یا احکام جز می باشند: یعنی با آنها فکر کنیم و آنها را احساس کنیم، و ابزارهایی باشند که از طریق آنها بتوانیم دنیا را بنگریم، و تعبیر و تجربه کنیم. هنگامی که به تفکر می پردازیم، در خلا فکر نمی کنیم: ما با تصورات فکر می کنیم.

زبان، سرآمد آموزشهای دیگر است. هر واژه یک تصور است. بعد از واژه ها، قواعد کنار هم گذاری آنها مطرح می شود: دستور زبان (گرامر) دستة دیگری از تصورات است.

همة فلاسفه – و دیگران – همواره به تصورات به عنوان نتیجة اندیشه و مشاهده توجه زیاد مبذول داشته اند، لیکن در دوران جدید توجهی بسیار ناچیز به مطالعة تصورات که ابزارهای سرچشمة اندیشه و مشاهده را تشکیل می دهد معطوف گردیده است. شیوه ای که بدان ما جهان را تجربه و تعبیر می کنیم در حقیقت تا حد زیادی به نوع تصوراتی بستگی دارد که اذهان ما را انباشته اند. اگر آن تصورات عمدتاً کوچک، ضعیف، سطحی و نامربوط باشند زندگی بی روح، کسالت آور، بی قدر و پریشان جلوه خواهد کرد.

فرهنگ کلاسیک – مسیحی اواخر قرون تاریک تفسیر بسیار کامل و فوق العاده منسجمی از نمادها را برای آدمی فراهم آورد، یعنی دستگاهی از تصورات مهم که دقیق ترین و مفصلترین تصویر انسان، کائنات، و مقام آدمی در کائنات را بدست می دهد. لیکن این دستگاه در هم کوبیده و پاره پاره شده است، و نتیجه اش حیرانی و بیگانگی است که جالبترین شرح آن را می توان در گفتار کیر کگور در اواسط قرن گذشته یافت: «آدمی انگشتش را در خاک فرو می برد تا بر اساس بویش تشخیص دهد در کدام سرزمین قرار دارد: من انگشت خود را به وجود فرو می برم هیچ بویی نمی دهد. من کجایم؟ من کیستم؟ من چگونه به اینجا آمده ام؟ این چیزی که دنیا خوانده می شود، چیست؟ معنای این دنیا چیست؟ آن کیست که مرا به درون این چیز اغوا کرده و اکنون مرا اینجا تنها رها کرده است؟ ... من چگونه به این جهان آمده ام؟ چرا نظر من خواسته نشد ... بر عکس چنانکه گویی از یک آدم ربا، از یک فروشندة ارواح خریداری شده بودم، در میان صفوف آدمیان پرتاب شدم؟ چگونه در این ماجرای بزرگ که واقعیت خوانندش، صاحب علاقه گردیدم؟ چرا باید در آن علاقه ای داشته باشم؟ آیا آن یک علاقة انتخابی نیست؟ و اگر من به شرکت در آن مجبور باشم، گرداننده کجاست؟ ... به چه کسی باید شکایت کنم؟

▪ علت بیگانگی چیست؟

ما می دانیم که چگونه بسیاری چیزها را انجام دهیم، اما آیا می دانیم چه باید انجام دهیم؟

اورتگائی گاست به اجمال چنین می گوید: «ما نمی توانیم بدون تصورات در سطح انسان زندگی کنیم. هر آنچه انجام می دهیم به آنها وابسته است. زندگی روی هم رفته چیزی جز انجام دادن یک کار به جای کار دیگر نیست.»

▪ پس تربیت چیست؟

به گفتة اورتگا «به آدمی توان آن می دهد که یک زندگی را ادامه دهد که چیزکی بالاتر از تراژدی بی معنا یا ننگ درونی است.»

لرد اسنو به ما می گوید که هنگامی که افراد تحصیل کرده و کتابخوان از «بیسوادی دانشمندان» اظهار تاسف می کنند وی می پرسد: «چه تعداد از شما می توانید قانون دوم ترمودینامیک را تشریح کنید؟» پاسخ، به گفتة وی، عموماً سرد و منفی است. می گوید: «بدین ترتیب سوال من در برابر آنها گویی معادل علمی این سوال در برابر دانشمندان است: آیا شما اثری از شکسپیر را خوانده اید؟» چنین بیانی اساس کلی تمدن ما را در مورد چون و چرا قرار می دهد. آنچه مهم است جعبه ابزار تصوراتی است که با آنها، به وسیلة آنها، و از طریق آنها ما جهان را تجربه و تفسیر می کنیم. قانون دوم ترمودینامیک چیزی بیش از یک فرضیة کاری مناسب برای گونه های مختلف پژوهش علمی نیست. اما یک اثر شکسپیر سرشار از حیاتی ترین تصورات دربارة پرورش درونی انسان و نمایشگر عظمت و پستی وجود آدمی است. چگونه این دو چیز می توانند معادل یکدیگر باشند؟ اگر من هرگز دربارة قانون دوم ترمودینامیک چیزی نشنیده باشم، به عنوان یک موجود انسانی چه چیز را از دست می دهم؟ پاسخ چنین است: هیچ.

علم نمی تواند تصوراتی را ایجاد کند که بتوانیم با آنها زندگی کنیم. حتی بزرگترین تصورات علم چیزی بیش از فرضیه های کاری نیستند که برای انجام دادن تحقیقات ویژه مفیدند؛ لیکن برای سیر و سلوک زندگی ما، یا تعبیر و فهم جهان، به کلی غیر قابل استفاده اند.

▪ بنابراین به کدام سو باید رو آورد؟

اغلب گفته می شود که آموزش به علت فوق تخصصی شدن در حال پاشیدگی است. لیکن این فقط یک تشخیص ناقص و گمراه کننده است. تخصصی کردن فی نفسه یک اصل معیوب آموزش نیست. خوب، چارة دیگر کدام است؟ تحصیل دانش سطحی و دست و پا شکسته در همة زمینه های مهم؟ یا مدرسه ای عریض و طویل و آموزندة همة مباحث برای همگان که در آن افراد وادار به مطالعة موضوعاتی می شوند که هیچ میلی به تعقیب آنها ندارند و در عین حال از آنچه علاقه مند به یادگیریش هستند، باز داشته شوند؟ این نمی تواند پاسخ درست باشد، زیرا فقط به آن نوع انسان دانایی می انجامد که کاردینال نیومن مورد انتقاد قرار می دهد - «یک انسان دانا، آن چنانکه جهان اکنون تصورش می کند، ... انسانی که سرشار از «نظرات» دربارة همة موضوعات روز است.» این گونه «نظرمندی» نشانة جهل است نه دانایی. کنفوسیوس می گوید: «اجازه می دهید که معنای دانایی را به شما بیاموزم؟ به هنگامی که می دانید و می دانید که می دانید، و هنگامی که نمی دانید و می دانید که نمی دانید – این است دانایی.» اقتصاد تدریس می شود بدون آنکه هیچ گونه آگاهی از دور نمای طبیعت انسانی که زیر ساز نظریة اقتصادی امروز است، وجود داشته باشد.

آموزش تنها در صورتی به ما کمک می کند که «آدمیان کامل» بار آورد. یک انسان واقعاً آموزش یافته فردی نیست که اندکی از همه چیزها بداند؛ حتی کسی نیست که همة تفصیلات همة موضوعات را بداند. (البته اگر چنین چیزی ممکن باشد): «انسان کامل»، در واقع ممکن است اندکی دانش پر تفصیل دربارة واقعیات و نظریات دارا باشد.

مسائل تربیت، تماماً بازتابهای ژرفترین مسائل عصر ما هستند. آنها را نمی توان به کمک سازمان، مدیریت، یا صرف پول حل کرد، هرچند که اهمیت هیچ یک از اینها را انکار نمی توان کرد. تربیتی که نتواند اعتقادات اساسی و مهم ما را روشنی بخشد، چیزی جز یک تعلیم ساده نخواهد بود. تربیت در این صورت نه تنها یکی از منابع بزرگ انسان نخواهد بود، بلکه بر طبق اصل «اگر بهترین فاسد شود بدترین خواهد شد» عامل انهدام و نابودی خواهد گشت.

۲) استفادة درست از زمین

در میان منابع مادی، زمین بی گفتگو عظیمترین است. زمین خاک دارد، و خاک تنوع عظیمی از موجودات زنده از جمله انسان را در بر دارد. در سال ۱۹۵۵ تام دیل و ورنون گیل کارتر دو بوم شناس بسیار مجرب کتابی تحت عنوان خاک و تمدن انتشار دادند.

برای روشن کردن منظور اصلی این بخش از چند قطعة آغازین این کتاب را نقل می کنم:

انسان متمدن تقریباً همیشه قادر بود که به طور موقت بر محیط خویش استیلا یابد. گرفتاریهای اصلی او از این توهم ناشی بود که سلطة موقت خود را دایمی تصور می کرد. وی خود را همچون «سرور جهان» می پنداشت، در حالی که از درک کامل قوانین طبیعت ناتوان بود. آدمی، خواه متمدن و خواه وحشی، فرزند طبیعت است – سرور طبیعت نیست. اگر بخواهد استیلای خود را بر محیط خویش حفظ کند، باید اعمالش را با افزایش طبیعت تطبیق دهد. هنگامی که می کوشد قوانین طبیعت را خنثی سازد، معمولاً ما محیط طبیعی را که برقرار دارندة اوست خراب می کند و وقتی که محیطش بسرعت وخامت می یابد، تمدنش نزول می کند.

اعتقاد مسلط امروز آن است که بر سر تمدنهای پیش هر اتفاقی افتاده باشد، تمدن جدید و غربی خود را از وابستگی به طبیعت آزاد کرده است. نمونة بارز این طرز فکر را می توان در گفتار یوجین رابینوویچ، سر دبیر بولتن دانشمندان اتم بازیافت. او در نشریه تایمز مورخ ۲۹ آوریل ۱۹۷۲ می گوید: «تنها جانورانی که فقدانشان ممکن است بقای زیستی آدمی را روی کرة زمین تهدید کنند باکتریها هستند که به طور عادی در بدن ما زندگی می کنند. در مورد سایر جانداران دلیل متقاعد کننده ای وجود ندارد که نوع بشر، حتی اگر تنها حیوان روی زمین باشد، نتواند بدون آنها بقای خود را حفظ کند! چنانچه راه های ترکیب مواد غذایی از مواد اولیه غیر اورگانیک به صورت اقتصادی تحول یابند که احتمالاً دیر یا زود چنین خواهد شد – انسان حتی ممکن است از نباتات که اکنون به آنها به عنوان منابع تغذیه خود وابستگی دارد، مستقل گردد ...

من شخصاً – و به ظن من اکثریت وسیعی از افراد بشر – از فکر (زندگی بدون حیوان و نبات) به لرزه می افتیم. لیکن میلیونها نفر ساکن «شهر – جنگلها» ی نیویورک، شیکاگو، لندن یا توکیو در یک سکونتگاه تقریباً «فاقد حیات» (البته صرف نظر از وجود موشها، سوسکها و سایر حیوانات مضر) رشد یافته و سراسر زندگی خود را سپری ساخته اند و باقی مانده اند.»

چه چیز «عقلی» است و چه چیز «مقدس» است؟ آیا آدمی سرور طبیعت است یا فرزند آن؟

«استفادة درست از زمین» نه یک مسئلة فنی و نه یک مسئله اقتصادی، بلکه نخست یک مسئلة ما بعد الطبیعی را طرح می کند.

همواره اموری وجود دارند که ما آنها را به خاطر خودشان انجام می دهیم، و امور دیگری وجود دارند که آنها را به خاطر منظورهای دیگری انجام می دهیم. یکی از مهمترین وظایف هر جامعه تمیز دادن میان هدفها و راه های رسیدن به هدفها و داشتن یک نظرگاه و توافق همبسته دربارة آن هدفها و راه هاست. آیا زمین صرفاً وسیله ای برای تولید است و یا چیزی بالاتر از آن است، یعنی چیزی که فی نفسه هدف است؟

اقتصادیون راه ساده ای برای تلقی این گونه فعالیتها در پیش دارند؛ آنها با همة فعالیت های انسانی را میان «تولید» و «مصرف» تقسیم می کنند. هر آنچه تحت عنوان «تولید» انجام می دهیم مشمول محاسبات اقتصادی می شود، و هر آنچه تحت عنوان «مصرف» انجام می دهیم چنین نمی شود. لیکن زندگی حقیقی به سادگی در قالب این طبقه بندی قرار نمی گیرد، زیرا انسان تولید کننده و انسان مصرف کننده در حقیقت موجود واحدی است که همواره در آن واحد هم تولید می کند و هم مصرف.

ما تولید می کنیم که بتوانیم به عنوان «مصرف کننده» از پاره ای رفاهیات و وسایل آسایش برخوردار شویم. لیکن چنانچه فردی تولید کننده متقاضی همان رفاهیات و وسایل آسایش باشد که «تولید» می کند، کار او را غیر اقتصادی خواهند خواند، و خواهند گفت که بازدهی ناکافی دارد و جامعه نمی تواند از عهدة این ناکافی بودن بازدهی برآید. به عبارت دیگر، همه چیز به آن بستگی دارد که آیا به وسیلة انسان تولید کننده انجام می شود یا انسان مصرف کننده. اگر انسان تولید کننده با بلیط درجة یک مسافرت کند و یا از اتومبیل تجملی استفاده کند، کار او ضایع کردن پول خوانده می شود؛ لیکن اگر همان انسان در شکل دیگر از خود یعنی به عنوان انسان مصرف کننده همان کار را انجام دهد، عمل او همچون نشانی از یک سطح بالای زندگی به شمار خواهد آمد.

زمین و موجودات روی آن جز «عوامل تولید» محسوب نمی شوند، هیچ گریز راهی از این آشفتگی وجود ندارد. البته عوامل تولید، یعنی وسایل نیل به اهداف، وجود دارند، لیکن آنها ماهیت دوم و نه نخست زمین و موجوداتش هستند. قبل از هر چیز، آنها خود هدفهای خویشند؛ آنها ماوراء اقتصادی هستند، و بنابراین همچون بیانی از واقعیت، عقلاً موجه است که بگوییم آنها به مفهومی مقدسند. آدمی آنها را نساخته است، و معقولانه نیست که با چیزهایی که خود نساخته و همینکه ضایعشان کند دیگر به ساخت مجددشان قادر نیست، با همان رویه و روحیه رفتار کند که با ساخته ها و آفریده های خویش رفتار می کند.

هیچ انسان خردمند یا مقدسی در تاریخ ما یا تاریخ هر قوم دیگری وجود نداشته که نسبت به حیوانات سفاک بوده یا آنکه به آنها فقط همچون وسیلة فایده رسانی نگریسته باشد، و افسانه ها و داستانهای بیشماری وجود دارند که تقدس و نیز سعادت را به عشق و محبت به مخلوقات پایین تر ربط داده اند.

توجه به این نکته جالب است که به انسان جدید به نام علم گفته می شود که چیزی جز یک میمون لخت یا حتی یک ترکیب تصادفی اتم ها نیست. پروفسور جوشوا لیوربرگ می گوید: «اکنون می توانیم دست کم به لحاظ نوعی از موجودات انسان را تعریف کنیم. او یک متر و هشتاد سانتی متر از تسلسل ویژه ای از اتم های کربن، هیدروژن، اکسیژن، ازت و فسفر را تشکیل می دهد.»

در دوران ما خطر اصلی برای خاک، و نتیجتاً خطری که نه تنها کشاورزی بلکه سراسر تمدن را تهدید می کند، از تصمیم انسان شهری بر می خیزد که اصول صنعت را در کشاورزی به کار برد. بهترین نمونة این تمایل را می توان در دکتر مانشولت یافت که به عنوان معاون ریاست جامعة اقتصادی اروپا «طرح مانشولت» را برای کشاورزی اروپا آغاز کرد. وی بر این عقیده است که کشاورزان «گروهی هستند که به تغییرات سریع در جامعه دست نیافته اند.» بسیاری از آنها باید از کار کشاورزی خارج شوند و به صورت کارگران صنعتی ساکن در شهرها درآیند، زیرا «کارگران کارخانه ها، کارگران ساختمانی و شاغلان امور اداری از پنج روز کار در هفته و دو هفته تعطیلی سالانه استفاده می کنند. و اما کشاورز: او محکوم است که هفته ای هفت روز کار کند، زیرا هنوز گاو پنج روزه اختراع نشده است و او از هیچ تعطیلی برخوردار نیست.»

به عبارت دیگر، شکی نمی توان داشت که «اصول» اساسی کشاورزی و صنعت نه تنها با یکدیگر سازگار نیستند بلکه در تضاد همدیگرند. زندگی راستین از تنش هایی مرکب است که از ناسازگاری اضدادی ناشی می شود که هریک به نوبه خود لازمند، و از آنجا که زندگی بدون مرگ بی معنی است، بنابراین کشاورزی نیز بدون صنعت چنین است. لیکن این حقیقت برجاست که کشاورزی مقام نخست و صنعت مقام دوم را دارد. یعنی حیات آدمی می تواند بدون صنعت ادامه یابد، ولی نمی تواند بدون کشاورزی بقای خود را حفظ کند. با این وجود، حیات آدمی در سطح تمدن موازنة دو اصل را ایجاب می کند؛ و این موازنه هنگامی که آدمیان نتوانند تفاوت اساسی میان کشاورزی و صنعت – تفاوتی به بزرگی اختلاف مرگ و زندگی – را در یابند و بکوشند که با کشاورزی درست مانند صنعتی دیگر رفتار کنند، محققاً از میان خواهد رفت.

آقای هربر می گوید: در شهرهای بزرگ جدید، شهرنشین بیش از اجداد خود که در نواحی روستایی زندگی می کردند در انزوا قرار دارد: «شهروند یک کلان شهر جدید به آن درجه از بی نامی، خردی اجتماعی و انزوای روحی رسیده است که در تاریخ بشر حقیقتاً بی سابقه است.»

▪ بنابراین او چه می کند؟

او سعی می کند در حومه ها سکونت گیرد و به صورت یک مسافر حومه ای درآید از آنجا که فرهنگ روستایی فرو ریخته است، مردم روستانشین از زمینها می گریزند؛ و از آنجا که زندگی کلان شهری در حال فروریزی است، مردم شهرنشین از شهرها می گریزند. به گفتة دکتر مانشولت، «هیچ کس نمی تواند از عهدة تجمل غیر اقتصادی عمل کردن برآید؛» نتیجتاً همه جا زندگی جز برای ثروتمندان به صورت غیر قابل تحمل درآید.

من با این گفتة آقای هربر موافقم که «آشتی مجدد انسان با دنیای طبیعی دیگر یک آرزوی صرف نیست، بلکه یک ضرورت حتمی است.» و این نمی تواند از راه جهانگردی، گشتهای تفریحی، یا سایر برنامه های زمان فراغت حاصل آید؛ بلکه تنها از طریق تغییر ساخت کشاورزی در جهتی امکانپذیر است که دقیقاً با آنچه دکتر مانشولت پیشنهاد کرده و مورد پشتیبانی کارشناسان قرار گرفته، در تضاد باشد: در عوض جستجو برای تسریع جریان ترک کشاورزی، باید به دنبال سیاستهایی برای بازسازی فرهنگ روستایی باشیم و زمینها را برای اشتغال سودآور شمارة بیشتری از افراد، خواه به طور تمام وقت و خواه نیمه وقت، بازگشاییم و همة عملیات خود را بر زمین در جهت آرمان سه گانة سلامتی، زیبایی، و پایداری پیش بریم.

انسان تولید کننده از عهدة «تجمل غیر اقتصادی عمل کردن» بر نمی آید، و بنابراین نمی تواند «تجملات» بسیار ضروری – چون سلامتی، زیبایی و پایداری – را که انسان مصرف کننده بیش از هر چیز دیگر طلب می کند، تولید نماید.

در این مسئلة ساده که چگونه با زمین، یعنی بعد از آدمیان گرانبهاترین منبع ما، رفتارکنیم در تمامی راه زندگی ما دخالت دارد؛ و قبل از آنکه روشهای ما در مورد استفاده از زمین حقیقتاً تغییر یابد، باید به مقدار بسیار تغییر فلسفی، اگر نگوییم مذهبی، صورت پذیرد. مسئله این نیست که ما از عهدة چه چیز بر می آییم، بلکه این است که چه چیز را برای صرف پول خود برگزینیم.

۳) منابع صنعت

چشمگیرترین ویژگی صنعت جدید آن است که نیازهایش زیاد و دستاوردهایش اندک است. ضعف کارایی صنعت جدید گویی تا بدان پایه است که از قدرت معمولی تخیل آدمی در می گذرد و بنابراین در چنبر بی توجهی باقی می ماند.

۶/۵ درصد جمعیت جهان که در ایالات متحده زندگی می کنند برای ادامة حیات خود به چیزی حدود چهل درصد منابع مهم جهان نیازمند است. یک نظام صنعتی که چهل درصد از منابع اصلی جهان را برای تامین نیازمندیهای جمعیتی کمتر از شش درصد جمعیت جهان مصرف می کند، تنها در صورتی می تواند کارآمد خوانده شود که در زمینه تامین سعادت، رفاه، فرهنگ، صلح و آرامش، و هماهنگی به توفیقهای عظیمی نایل آمده باشد.

پروفسور والتر هلر، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی ریاست جمهوری آمریکا، بدون شک عقیدة جدیدترین اقتصاددانان را ضمن بازگویی این نظر منعکس می سازد: " ما برای تحقق آرزوهای ملتمان نیازمند گسترش هستیم. در یک اقتصاد با کاربرد کامل و رشد سریع، فرصت بهتری برای آزاد ساختن منابع عمومی و خصوصی به منظور نبرد با آلودگی زمین، هوا، آب و صدا وجود دارد تا در یک اقتصاد با رشد کُند. " وی می گوید: «من نمی توانم یک اقتصاد موفق را بدون رشد تصور کنم.»

امروزه بیش از پیش آوای آن به گوش می رسد که منابع کافی نیستند. شاید برجسته ترین این آواها به یک گروه پژوهش در «موسسه تکنولوژی ماساچوستس» متعلق باشد که گزارش محدوده های رشد را تهیه کرد، گزارشگران بعد از محاسبه اینکه تحت مفروضات معینی ظرف چه مدت هریک از مواد تمام خواهد شد، به نحوی احتیاط آمیز نتیجه گیری خود را بدین گونه ارائه می دهند: «با توجه به میزان مصرف کنونی منابع و افزایش پیش بینی شدة نرخهای مصرفی در آینده، اکثریت بزرگ منابع مهم و تجدید ناشدنی جهان حداکثر تا ۱۰۰ سال آینده دوام خواهد داشت.»

سرنوشت صنایع گوناگون به دلیل گرانی فلج کننده منابع اولیه مورد نیاز یک مسئله دشوار اقتصادی است، لیکن افزون بر آن یک مسئله لاینحل سیاسی در روابط میان کشورهای تولید کننده و مصرف کننده، بدان دلیل که منابع بازمانده در مناطق جغرافیایی محدودتری تمرکز می یابند، خودنمایی می کند. ملی کردن اخیر معادن آمریکای جنوبی و فشارهای موفقیت آمیز کشورهای خاورمیانه در جهت افزایش بهای نفت حاکی از این است که مسئلة سیاسی احتمالاً بسیار زودتر از بروز مسئلة غایی اقتصادی موجد بحران خواهد شد. احتیاج در حقیقت مادر اختراع است، و ذات اختراعی صنعت، که از سوی علم جدید بخوبی پشتیبانی می شود، بسیار بعید است که به سادگی در این جبهه ها با شکست مواجه شود.

من قبلاً در چند فصل پیشین دربارة مسئلة انرژی بحث کرده ام. رهایی از آن امری ناممکن است دربارة مرکزیت آن هرچه بگوییم، باز کم گفته ایم. می توان گفت که انرژی برای جهان ماشینی همان است که آگاهی برای جهان انسانی. اگر انرژی ناتوان شود، همه چیز ناتوان می گردد.

تا زمانی که انرژی اصلی – به بهای قابل تحمل – وجود دارد، دلیلی ندارد که معتقد باشیم تنگناهای مواد اصلی دیگر رفع شدنی نیستند. از سوی دیگر، کمبود انرژی اصلی سبب خواهد شد که تقاضا برای اکثر مواد اصلی دیگر چنان اندک شود که احتمال بروز مسئلة کمبود آنها بسیار ضعیف گردد.

در گذشته گفته می شد که اوپک - «سازمان کشورهای صادرکنندة نفت» - هرگز کارش بالا نخواهد گرفت، زیرا هیچگاه اعراب نمی توانند حتی با خود به اتفاق برسند تا چه رسد با کشورهای غیر عرب؛ امروز بدیهی است که اوپک به صورت بزرگترین کارتل انحصارگری درآمده که تاکنون جهان به خود دیده است. قبلاً گفته می شد که کشورهای صادرکنندة نفت همان اندازه به کشورهای واردکنندة نفت وابسته اند که کشورهای واردکننده به صادر کننده؛ امروز جای هیچ گونه تردید نیست که این نظر بریک خیال واهی استوار است، زیرا نیاز مصرف کنندگان نفت آنچنان بزرگ و تقاضا آنچنان غیر منعطف است که کشورهای صادرکنندة نفت، در صورتی که به اتفاق عمل کنند، می توانند در واقع فقط از راه کاهش تولید خود درآمدشان را افزایش دهند.

در این روزگار کشورهای تولید کنندة نفت رفته رفته در می یابند که پول تنها نمی تواند پایه های زیست نوینی را برای مردمشان بنیاد نهد. برپایی آنها علاوه بر پول نیازمند تلاشهای عظیم و صرف وقت فراوان است. نفت یک «دارایی فرسایشی» است، و هرچه سریعتر این فرسایش صورت پذیرد زمان کوتاهتری برای توسعة پایه های جدید هستی اقتصادی فراهم خواهد بود. نتیجه گیری روشن است: در یک نگرش دراز مدت واقع بینانه، هم به نفع کشورهای صادرکننده و هم واردکننده است که «طول عمر» نفت تا آنجا که ممکن است بیشتر شود. صادر کننده نیازمند زمان است تا منابع مختلف زیست خود را توسعه و تحول بخشد؛ و وارد کننده نیازمند زمان است تا اقتصاد وابسته به نفت خود را با وضعیت کمیابی و گرانی سرسام آور آن تطبیق دهد. عظیمترین خطر برای هر دو گروه ادامة رشد سریع تولید و مصرف نفت در سراسر جهان است.

۴) انرژی هسته ای راه نجات یا وسیلة نابودی؟

مهمترین علت خشنودی – که اکنون رفته رفته کاهش می یابد – دربارة منابع آیندة تامین انرژی بدون شک ظهور انرژی هسته ای بود که به گمان مردم به موقع از راه فرا رسید. مردم کمتر زحمت آن را به خود دادند که دقیقاً پژوهش کنند که نعمت فرا رسیده از راه فی الواقع چه بود. چیزی تازه بود، شگفت آور بود، پیشرفت بود، و وعده ها در میان بود که نعمت جدید انرژی دیر یا زود مورد نیاز بود، پس دلیلی نبود که بی درنگ از انرژی هسته ای استفاده نشود.

در میان همة تغییراتی که به دست بشر در خانوادة طبیعت ایجاد شده، شکافت هسته در مقیاس وسیع بدون شک خطرناک ترین و ژرفترین تغییر است. در نتیجه، یونیزه کردن پرتوهای یونساز به صورت شدیدترین عامل آلودگی محیط زیست و مخاطره آمیز ترین عامل برای بقای انسان بر کرة زمین در آمده است. این مشکل در میان نیست که مراجع ذی صلاحیت از دادن هشدار به ما خودداری می ورزند. اثرات پرتوهای آلفا، بتا و گاما بر بافتهای زنده به طور کامل شناخته شده است: ذرات اشعه مانند گلوله هایی هستند که ارگانیسم را از هم می شکافند، و آسیبی که از این جهت وارد می سازند به کمیت آنها و نوع سلولهایی که مصدوم می سازند بستگی دارد. «بُعد» جدیدی نیز بر اثر این واقعیت مطرح می شود که در حالی که آدمی اکنون می تواند عناصر رادیو اکتیو ایجاد کند – و چنین نیز می کند – همین که آنها را ایجاد کرد، نمی تواند عملی برای کاهش رادیو اکتیوتة آنها انجام دهد. نه بازتاب شیمیایی و نه مداخله فیزیکی، بلکه فقط گذشت زمان می تواند شدت پرتو را بعد از آزاد شدن آن تخفیف دهد. کربن ۱۴ نیمه عمری حدود ۵۹۰۰ سال دارد، بدان معنی که حدوداً شش هزار سال طول خواهد کشید تا قدرت رادیو اکتیویته اش به نصف آنچه بوده است تقلیل یابد. نیمه عمر استرونتیوم ۹۰ بیست و هشت سال است. لیکن در ازای این نیمه عمر هرچه باشد، پاره ای پرتوها تقریباً به طور نامحدود دوام می یابند، و هیچ عملی نمی توان دربارة آنها انجام داد جز آنکه کوشش شود که مادة رادیو اکتیو در مکان امنی قرار گیرد.

اما ببینیم یک مکان امن مثلاً برای مقادیر عظیم پس مانده های رادیو اکتیو که به وسیلة راکتورهای هسته ای ایجاد می شود کدام است؟

هیچ مکانی را نمی توان در روی زمین سراغ کرد که امن باشد. زمانی این اندیشه وجود داشت که این پس مانده ها می توانند به طور امن در اعماق اقیانوسها قرار گیرند، بر این فرض که در چنین ژرفا هیچ موجود زنده نمی تواند حیات خود را حفظ کند.

هنوز هیچ توافق بین المللی در مورد محو کردن پس مانده های رادیو اکتیو صورت نیافته است. کنفرانس سازمان انرژی اتمی در موناکو، در نوامبر ۱۹۵۹، بدون هیچ گونه توافق عمومی پایان یافت و علت اصلی آن اعتراضات شدیدی بود که از طرف اکثر کشورها علیه رویة آمریکا و انگلستان دایر برقرار دادن پس مانده ها در اقیانوس ها عنوان شد.

البته بزرگترین پس مانده ها خود راکتورهای هسته ای بعد از غیر قابل استفاده شدن هستند.

هیچ کس دربارة این موضوع که برای انسان اهمیت حیاتی دارد بحث نمی کند که راکتورها را نمی توان از دور خارج کرد و به جای دیگر انتقال داده. هیچکس به شماره و محل این دستگاه های شیطانی که بی رحمانه برهم انباشته می شوند، توجه نکرده است.

سرانجام وقتی موضوع آلودگی هوا، آب و خاک به پرتوهای یونساز مطرح است چگونه می توان مسئلة آلودگی هوا به دود را مورد توجه قرار داد؟ من نمی خواهم مضرات آلودگی هوا و آب را در وضعیت کنونی ناچیز جلوه دهم، لیکن هنگامی که با آنها روبرو می شویم نباید «تفاوت در ابعاد» را از نظر دور داشت: آلودگی رادیو اکتیو مخاطره ای است که وسعت «بُعد» آن برای بشر بی سابقه است. کسی ممکن است حتی سوال کند: وقتی هوا مملو از ذرات رادیو اکتیو است، تاکید ورزیدن بر هوای پاک چه معنایی دارد؟ و یا اینکه وقتی آب و خاک مسموم گردد محافظت از هوا چه فایده ای خواهد داشت؟

حتی یک اقتصاددان ممکن است این سوال بجا مطرح کند: هنگامی که زمین، یعنی تنها جایگاهی که برای زیست در اختیار داریم، به موادی آلوده گردد که موجد نقص بدنی در کودکان یا نوادگان ما گردد، پیشرفت اقتصادی، یا به اصطلاح سطح بالای زندگی، چه معنایی خواهد داشت؟ آیا ما از فاجعة داروی تالیدومید چیزی نیاموخته ایم؟

یک فیزیکدان هسته ای برجسته آمریکایی به نام ای. دبلیو . وینبرگ می گوید: «این انگیزة افراد خوش نیت که می خواهند جنبه های مثبت انرژی هسته ای را صرفاً بدان علت که جنبه های منفی آن بسیار اضطراب آور است بزرگ بنمایانند قابل درک است»، لیکن وی این هشدار را نیز اضافه می کند که «به دلایل شخصی دهشتناکی دانشمندان اتمی هنگامی که دربارة اثرات کار خود بر امور جهانی مطلب می نویسند، خوش بین به نظر می آیند. همه ما باید اشتغال خود را در زمینه آلات تخریب هسته ای توجیه کنیم (و حتی ما که با راکتور سر و کار داریم فقط اندکی از همکاران سلاح سازان گرفتار چنین گناهی هستیم)».

در چهارمین کنفرانس ملی سرطان در آمریکا در سپتامبر ۱۹۶۰، لستر برسلو عضو اداره بهداشت عمومی ایالت کالیفرنیا گزارش داد که ده ها هزار ماهی قزل آلا در جایگاه های تخم گذاری غربی ناگهان به سرطان کبد دچار شدند، و چنین ادامه داد: «تغییرات تکنولوژیک که بر محیط انسان اثر می گذارند، با چنان سرعتی زیاد و مهاری اندک صورت می پذیرند که جای بسی شگفتی است که تاکنون به انسان از آن نوع سرطان همه گیر که امسال میان ماهیان قزل آلا شیوع یافت، جان سالم به در برده است.»

هیچ درجه از رفاه نمی تواند انباشت مقادیر عظیم مواد بسیار مخرب و مهلکی را توجیه کند که هیچ کس نمی داند چگونه می توان از خطر آن «ایمن» بود و به صورت خطری بی قیاس برای نسلهای بعد و حتی اعصار زمین شناسی باقی خواهد ماند. انجام دادن چنین عملی تجاوز به ذات زندگی است، تجاوزی فوق العاده بزرگتر از هر جنایتی که تاکنون به دست بشر صورت گرفته است.

۵) تکنولوژی با چهره ای انسانی

دنیای نو به اعتبار ما بعد الطبیعه اش شکل یافته، ما بعد الطبیعه ای که تربیتش را شکل بخشیده و تربیت به نوبة خود علم و تکنولوژی آن را ایجاد کرده است. بنابراین، بدون آنکه به مابعدالطبیعه و تربیت بازگردیم می توانیم بگوییم که دنیای نو به وسیلة تکنولوژی تشکل یافته است. این دنیا از بحرانی به بحرانی دیگر می جهد؛ در همة جنبه های زندگی پیش نگریهایی از بلایا و در حقیقت نشانه های نمایانی از فروپاشی وجود دارد.

چنانچه جهان نو به وسیلة تکنولوژی شکل یافته باشد و همچنان بدین گونه شکل گیری خود را ادامه دهد و بیمار به نظر آید، خردمندانه است که خود تکنولوژی را مورد بازنگری قرار دهیم. اگر احساس می کنیم که تکنولوژی بیش از پیش غیر انسانی می شود، پس خوبست به اندیشه نشینیم که آیا می توان از چیز بهتری یعنی یک تکنولوژی با چهره ای انسانی برخوردار باشد.

تکنولوژی هیچ اصل خود محدود سازنده ای را – فی المثل به لحاظ وسعت، سرعت یا قهر – نمی شناسد.

دنیای نو که به وسیلة تکنولوژی جدید شکل گرفته است به ناگهان – که به هیچوجه غیر منتظره نیست – خود را در آن واحد درگیر سه بحران می یابد. نخست،طبیعت آدمی در برابر الگوهای تکنولوژیکی، سازمانی و سیاسی غیر انسانی که آنها را همچون عوامل اختناق آور و ناتوان کننده می یابد، طغیان می کند؛ دوم، محیط زندگی که تکیه گاه زندگی آدمی است فریاد درد و ناله بر می آورد و نمودهایی از یک فروپاشی آغاز شده را به دست می دهد؛ و سوم، برای همة آنهایی که در این زمینه آگاهی و دانش کافی دارند و روشن است که آن غارتگریهایی که در مورد منابع تجدید ناشدنی جهان، بویژه منابع سوختهای فسیلی صورت می گیرد به گونه ای است که تنگناهای شدید و فرسایش کلی در آیندة کاملاً قابل پیش بینی مسائل حتمی ما خواهند بود.

به نظر می رسد که نخستین وظیفة تکنولوژی عبارت است از سبک کردن باری که آدمی باید برای زنده ماندن و پرورش قوای دورنی خود به دوش کشد. به سادگی می توان مشاهده کرد که تکنولوژی این منظور را، هنگامی که به یک ماشین در حال کار توجه کنیم، برآورده می سازد. مثلاً یک کامپیوتر می تواند در ظرف چند ثانیه کاری انجام دهد که حسابداران یا حتی ریاضیدانان در طول زمانی بس طولانی به انجام دادنش نایل می آیند، البته اگر اصلاً قادر به انجام دادنش باشند آن حدی که تکنولوژی جدید جانشین کار دستهای آدمی شده است را می توان به گونة زیر شرح داد: می توان سوال کرد که چه میزان از «کل وقت اجتماعی» - یعنی وقتی که ما همه بر روی هم، هر شبانه روز بیست و چهار ساعت، دارا هستیم – عملاً در تولید واقعی مصرف می شود. می گویند اندکی کمتر از نصف کل جمعیت این کشور، با سودمندی مشغول کارند، و حدود یک سوم از این تعداد، تولید کنندگان واقعی محصولات کشاورزی، معدنی، ساختمانی، و صنعتی هستند. در اینجا منظور من دقیقاً تولید کنندگان واقعی است نه کسانی که به کسان دیگر می گویند چه باید انجام دهند، یا حساب گذشته را نگه می دارند، یا برای آینده برنامه ریزی می کنند و یا آنچه دیگران تولید کرده اند توزیع می کنند. اما یک شخص شاغل تمام وقت، با کسر تعطیلات، روزهای بیماری و سایر غیبت ها، حدود یک پنجم کل وقت خود را به کارش تخصیص می دهد. حال نتیجه می گیریم که نسبت زمانی که صرف تولید واقعی می شود – تولید واقعی به معنی محدودی که مورد نظر من است – حدوداً یک پنجم از یک سوم از یک دوم یعنی ۵/۳ درصد «وقت کل اجتماع» است. بازماندة ۵/۹۶ درصد از «کل وقت اجتماع» در راه های دیگر از جمله خواب، خوراک، تماشای تلویزیون، انجام دادن کارهایی که مستقیماً ثمر بخش نیستند، یا فقط به کشتن وقت به طور کم و بیش انسانی صرف می شود.

گونة متفاوتی از تکنولوژی، یک تکنولوژی با چهره ای انسانی، که به جای آنکه دستها و مغزهای آدمی را به صورت چیزهایی زاید درآورد آنها را یاری دهد که بهره زاتر از گذشته شوند.

چنانکه گاندی می گوید: فقیران جهان را تولید توده وار کمک نمی کند، بلکه تولید به وسیلة توده ها به آنها یاری می دهد.

همه به رشد اعتقاد دارند و بر حقند زیرا رشد یکی از صفات اساسی زندگی است. لیکن نکته اینجاست که باید به تصور رشد یک بعد کیفی بدهیم، زیرا همواره چیزهایی وجود دارند که باید رشد کنند و بسیاری چیزها هستند که باید تنزل یابند. نکتة اصلی این است که مشخص سازیم حقیقت پیشرفت در چیست. ارزیابان می گویند که ما در حال انهدام پایه های هستی خود می باشیم و راه نجات در آن است که از غفلت به در آییم و سرنوشت محتوم بشر را مدنظر قرار دهیم.

در این تعارض عظیم هرکس باید برای خود جناحی برگزیند. همگان پذیرفته اند که سیاست بسیار مهمتر از آن است که به دست کارشناسان واگذارده شود. امروز، مهمترین محتوای سیاست اقتصاد است، و مهمترین محتوای اقتصاد تکنولوژی. اگر سیاست نتواند به دست کارشناسان واگذارده شود، نه اقتصاد می تواند چنین شود و نه تکنولوژی.

جای امیدواری اینجاست که مردم عادی عموماً می توانند در مقایسه با کارشناسان، نگرشی وسیعتر و نظرگاهی «انسانی» تر داشته باشند. قدرت مردم عادی، که امروز کاملاً بی قدرت احساس می شوند، در آغاز کردن خطوط جدید عمل نیست، بلکه در اِعمال همدلی و حمایت خود از گروه های اقلیتی است که آن خطوط را قبلاً آغاز کرده اند. من دو نمونه را ارائه می کنم که به موضوع مورد بحث کنونی ارتباط دارد. یکی از آنها به کشاورزی، یعنی همچنان بزرگترین فعالیت آدمی بر روی زمین، مربوط است و دیگری به تکنولوژی صنعتی.

کشاورزی جدید به نحو روز افزونی به کاربرد فرآورده های شیمیایی برای خاک، گیاهان و دامها متکی است که اثر دراز مدت آن بر حاصلخیزی و بهداشت خاک شدیداً موجب نگرانی است. افرادی که چنین نگرانیهایی را عنوان می کنند عموماً با این پاسخ روبرو می شوند که باید بین «سم یا گرسنگی» یکی را انتخاب کرد. در بسیاری از کشورهای جهان کشاورزی فوق العاده موفقی را می توان یافت که بدون توسل به مواد شیمیایی و بدون ایجاد نگرانی دربارة حاصلخیزی و بهداشت دراز مدت خاک، محصولات عالی برداشت می کنند.

تردید ندارم که می توان به تحول تکنولوژی یک جهت نوین داد، جهتی که تکنولوژی را به سوی نیازهای حقیقی آدمی یعنی به قدر واقعی انسان بازگرداند. انسان کوچک است و بنابراین، کوچک زیباست.

● بخش سوم: جهان سوم

۱) توسعه

چند سال قبل در یکی از کتابهای سفید بریتانیا که دربارة توسعة کشورهای خارجی نوشته شده هدفهای کمک های خارجی بدین شرح درج گردیده است:

ما آنچه در حیطة قدرت داریم برای کمک به کشورهای در حال توسعه انجام خواهیم داد تا بتوانند فرصتهای مادی را برای استفاده از استعدادهای خود ایجاد کنند، از یک زندگی کامل و سعادتمند برخوردار باشند و به مرور معیشت خود را بهبود بخشند.

دو پدیده نگرانی جهانی را بر می انگیزند – بیکاری توده وار و مهاجرت توده وار به شهرها. برای دو سوم افراد بشر، این هدف – یعنی یک «زندگی کامل و سعادتمند» با بهبودهای مستمر معیشت آنها – اگر فی الواقع در جهت معکوس دنبال نشود، تحققش بیش از هر زمان بعید به نظر می رسد.

یکی از گرایشهای ناسالم و مخرب حدوداً در همة کشورهای در حال توسعه ظهور «دوگانگی اقتصادی» است، که هر روز شدت بیشتر می یابد: در این دوگانگی به مثابه دو الگوی مختلف زندگی است که همچون دو دنیای جدا از هم از یکدیگر متفاوتند. دوگانگی اقتصادی یک کشور نمونة در حال توسعه سبب می شود که پانزده درصد جمعیت در بخش جدید که عموماً به یک یا دو شهر بزرگ منحصر می شود زندگی می کنند. هشتاد و پنج درصد دیگر در مناطق روستایی و شهرهای کوچک به سر می برند. به دلایلی که مورد بحث قرار خواهد گرفت، اغلب تلاشهای عمرانی به شهرهای بزرگ منحصر می شود، یعنی به عبارت دیگر هشتاد و پنج درصد جمعیت مورد بی اعتنایی قرار می گیرند. سرنوشت این هشتاد و پنج درصد چه خواهد شد؟

می توانیم به طور گذرا توجه کنیم که گرایشهای مشابهی حتی در غنی ترین کشورها به مثابه روندی به سوی شهرگرایی افراطی، به سوی «کلان شهری» نمایان می شوند، و جیبهای گشاد مردم فقر زده، «طرد شدگان»، بیکاران و ناتوان از کارها را در میان فراوانی و ثروت، خالی می گذارند. تا همین اواخر، کارشناسان توسعه به دوگانگی اقتصادی و شرارتهای دو قلوی آن یعنی بیکاری توده وار و مهاجرت توده وار به شهرهای بزرگ به ندرت اشاره داشته اند. هر زمان اشاره ای رفته است، فقط نسبت به آنها اظهار تاسف شده و همچون چیزی گذرا به شمار آمده است.

علل اصلی فقر در نهایت امر عللی غیر مادی هستند، و در پاره ای نارساییهای موجود در تربیت، سازمان و انضباط نهفته اند. توسعه با کالاهای مادی آغاز نمی شود؛ با آدمیان و تربیت آنها، با سازمان و با انضباط آغاز می شود. بدون این سه، همة منابع پنهان و دست نخورده و بلا مصرف باقی می مانند.

در اینجا مسئلة مرکزی توسعه نهفته است. اگر بپذیریم که علل اصلی فقر، نارساییهای موجود در این سه حوزه است، بنابراین ریشه کن کردن فقر اساساً به رفع این نارساییها بستگی می یابد.

حاصل کلام این است که توسعه، اساساً مسئله ای نیست که اقتصاددانان، یا دست کم اقتصاددانانی که تخصصشان بر یک فلسفة مادی خام استوار است، به حلش بپردازند. باید مردم را از یک دیدگاه واقع بینانه و جدی به حساب آورد. زیرا مردم منبع اصلی و نهایی هرگونه ثروتند. اگر مورد غفلت قرار گیرند، اگر آلت دست کارشناسان خودمختار و برنامه ریزان خود رای قرار گیرند، دیگر هیچ تلاشی ثمر واقعی نخواهد داشت.

۲) مسائل اجتماعی و اقتصادی که توسعة تکنولوژی متوسط را ایجاب می کند.

امروز در بسیاری از نقاط جهان، فقیران همچنان فقیرتر و ثروتمندان همچنان ثروتمندتر می شوند، و فراگردهای موجود کمک های خارجی و برنامه ریزیهای توسعه و عمران گویی از باز داشتن این گرایش ناتوانند. در حقیقت به نظر می رسد که اغلب آن فراگردها موجد تشدید این گرایش می شوند، زیرا همیشه کمک کردن به کسانی که می توانند به خود کمک کنند ساده تر از کمک کردن به افراد نیازمند کمک است. تقریباً همة کشورهای به اصطلاح در حال توسعه یک بخش جدید دارند که الگوهای زندگی و کار در آنها به الگوهای کشورهای توسعه یافته شباهت دارد، لیکن بخشی غیر جدید را نیز دارا هستند که اکثریت عظیم تمامی جمعیت را در بر می گیرد، که در آن الگوهای زندگی و کار نه تنها عمیقاً آزاردهنده است بلکه در جریان زوال هرچه سریعتر قرار دارد.

وضع نمونة فقیران در اکثر کشورهای به اصطلاح در حال توسعه چگونه است؟ فرصتهای کاری آنها چنان محدود است که نمی توانند گریز راهی از بینوایی بیابند. آنها به طور ناقص به کار مشغولند و یا به کلی بیکارند، و به همین دلیل راهی شهرهای بزرگ می شوند. لیکن در شهرهای بزرگ هم کاری برای آنها وجود ندارد، و علاوه بر آن از مسکن هم بی بهره اند. بیکاری روستایی موجد مهاجرتهای توده وار به شهرها می شود، و به میزانی به رشد بیشتر شهرها کمک می کند که منابع حتی ثروتمندترین جوامع را می فرساید. بیکاری روستایی به بیکاری شهری مبدل می شود.

بنابراین ضروری است که دست کم بخش مهمی از تلاشهای عمرانی در شهرهای بزرگ انجام نپذیرد و مستقیماً به ایجاد یک «ساخت کشاورزی – صنعتی» در نواحی روستایی و شهرهای کوچک تعلق گیرد. برای یک فرد بینوا فرصت کار کردن بزرگترین نیاز است، و حتی کار با دستمزد کم و نسبتاً نامولد بهتر از عطلت مطلق است. به قول آقای گابریل آردنت، «اشتغال عمومی مقدم بر کمال کاری است.»

یک فرد بیکار یک انسان مایوس است و عملاً به مهاجرت وادار می شود. این توجیه دیگری است برای این بیان که موجودیت فرصتهای کاری، نیاز اصلی است و باید هدف اصلی برنامه ریزی اقتصادی باشد.

۱) فرصتهای اشتغال باید در مناطقی به وجود آیند که مردم در آنها هم اکنون به سر می برند، و نه عمدتاً در کلان شهرها که افراد متمایل به مهاجرت به آنها هستند.

۲) این فرصتهای اشتغال باید به طور متوسط، به اندازة کافی ارزان باشند به طوری که بتوانند در شماره های بزرگی ایجاد شوند بدون آنکه نیازمند سطحی از سرمایه گذاری و واردات باشند که دور از دسترس افراد باشد.

۳) روش های تولید مورد استفاده باید نسبتاً ساده باشد، به طوری که تقاضا برای مهارتهای سطح بالا، نه تنها در خود فراگرد تولیدی، بلکه در مسائل مربوط به سازمان، تامین مواد خام، تامینهای مالی، بازاریابی و غیره، به حداقل کاهش پذیرد.

۴) تولید باید اساساً از مواد محلی استفاده کند و کلاً برای استفادة محلی انجام شود.

این چهار نیاز، تنها در صورتی قابل رفع است که یک برداشت «منطقه ای» از توسعه داشته باشیم و نیز یک تلاش آگاهانه برای گسترش و کاربرد آنچه «تکنولوژی متوسط» خوانده می شود صورت پذیرد.

اگر هدف توسعه این است که کمک را به کسانی برساند که به بیشترین حد نیازمند آن هستند، بنابراین هر «منطقه» یا «ناحیه» در محدودة کشور باید توسعة مربوط به خود را داشته باشد. این است مفهوم برداشت «منطقه ای» توسعه.

بدیهی است که این برداشت «منطقه ای» یا «ناحیه ای» هیچ امید موفقیتی ندارد جز آنکه یک تکنولوژی مناسب را به کار گیرد.

آنچه فقیران بیش از هر چیز نیازمندش هستند چیزهای ساده – از قبیل مواد ساختمانی، پوشاک، لوازم خانگی، وسایل کشاورزی – و بازده بهتر محصولات کشاورزی آنهاست. در نقاط بسیاری آنان به طور مبرم نیازمند درخت، آب و امکانات انباشت محصولند. اگر بتوان به ساکنان بخش کشاورزی یاری کرد که خود نخستین مراحل فراگرد محصولاتشان را انجام دهند، بزرگترین کمک به آنها خواهد شد. همة اینها زمینه های مطلوبی برای تکنولوژی متوسط هستند.

مطالعه ای در مورد تکنولوژی متوسط به گونه ای که امروز موجود است آشکار می سازد که دانش و تجربة کافی برای به اشتغال در آوردن همة افراد وجود دارد، و هرجا که شکافهایی دیده می شود، می توان به سرعت پژوهشهایی دربارة طرح ها انجام داد.

● نتیجه گیری:

الف) «دوگانگی اقتصادی» در کشورهای در حال توسعه برای مدتی قابل پیش بینی در آینده باقی خواهد ماند. بخش جدید و توسعه یافته قادر نخواهد بود که همة قسمتها را جذب کند.

ب) چنانچه بخش غیر جدید، هدف تلاشهای عمران و توسعه ویژه ای قرار نگیرند، فروپاشی ادامه خواهد یافت، این فروپاشی همچنان تجلی خود را در بیکاری توده وار و مهاجرت توده وار به نواحی کلان شهری حفظ خواهد کرد، و این مسئله زندگی اقتصادی را در بخش جدید نیز مسموم خواهد کرد.

ج) فقیران را می توان برای کمک به خویشتن، یاری کرد لیکن فقط از راه فراهم ساختن یک تکنولوژی برای آنها می توان در این کار توفیق یافت که مرزهای اقتصادی و محدودیتهای فقر را مورد توجه قرار دهد – یعنی یک تکنولوژی متوسط.

د) برنامه های عمل در عرصه های ملی و فوق ملی برای توسعة تکنولوژیهای متوسط، مناسب برای بهبود اشتغال کامل در کشورهای در حال توسعه، ضروری است.

۳) دو میلیون روستا

هنگامی که در مورد بهبود عمران و توسعه سخن می گوییم، چه در نظر داریم – کالاها یا آدمها؟

اگر آدمها را در نظر داریم – آنها کدام گروه از آدمها هستند؟

آنها چه کسانی هستند؟

آنها کجا هستند؟

چرا به کمک نیازمندند؟

هنگامی که تاکید بر آدمها باشد، مسائل ارتباطی موضوعات دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد. کمک کنندگان چه کسانی هستند و کمک شوندگان چه کسانی؟

کمک کنندگان به طور کلی، افراد ثروتمند، با سوادان (به معنی خاص کلمه)، و شهر نشینان هستند. از طرف دیگر بالاترین نیازمندان کمک عبارتند از فقیران، بی سوادان، و روستانشینان.

زندگی، کار، و سعادت همة اجتماعات بر پاره ای «ساختهای روانی» مبتنی است که بی نهایت گرانبها و بسیار آسیب پذیرند. همبستگی اجتماعی، تعاون، احترام متقابل، و بالاتر از همه حرمت خویش داشتن، شجاعت در برابر مخالفت، و توانایی تحمل دشواریها – این همه و بسیاری از صفات دیگر وقتی که آن «ساختهای روانی» به سختی آسیب پذیرد، از هم گسسته و ناپدید می شوند. آدمی چنانچه در درون احساس بیهودگی کند در هم فرو خواهد شکست. هیچ میزان از رشد اقتصادی نمی تواند جبران چنین خساراتی باشد و شاید این گفته اصلاً مورد نداشته باشد چرا که رشد اقتصادی عموماً بر اثر نبود آن هنجارها از حرکت باز خواهد ایستاد.

پول به تنهایی حلّال مشکلات نیست. زیرا جنبة کمّی فرع جنبة کیفی است. چنانچه خط مشی اشتباه باشد، پول نمی تواند آن را اصلاح کند، و چنانچه خط مشی درست باشد، پول نمی تواند یک مسئلة دشوار مطرح سازد.

کمک دهندگان – ثروتمند، تحصیل کرده، شهر نشین – می دانند چگونه امور را در راه درستش انجام دهند؛ اما آیا می دانند که چگونه خودیاری را در میان دو میلیون روستا، در میان دو هزار میلیون روستایی – فقیر، بی سواد، روستانشین – ترویج دهند؟

به طور کلی، آنها نمی دانند؛ لیکن بسیاری افراد مجرب هستند که در حوزة محدود تجربه شان، خوب می دانند. به سخن دیگر، دانش لازم، کم و بیش، وجود دارد؛ ولی در شکلی سازمان یافته و سهل الحصول وجود ندارد. در حالتی پراکنده، غیر منظم، سازمان یافته، و بدون تردید ناکامل وجود دارد.

بهترین کمکی که می توان اعطا کرد، کمک معنوی، یعنی هدیة دانش مفید است. هدیة دانش از هدایای مادی، بسیار بهتر است. هدیه ای از کالاهای مادی می تواند بدون هیچ گونه تلاش یا فداکاری از سوی دریافت کننده، راحت در اختیارش قرار گیرد؛ بنابراین به سختی می تواند «متعلق او» شود و پیوسته همچون چیزی باد آورده پنداشته می شود. هدیه کالاهای مادی، افراد را وابسته می سازد، در حالی که هدیة دانش آنها را آزاد می کند- البته مشروط بر اینکه نوع درستی از دانش باشد.

از اینرو این موضوع باید در زمرة اصول هرچه مهمتر برنامه های کمک در آید – یعنی از طریق اعطای سخاوتمندانه هدایای معنوی مناسب، هدایایی از دانش مربوط در جهت هموار ساختن روشهای خودیاری، اتکا به نفس و استقلال را در افراد به وجود آوریم. بنابراین به دو میلیون روستایمان باز گردیم و ببینیم چگونه می توانیم دانش مربوط و مفید را برای آنها فراهم سازیم. برای این کار باید نخست خودمان این دانش را دارا باشیم قبل از آنکه دربارة اعطای کمک سخن گوییم، باید چیزی برای اعطا کردن داشته باشیم. تا زمانی که فکر می کنیم که می دانیم در حالی که در حقیقت نمی دانیم، همچنان به سوی فقیران می رویم و همة کارهای پر شکوه و عالی را به آنها عرضه می داریم که فقط اگر ثروتمند می بودند می توانستند انجامشان دهند. این نارسایی اصلی سیاست اعطای کمک امروز است.

چنانچه قبلاً گذشت، مردم فقیر نیازهایشان نسبتاً ساده است و اساساً با توجه به نیازمندیها و فعالیت های اصلی خویش، خواهان یاری هستند. چنانچه توان خودیاری و اتکا به نفس نمی داشتند امروز دیگر عمرشان به سر رسیده بود. خطای کامل است که بپنداریم مردم فقیر عموماً نسبت به تغییر بی علاقه اند؛ لیکن تغییر پیشنهادی باید به ترتیبی با آنچه قبلاً انجام می داده اند رابطة درونی داشته باشد، و حق دارند که در برابر تغییراتی که مبرعان شهرنشین و اداره ای پیشنهاد می کنند، طنین و مقاوم باشند، مبرعانی که برداشتشان از انسان فقیر چنین است: «تو فقط از سر راه من کنار رو، آنگاه خواهی دید که چقدر بیهوده و بی فایده هستی و چقدر با شکوه کار می تواند با پولهای بزرگ خارجی و تجهیزات بیگانه انجام شود.»

بیماری همه جا گیر دنیای جدید همانا عدم تعادل کلی است که میان شهر و روستا وجود دارد، عدم تعادل به لحاظ ثروت، قدرت، فرهنگ، جاذبیت و امید. اولی بیش از حد وسعت یافته و دومی بیش از حد نحیف شده است. شهر به صورت آهنربای عمومی درآمده، در حالی که زندگی روستایی رنگ و بوی خود را از دست داده است. هیچ راه حلی برای مصائب ناشی از بیکاری توده وار و مهاجرت توده وار به شهرها وجود ندارد جز آنکه سطح کلی زندگی روستایی بالا رود، و این امر نیازمند توسعة فرهنگ کشاورزی – صنعتی است، به طوری که هر ناحیه، هر اجتماع بتواند تنوع رنگارنگی در حرفه ها را در توسعة اقتصادی چیزی بسیار وسیعتر و عمیق تر از علم اقتصاد است، تا چه رسد به اقتصادسنجی. ریشه های آن در خارج از حوزة اقتصاد، یعنی در تربیت، سازمان، نظم و فراتر از آن، در استقلال سیاسی، و احساس ملی به خود متکی بودن قرار دارد. موفقیت را نمی توان از راه معجزة دانشمندان، و فن ورزانه، یا برنامه ریزان اقتصادی حاصل کرد. فقط می تواند از راه یک فراگرد رشد، که در برگیرندة تربیت، سازمان و نظم تمامی مردم باشد، تحصیل شود. هر چیزی کمتر از این به شکست خواهد انجامید.

۴) مسئله بیکاری در هند «سخنی با گروه توسعة هند در لندن»

هنگامی که دربارة بیکاری سخن می گویم، منظورم عدم استفاده یا کم استفاده کردن از نیروی کار موجود است. می توانیم یک مقیاس بهره زایی را در نظر بگیریم که از صفر درصد، یعنی بهره زایی یک فرد کاملاً بیکار، تا صد در صد، یعنی بهره زایی یک فرد در کاملترین و موثرترین اشتغال را در بر می گیرد. مسئلة حیاتی برای هر اجتماع فقیر آن است که چگونه در این رده بندی از پایین به بالا حرکت کند. هنگامی که بهره زایی را در هر اجتماع مورد توجه قرار می دهیم، کافی نیست که فقط کسانی را به حساب آوریم که اشتغال دارند و یا دارای کسب آزاد هستند، و همة کسانی را که بیکارند و بنابراین بهره زاییشان صفر است، از نظر دور بدانیم.

توسعه اقتصادی در اصل ایجاد زمینه برای انجام یافتن کارهای بیشتر است. برای این منظور چهار شرط اصلی وجود دارد. نخست، باید انگیزش وجود داشته باشد؛ دوم، باید فوت وفن در اختیار باشد؛ سوم، باید سرمایه ای وجود داشته باشد؛ و چهارم، باید زمینه برای فروش کالا و خدمات وجود داشته باشد: تولید بیشتر نیازمند بازار بیشتر است.

هند به اندازة کافی بزرگ است که بتواند به آن مفهوم یک جامعة نسبتاً بسته باشد – جامعه ای که در آن مردم قوی بنیه بتوانند به کار و تولید آنچه نیاز دارند مشغول باشند.

من در «کمیسیون برنامه ریزی» به کسانی برخورد کرده ام که خود را متقاعد ساخته اند که حتی در ظزف پانزده سال آینده امکانپذیر نیست که افراد جوینده کار را در هند به کار گماشت. اگر بگویند در ظزف پانزده ماه آینده امکانپذیر نیست، می پذیرم، چرا که سازماندهی به این کار مدتی طول خواهد کشید. لیکن در برابر مشکلات تسلیم شدن و اظهار اینکه انجام ابتدایی ترین چیز در ظرف پانزده سال آینده امکانپذیر نیست، چیزی جز نوعی انحطاط عقل نمی تواند باشد.

بزرگترین محرومیتی که هرکس ممکن است از آن رنج ببرد بی بهره بودن از امکان ادارة زندگی و تامین وسیلة معیشت خویش است.

خداوند متعال هیچ یک از فرزندان خود را از میراث محروم نساخته است و تا جایی که به هند مربوط می شود، به این کشور انواعی از درختها را بخشیده که همتایشان در هیچ جای دیگر جهان وجود ندارد.

● بخش چهارم: سازمان و مالکیت

۱) ماشینی برای پیشگویی آینده

در جهان امروز تعداد بسیار زیادی آینده شناس، برنامه ریز، پیش بینی گر و مدل ساز وجود دارند، و فریب دهنده ترین فرآوردة پیشرفت تکنولوژی یعنی کامپیوتر، گویی امکانات جدید عظیمی در این زمینه فراهم می آورد. آیا این ماشینها دقیقاً همان چیزی نیست که ما در انتظارش بوده ایم؟ همة افراد بشر در همة زمانها خواستار اطلاع دربارة آینده بوده اند.

این بحث هرچه باشد، روشن است که مسئلة پیش بینی پذیری نه تنها مهم است بلکه تا حدی موجد خلط معانی است. ما به راحتی دربارة تخمین، برنامه ریزی، روندیابی، بودجه بندی، و نیز دربارة سنجش ها، برنامه ها، هدفها و غیره سخن می گوییم، و چنان این اصطلاحات را به کار می بریم که گویی بی هیچ اشکال می توان آنها را در جنبه های مختلف به کار برد. گویی همه خود به خود معانی آنها را درک می کنند.

کاربرد واژه «برنامه ریزی» در مورد موضوعات خارج از حیطة کنترل برنامه ریزی بی معنی است. رویدادها تا آنجا که به برنامه ریز مربوط می شود، فقط روی می دهند. برنامه ریز ممکن است به پیش بینی آنها قادر باشد و این موضوع بر برنامة وی موثر باشد، لیکن آنها نمی توانند احتمالاً جزئی از برنامه باشند.

آیا اصلاً پیش بینی یا آینده نگری – دو واژه ای که گویی مترادف یکدیگرند – امکان پذیر است؟

دانش، در معنی دقیق کلمه، فقط می تواند دربارة گذشته باشد. آینده همواره در حال ساخته شدن است، لیکن به طور وسیع از مواد موجود ساخته می شود که دربارة آن آگاهی زیادی می توان تحصیل کرد.

در واقع همة پیش بینی ها صرفاً نوعی تخمین مجهول از معلوم است که در جریان پیشرفت زمان بر اساس «برنامه» ی شناخته شده تصحیح و تعدیل می شوند. اما چگونه این تخمین را می زنید؟ به چند سال قبل باز می گردیم؟ فرض کنید که یک سابقه برای رشد وجود دارد، چه چیز را دقیقاً اساس تخمین قرار می دهید – میانگین نرخ رشد، یا افزایش نرخ رشد، یا نمو سالانه بر حسب کمیت های مطلق؟ در حقیقت قاعده ای در این مورد وجود ندارد: بلکه صرفاً موضوع «احساس» یا قضاوت شخصی در میان است.

روش های ساده پیش بینی – بعد از آنکه عوامل غیر متعارف در نمای کنونی آن تصحیح شود – احتمالاً به آن ظاهر راست نما و شرح و تفصیلهای کاذب – یعنی دو شرارت بزرگ آمارگری – نمی انجامد. همین که انسان به یک فرمول و یک کامپیوتر الکترونیک دست یابد، این وسوسة دهشتناک در وی پیدا می شود که لیمو را تا حد بی آبی مطلق بچلاند و تصویری از آینده را به دست دهد که به خاطر دقت بیش از اندازه و درست نمایی ظاهرش ایجاد اعتقاد می کند. با این همه فردی که از یک نقشة خیالی استفاده می کند، و آن را یک نقشة درست می پندارد، احتمالاً وضعی بدتر از کسی خواهد یافت که اصلاً نقشه ای در اختیار نداشته باشد، زیرا وی توان خود را برای تشخیص راه، مشاهدة جزئیات مربوط و جستجوی بی وقفه با استفاده از حواس خود و بهره گیری از هوش خویش برای بازشناسی نشانه های توجیه موقعیت، به کار نخواهد بست.

قبلاً بر این نکته تاکید کرده ام که یک برنامه چیزی اساساً متفاوت از یک پیش بینی است. برنامه عبارت است از بیان یک قصد در مورد آنچه برنامه ریزان می خواهند انجام دهند. برنامه ریزی (به مفهومی که به عقیده من باید به کا رود) از قدرت جدایی ناپذیر است. این طبیعی و در حقیقت مطلوب است که هر فرد صاحب قدرتی نوع برنامه داشته یعنی قدرت را سنجیده و آگاهانه به کار برد و هنگام اعمال آن از آینده نگری غافل نباشد.

بنابراین معنی یک «برنامة ملی» در یک اجتماع آزاد، چه می تواند باشد؟ معنی آن مسلماً تمرکز همة قدرتها در یک نقطه نیست، زیرا مفهوم آن پایان آزادی خواهد بود: برنامه ریزی واقعی با قدرت حد و مرز مشترک وجود دارد. به نظر من چنین می رسد که تنها معنی فهم پذیر عبارت «یک برنامة ملی» در یک اجتماع آزاد، کاملترین بیان ممکن از مقاصد همة افرادی است که صاحب قدرت اقتصادی مهم هستند، چنین بیانهایی به وسیلة نوعی سازمان مرکزی جمع آوری و مطابقه و مقایسه می شوند.

دید دراز مدت، با پشتیبانی مطالعة امکانات آگاهانه، به ویژه در مورد مواد اولیه تجدید ناپذیر که موجودیتشان محدود است، یعنی سوختهای فسیلی و فلزات، بسیار مطلوب است.

● نتیجه:

بدین ترتیب به یک نتیجة مسرت بخش می رسیم که زندگی، از جمله زندگی اقتصادی، هنوز ارزش زیستن را دارد، زیرا به قدر کافی پیش بینی ناپذیر هست که بتواند جالب باشد. نه اقتصاددانان می تواند آن را مهار کند و نه آمار شناس.

آینده را نمی توان پیش بینی کرد، لیکن می توان آن را کشف کرد. مطالعه امکانات می تواند به ما نشان دهد که احتمالاً به کجا می رویم، و این موضوع امروز بیش از هر زمان دیگر در خور اهمیت است، زیرا «رشد» به صورت شعار اصلی همة اقتصاددانان سراسر جهان درآمده است.

۲) در جهت نظریة سازمان بزرگ

تقریباً هر روز خبری از ادغام یا خرید واحدهای اقتصادی به گوش می رسد؛ انگلستان در جامعة اقتصادی اروپا وارد می شود تا بازارهای بزرگتری را باز گشاید و فرصت عمل را حتی برای سازمانهای بزرگتر فراهم آورد. اکثریت عظیمی از اقتصاددانان و کارشناسان کارایی بازرگانی، از این روند به سوی وسعت جانبداری می کنند.

هیچ کس حقیقتاً سازمان پر وسعت را خواهان نیست؛ هیچ کس میل ندارد که دستوراتی را از یک مافوق بگیرد که خود از مافوقی دستور می گیرد که او نیز از شخص دیگری دستور می گیرد... حتی در صورتی که مقررات وضع شده در چهارچوب نظامهای اداری فوق العاده انسانی باشد، هیچ کس میل ندارد در حاکمیت مقررات، یعنی در حاکمیت افرادی باشد که پاسخشان به هر سوالی چنین خواهد بود: «من مقررات را وضع نکرده ام، من صرفاً مجری آنها هستم.»

وظیفة اصلی آن است که در داخل سازمان بزرگ به کوچکی دست یابیم.

در هر سازمان، بزرگ یا کوچک، باید نوعی حساب و کتاب و نظم برقرار باشد: چنانچه بی نظمی بر امور حاکم گردد، هیچ ثمری عاید نخواهد شد. لیکن، نظم چیزی است ایستا و فاقد حیات؛ بنابراین باید ضمن رعایت نظم، فرصت و میزان کافی برای شکاف زدن بر نظم موجود، و انجام کارهایی که هرگز در گذشته صورت نگرفته، و هرگز به ذهن حافظان نظم خطور نکرده (یعنی فرآورده جدید، پیش بینی نشده و پیش بینی ناپذیر اندیشة خلاق یک انسان) وجود داشته باشد.

خطر ذاتی مشخص سازمان بزرگ آن است که به طور طبیعی به بهای نابود ساختن آزادی خلاق، بیشتر به سمت نظم می گراید.

انسان اهل نظم به طور متعارف حسابدار و به طور کلی مدیر است؛ در حالی که انسان آزاد و خلاق پایه گذار است. نظم نیازمند آگاهی و مفید کارایی است؛ در حالی که آزادی فراخواننده و هموار کنندة راه مکاشفه است و به نوآوری می انجامد.

به هر میزان که یک سازمان بزرگتر باشد، ضرورت نظم آشکارتر و گریز ناپذیر تر می گردد.

اصل وظیفة فرعی به ما می آموزد که مرکز در صورتی قدرتمند و اثربخش خواهد بود که آزادی و مسئولیت تشکیلات پایین تر به دقت محفوظ گردد، و نتیجه اش «سعادت و رفاه بیشتر» برای تمامیت سازمان خواهد بود.

▪ چگونه می توان به چنین ساختی دست یافت؟

سازمان بزرگ از بسیاری واحدهای نیمه خود مختار متشکل است که می توانیم آنها را شبه شرکت بنامیم. هر یک از آنها مقدار زیاد آزادی خواهد داشت، تا بزرگترین فرصت ممکن را به آفرینش و پایه گذاری بدهند.

بنابراین ساخت سازمان را می توان به وسیلة یک فرد مجسم کرد که تعداد زیادی بالون به دست دارد، هر یک از بالون ها خاصیت شناوری و بالاروی ویژه خود را دارد، و آن فرد بر فراز همة بالونها قرار ندارد، بلکه زیر آنها ایستاده است، اما همة نخ ها را محکم در دست دارد، هر بالون نه تنها یک واحد مدیرانه است بلکه یک واحد پایه گذارانه نیز هست.

بنابراین وظیفة اصلی عبارت است از مداقه در تک تک فعالیتهای سازمان و ایجاد چندین شبه شرکت تا آنجا که ممکن و معقول به نظر می رسد.

اصل مصون بودن، در کاربرد آرمانی آن، تنها یک معیار را برای مسئولیت در یک سازمان تجاری به دست می دهد که آن سود آوری است. بدیهی است، یک چنین معیاری بستگی به آن خواهد داشت که شبه شرکت مقررات و خط مشی های تعیین شده به وسیلة مرکز را رعایت کند.

منظور از تعیین آرمانها این است که هرگونه انحراف از آنها باید توضیح و توجیه ویژه ای داشته باشد.

با وجود آنکه سودآوری باید معیار نهایی باشد، مجاز نیستیم که همواره آن را چشم بسته و بی توجه به مسائل دیگر به کار بریم. چنانچه واحدی از امتیازاتی ویژه و حتمی برخوردار باشد، باید مبلغی معادل آنچه بهره خود آمده محسوب می شود بپردازد، لیکن اگر ناچار است که با کمبودهای حتمی بسازد، باید یک اعتبار یا اعانه ویژه دریافت کند. یک چنین نظامی می تواند به طور کافی فرصتهای سودآوری واحد های گوناگون را مساوی کند، تا سود بتواند به صورت یک نمودار منطقی موفقیت منعکس گردد.

اصل سوم، اصل شناسایی است. هر واحد فرعی یا یک شرکت وابسته باید یک صورت سود و زیان و یک ترازنامه داشته باشد. از دیدگاه نظم، صورت سود وزیان کاملاً کفایت دارد، زیرا از روی این صورت معلوم می شود که آیا واحد ذیربط از لحاظ مالی برای کل سازمان سودآور است یا نیست. لیکن برای آزادی و ابتکار، ترازنامه اساس است، حتی اگر برای منظورهای داخلی مورد استفاده قرار گیرد.

اکنون به اصل چهارم می پردازم که می تواند اصل انگیزش خوانده شود. این یک واقعیت دیرین و آشکار است که مردم بر طبق انگیزه هایشان عمل می کنند. به همین اعتبار، برای یک سازمان بزرگ با دیوانسالاری های آن و کنترل های دور و غیر شخصی آن و مقررات و آیین های متعدد انتزاعی آن، و فراتر از همه عدم جامعیت نسبی آن که از وسعت آن ناشی می شود، انگیزش یک مسئلة مرکزی است. مدیریت که در راس قرار دارد با مسئلة انگیزش روبرو نیست، لیکن همین که در مسیر سلسله مراتب به پایین بیاییم، مسئله به نحو فزاینده ای حاد می شود.

پنجمین و آخرین اصل من، اصل قاعدة میانی است. مدیریت بالا در یک سازمان بزرگ لامحاله یک موضع بسیار دشوار دارد. مدیریت در سراسر سازمان، در برابر هر آنچه روی می دهد و هر آنچه روی نمی دهد، مسئول است، هر چند که از صحنة واقعی رویدادها بسیار دور باشد. به بسیاری از وظایف که به خوبی مشخص و مستقر شده اند از طریق صدور دستورالعمل ها، مقررات و آیین نامه ها رسیدگی می کند.

من پنج اصل را مطرح ساخته ام که فکر می کنم به نظریه سازمان بزرگ مربوط است، وبه هر یک از آنها کم و بیش یک اسم گول زنک داده ام. فایدة همة این حرفها چیست؟

حمید رضا خداپرست