به تناسب توجه دنیای غرب به مادیگرایی و دوری از دین و معنویت گرایی، روح تشنه انسان غربی جویای زلال معنویتی حقیقی شد.

اما، متاسفانه به دلیل عدم رویکرد بزرگان و اندیشمندان غربی به «دین واقعی» جریانهای «معنویت گرایی» و «عرفانهای نوظهور» پراکنده و مصنوعی پدید آمد. به گونه ای که اکنون در جهان، بیش از چهار هزار نوع از این نوع عرفانهای ساختگی وجود دارد که هر یک به نوعی سراب گونه درصدد رفع تشنگی روح معنویت گرایی انسان های غربی و شرقی برآمده اند اما با کمال تاسف آنان همچنان در جستجوی گمشده حقیقی خود بوده و در تحیر به سر می برند.

در مقاله حاضر، نویسنده کوشیده است نگاهی به خاستگاه و عملکرد این عرفانها و معنویت گرایی های انحرافی داشته باشد. اینک مطلب را با هم از نظر می گذرانیم:

مهمترین چالش عرفان پژوهان

امروزه، نو معنویت گرایی و عرفان های نوظهور از طریق ترجمه هایی چون مجموعه کتاب های مراقبه اشو، مراقبه

تعالی بخش معروف به تی ام (TM) مهاراشی ماهش یوگی، عرفان سرخپوستی واکنکار پل تویچل، عرفان یوگا، فالون دافای لی هنگجی، موسیقی دیوان وار بلک متال «مرلین منسون» عرفان دارویی، استعمال قرص های روان گردان و توهم زا مثل پیوت و مسکالین و اسید لیزرژیک و در قالب رمان های نویسندگانی چون پائولو کوئیلو و داستان ها و خاطره ها در حال وارد شدن به جامعه ماست.

تتبع و تجزیه و تحلیل ماهیت، ویژگی ها و تفاوت های نو معنویت گرایی و عرفان های نوظهور با معنویت و عرفان دینی را می توان از مهم ترین چالش ها و موضوعاتی دانست که پیش روی معنویت و عرفان پژوهان قرار گرفته است. وجوه و ابعاد این تمایزات و تضادها را می توان در حوزه های معرفت شناسی، هستی شناسی و انسان شناسی، مبانی فکری و آیین رفتار و سلوک عرفانی مورد توجه قرار داد.

فرقه های نو معنویت گرا را در اصطلاح جامعه شناسان غربی، جنبش های نو پدید دینی می نامند. و از این منظر جریان های معنویت گرای نوظهور به نام ادیان عصر جدید شناخته می شوند.

«خانم جامعه شناسی به نام آیلین بارکر درباره این فرقه ها، تحقیق کرده که از دهه ۹۰ یعنی سال ۱۹۹۰، تعداد این فرقه ها از ۳۰۰ فرقه در آمریکا الان به دو هزار فرقه رسیده است. این ها را «Cultس می گویند، یعنی فرقه های عرفانی یا «نهضت های دینی جدید» New Religious Movements که مخفف آن NRM است»۱.

خاستگاه اولیه عرفان های نوظهور

پرسش اول این است که چرا در جهان معاصر عرفان و معنویت گرایی جدید اهمیت پیدا کرده است و سؤال دیگر این است که فرقه های نو معنویت گرا از چه منظر و رویکردی درصدد بازآوری و ساخت دادن اندیشه نو معنویت گرایی و عرفان های نوظهور برای انسان معاصر برآمده اند.

ویل دورانت در کتاب لذات فلسفه می نویسد: «من هرگز فراموش نمی کنم که کلیسای شما وقتی از تفتیش عقاید حمایت کرد و «کوپرنیک» را تبعید نمود و «گالیله» را خاموش کرد و «برونو» را زنده به تیر بسته سوزانید، بارها مانع پیشرفت و آزادی فکر انسان گشت.»۲

دستگاه جز م اندیش و دنیاطلب کلیسای کاتولیک با تکیه برگزاره های تحریف شده کتاب مقدس، و به ستوه آمده از فقر کلامی و ضعف فلسفی، به اصول ادیان توحیدی پشت پا زده و از دین دکانی برای خرید بهشت ساخته بود؛ چه آنکه ناچار بود هزینه ساخت قصرهایی به نام کلیسا و تجملات دستگاه عظیم خود را از مردم تامین کند. «انگیزاسیون» و برپایی دادگاه های تفتیش عقاید و خشونت ورزی با کم ترین انتقاد و ترویج فرهنگ تکفیر در روزگاری چهره دین را نفرت انگیز به نمایش گذارده بود که تاریخ چهره حقیقی دین را در اوج درخشش علمی و فرهنگی جهان اسلام در قرن های چهارم و پنجم روایت کرده است. تحقیر کرامت و شرافت انسانی از سوی ارباب کلیسای کاتولیک آن چنان مشروعیت یافته بود که احیای انسانیت انسان محتاج به نهضتی همه جانبه می نمود، این نهضت که بعدها «اومانیزم» (انسان گرایی) نام گرفت، با پشت کردن به دین رسمی مغرب زمین، نه تنها گوهر وجود آدمی را به او باز نگردانید که او را راهی مقصدی کرد که از مقصود دورتر و دورتر شد۳.

جهان غرب از «رنسانس» به این سو، در جهت غیردینی کردن نگاه و نگرش مردم و سست کردن علایق دینی در زندگی روزمره آنان تلاش کرده است.

دنیای غرب در این دوران توسط افرادی چون فرانسیس بیکن، که از بنیان گذاران «فلسفه علم جدید» محسوب می شود، انسان پس از رنسانس را چنین معرفی می نماید:

بشر پس از رنسانس بشری است که ملکوت آن زمین و ابزار رسیدن به این ملکوت، علم جدید است.

گرایش وی به تبیین جهان طبق اصول فلسفه مادی باعث شد تا «توماس هابز» فلسفه اش را با اندیشه ای کاملا مادی آغاز کند. بیکن از طریق «جان لاک»، «جان استوارت میل» و دیگر فیلسوفان تجربی مذهب، در فلسفه تجربی به قدری نفوذ داشته است که اگر او را پدر فلسفه تجربی بدانیم، به بیراهه نرفته ایم.

بعدها نظریه «فروید» از دیدگاه روان شناختی که منشأ دین را ناخودآگاه معرفی می کند و از دیدگاه جامعه شناختی «اگوست کنت» دین را اساساً مربوط به دوران کودکی و پیش از بلوغ انسان می داند پیشنهاد می کند که برای گذر از آن دوران و راه یافتن به بلوغ فکری و عصر علم و صنعت، مردم و اندیشه اومانیسم به جای مذهب بنشیند و کارکردهای انجام بخش را ارائه دهد.

«مارکس» دین و معنویت را ساخته و پرداخته طبقه سلطه گر بر طبقه زیردست می داند که باید با انقلاب کارگری، ایدئولوژی کمونیسم جایگزین آن شود.

«ماکس وبر» نیز با طرح نظریه عقلانیت و افسون زدایی از جامعه مدرن به مسئله حذف دین از زندگی بشر توجه کرده است، اما جایگزینی برای آن پیشنهاد نمی کند زیرا کارکردهایی را در آن می بیند که پدیده های دیگر توان تولید آن را ندارند.

«امیل دورکیم» جامعه شناس معروف غربی در مورد استقلال یافتن علوم، تعلیم و تربیت، سیاست، حقوق، نهادهای اجتماعی و حتی شیوه های زندگی از دین، و روند عرفی شدن و سکولاریزاسیون، اتحادیه های صنفی و گروه های اجتماعی را جایگزین خوبی برای دین می داند؛ زیرا از دیدگاه او آن ها می توانند کارکردهای دین را که هویت بخش افراد است، به خوبی ارائه دهند.

او در کتاب «تقسیم کار اجتماعی» می نویسد:

«دین پیش تر همه چیز جامعه را دربرمی گرفت. هر اجتماعی دینی بود و این دو اصطلاح به صورت مترادف به کار برده می شوند، اما کم کم مسائل سیاسی، اقتصادی و علمی، قلمرو خود را از دین جدا کردند.

خدا قبلا در تمام روابط بشر حاضر بود، اما در طول زمان از آن باز پس می کشد و به تدریج جهان را به انسان و درگیرهایش وامی گذارد. حتی اگر هم بخواهد مسلط باشد تسلطی از راه دور و از بالاست... وی به تدریج فضای بیشتری را به عملکرد آزادانه ای بشر می دهد.

این روند در نقطه خاصی از تاریخ اتفاق نمی افتد بلکه می توانیم از همان آغاز تحولات جوامع، شاهد آن باشیم. لذا این امر به شرایط توسعه و رشد جوامع بستگی دارد.

اما روی هم رفته هر روز از تعداد آن دسته از باورها و احساسات گروهی، که به آن اندازه متمرکز و توانمند باشند که بتوانند ویژگی های یک دین را پیدا کنند، کاسته می شود. می توان گفت میانگین فشردگی وجدان عمومی به طور فزاینده ای کم می شود. این قلمروها که از مذهب مستقل می شوند به طور روزافزون ناسوتی (Pro fane) می شوند۴.

بنابراین پس از رنسانس و با فروپاشی بنیادهای فلسفه مسیحی، چارچوب ذهنی انسان غربی در هم ریخت.

جایگزینی عقلانیت ابزاری

او برای دستیابی به ساختارهای جدید برای درک حقیقت به جای دست یازیدن به مبنای زوال ناپذیر حقایق غیبی و دریافت های قطعی از عوالم برتر بر عقلانیت مبتنی بر اصالت لذت تکیه زد.

«نظریه پردازان عقلانیت در غرب چون «کنت»، «اسپنسر»، «مارکس»، «زیمل»، «پاره تو» و «وبر» همه بر جداانگاری میان عقلانیت و مبدأ و معاد (سنت الهی) تأکید کرده و بر گسست معرفتی افزوده اند. در عقل گرایی آن گونه افراط شد که فیلسوفانی از غرب چون «هیوم» آن را در تضاد با دین یافتند.

غرب از میان گونه های مختلف عقلانیت یعنی عقلانیت معرفتی (فلسفه، شناخت و...)، عقلانیت اخلاقی (ارزش ها)، عقلانیت ابزاری تنها عقلانیت ابزاری را به رسمیت شناخت و خردمندی را به آن سطح تنزل داده است.

عقلانیت ابزاری دارای ویژگی هایی چون حساب گرانه بودن، پیش بینی کارآیی ابزار، کاهش تکنولوژی انسانی و جایگزین شدن تکنولوژی غیرانسانی (ماشین زدگی)، تلاش برای کنترل بر امور غیرحتمی، دارابودن یک دسته نتایج غیرعقلانی برای انسان های ایجادکننده این نظام ها و تضاد با غایت گرایی از این رو عقلانیت غربی تنها یک سطح از سطح اصلی عقلانیت را دربر می گیرد و نظامی تک بعدی به شمار می آید که به نحوی لجوجانه دو سطح دیگر عقلانیت را کنار گذاشته، آن ها را قابل شناخت و معرفت محسوب نمی کند.

عقل گرایی افراطی اما هیچ گاه توان فهم هر آنچه را به جز در محک تجربه آزموده می شد، نیافت و بنابر نظر بنیان گذار فلسفه علم جدید پس از رنسانس «فرانسیس بیکن» تنها به آنچه به چشم می آمد باور پیداکرد. علوم تجربی جایگزین علوم انتزاعی و دینی شد و تمامیت علم در زاویه محدود عقل جزیی نگر محصور شد.

این چنین شده است که «عقلانیت لیبرال برای وحی» متافیزیک و اخلاق هیچ شأن معرفتی قائل نیست و فقط گاهی از منزلت عمل گرایانه و کارکردی آن ها سخنی به میان می آورد. این گونه است که جوهره عقلانیت لیبرال را ماکیاولیسم و یوتیلتیاریسم (اصالت سود) تشکیل می دهد. در جوامع غربی که عقلانیت رسمی بر آن ها حکم فرماست هیچ نوع نگرش و رفتار اجتماعی نیست که رنگ و بوی عقلانیت ابزاری به خود نگرفته باشد و مفاهیمی چون آزادی، حقوق بشر، نهادینه شدن دین، ضدیت با سنت، دنیاخواهی، تقدس زدایی و ارزش گریزی ابزاری مهم دربرپایی نظام عقلانیت رسمی (ابزاری) هستند.»۵

انسان دنیای مدرن پسرفت را در پس رشد صنعتی و تولید تکنولوژی و مظاهر مادی آن پنهان ساخت و روابط عاطفی و روحی را در میان چرخ دنده های ماشینیزم نابود نمود.

مسخ شدن انسان توسط ماشین

در عصر طلایی تکنولوژی های رنگارنگ، انسان مدرن خویشتن را خوشبخت ترین بشر ادوار تاریخ پنداشت. او دیگر چه می خواست؟ چراکه همه مطالعات خویش را برآورده و در چنگ می دید. مستی عقل گرایی ابزاری روزی را به چشم او آورد که روابط فرامادی و انسانی در آن رنگ باخته بود و احساس کمبودی آزاردهنده، روح و جسم وی را می آزرد.

مسخ شدن در زندگی ماشینی او را از پرداختن به حقیقت وجودش غافل ساخت. در دوران مدرن، غربیان کوشیدند تا اندیشه و تلاش خود را برای برآوردن آرزوها و ارضای تمایلات طبیعی به کار گیرند و برای رسیدن به بهشت در زمین به راه افتادند: اما هرچه رفتند نرسیدند و در همین جا بود که از خود پرسیدند: آیا درست می اندیشیدیم؟ آیا راهی که پیمودیم درست بود؟ چرا با کنار گذاشتن دین و ماورای طبیعت به آرامش و آزادی نرسیدیم، بلکه پریشان و آشفته شدیم؟ چرا با دانش و تکنولوژی به رفاه نرسیدیم؟ بلکه در یک قفس آهنین اسیر شدیم؟ در خلال این تردیدها حتی گروهی مدرنیته را کسوف عقل» خواندند. این پرسش ها وضعیت پست مدرن را پدید آورد.

مدرنیته بر خود بنیادی خرد جزئی انسان استوار بود؛ خردی که در پی کشف حقایق متعالی عالم نیست، بلکه در جست وجوی رسیدن به حداکثر کامیابی در دنیا است. بنابراین لذت گرایی، زرسالاری، نفی دین و شریعت، حس گرایی روش شناختی و تجربه گرایی معرفت شناختی و بسیاری از مقولات دیگر را می توان به عنوان مبانی مدرنیته معرفی کرد.

اما از همه مهم تر، «سه اصل انسان گرایی»، «اومانیسم»، دنیاگرایی «سکولاریسم» و عقل گرایی «راسیونالیسم» است. در این میان، همه مبانی اصلی و غیر آن، همچنان در وضعیت پست مدرن باقی است و فقط عقل گرایی، یعنی عقل جزیی و مادی که برای ارضای تمایلات و برآوردن تمنیات دنیایی انسان به کار می آید، مورد تردید قرار گرفته است.»۶

خود بنیادی انسان به عنوان فاعل شناخت با عقل جزئی متزلزل شده اما هنوز این بشر زمین خورده، خودبنیادی خویش را ترک نکرده است، بلکه راه های غیرعقلی را برای جبران کاستی های خرد مادی دربرآوردن اندوه هایش به کار آورد و می آزماید»۶.

«عرفان مثبت می گوید: اگر برفرض، بشر بتواند چنین وضعی را برای خود ایجاد نماید و اگر سودپرستی و لذت گرایی و قدرت پرستی اجازه دهند! ولو یاتان انسان نما، دیگر انسان ها را نیز به رسمیت بشناسند و همه انسان های روی زمین واقعاً بتوانند بدون تضادو تزاحم با همدیگر زندگی کنند، تازه نوبت به سؤال اصلی خواهد رسید که آیا بشر با آن همه تکاپو و تحمل دردها و زحمت ها، فقط برای این زندگی می کند که مقداری مواد پاکیزه طبیعت را بدون تزاحم و تضاد با بنی نوع خود ببلعد و درصورت پیشرفت، روی کره خاکی دست یکدیگر را گرفته و در میان منظومه شمسی و دیگر کرات فضایی به جست وخیز بپردازد و با مقداری تخیلات تجریدی، خود را قانع کند که آری، حیات همین است و بس، و آن گاه راهی زیر خاک تیره شود!؟

بدیهی است دعاوی پر زرق و برق مکتب انسانی جدید (اومانیسم) با دو ضربه سختی که ازطرف حامیان همین مکتب بر آن وارد می شود، عدم کفایت و بطلان آن را اثبات می کند:

۱) تبدیل آشیانه زیبای زمین به زرادخانه های اسلحه.

۲) تولید مواد مخدر در بالاترین سطحی که می توان تصور نمود.

صدمه جبران ناپذیری که انسان گرایی (اومانیسم) بر انسان ها وارد آورده، این است که اصطلاح مزبور، همه یا اغلب افکار پژوهشگران علوم انسانی را به فهم و شناخت پدیده ها یا فعالیت ها و روابطی محدود از هویت انسان ها مشغول ساخته و در نتیجه از پرداخت جدی متفکران به استعدادها مخصوصاً نهادهای ارزشی انسان مانند کمال جویی، عشق سازنده، وجدان اخلاقی، فداکاری در راه فضیلت و افزایش هوشیاری جلوگیری می نماید.»۷

تئوری پردازان نومعنویت گرایی از منظر و افق ایدئولوژی اومانیزم و رویکردی انسان مدارانه درصدد بازآوری و ساخت دادن ماهیت اندیشه نو معنویت گرایی عرفان های نوظهور برای انسان معاصر برآمدند.

از این جهت به سمت سنت های کهن معنوی رفتند؛ از سنت هایی که در بین قبایل سرخ پوستی آمریکا بود تا سنت های معنوی بودیسم و هندوئیسم در شرق دور. این دین ها تا حدودی می توانستند آسیب هایی که ساکنان تمدن غرب را آزرده می کرد و رنج می داد و آن ها را با مشکلات و بحران هایی مواجه می کرد ترمیم کنند. غربی ها حتی سراغ ادیان راستین هم آمده اند یعنی اکنون در غرب عرفان های اسلامی به خصوص بعضی از گرایش هایش که ما آن ها را به اسم صوفیان می شناسیم، کمابیش طرفدار دارد.

بعضی از بزرگان فرقه های تصوف در دنیای اسلام در غرب خیلی طرفدار دارند و به آن ها خیلی بها داده می شود. هرچند که ما این فرقه ها را خیلی داخل چارچوب و اسلام نمی بینیم.

اما به هر حال با تمام انحراف هایی که دارند، تصوف اسلامی را نمایندگی می کنند که البته جای تأسف دارد.

عرفان سرخ پوستی

شامانیسم (اندیشه های کارلوس کاستاندا)

بلک متال (مرلین منسون)

عرفان نئوبودیسم و تائوئیسم

ماهاریش ماهش (TM)

فالون دافا

دالایی لاما:

«کسی که به دیگران ظلم می کند، خودش بیش از همه ناراحت می شود و نباید کاری با او داشت.»

عرفان هندویی

تانترا

اوشو:

«زندگی شادی است، خدا شادی است و هیچ چیز جز خدا وجود ندارد.»

عرفان یهودی و مسیحی

کابالا

پائولو کوئیلو

البته در این جریان ها آموزه های ارزنده ای وجود دارد، زیرا به هر حال بر سر سفره ادیان و پیامبران نشسته اند، اما تحریفاتی که وارد سنت های معنوی ادیان شده کاملاً در عرفان های دروغین ظهور و بروز یافته و یک عده ای را دارد دنبال خودشان می کشانند اما زیانشان از سودشان بیشتر است. و برآیند نهایی آموزه های درست و نادرست این جریان ها به نادرستی و کژی میل می کند۸.

ماهیت و شاکله نو معنویت گرایی و عرفان های نوظهور بر پایه سه عنصر اساسی مترتب است که عبارتند از:

۱) عدم اعتقاد به خداوند یکتا

۲) فاقد شریعت وحیانی و آسمانی

۳) عدم اعتقاد به قیامت و جهان دیگر

بنابراین با حذف مبانی تفکر وحیانی و آسمانی و تمرکز و جهت گیری محض به عقل ابزاری در فرهنگ و تمدن غرب از رنسانس به این سو سبب شد تا گوهره وجودی انسان غربی در خلأ ایمان و معنویت در بحران اخلاقی محبوس و محصور گردد.

تأثیر تمدن و تکنولوژی مدرن بر تحولات و بهبود زندگی مادی بشر را هرگز نمی توان دور از نظر داشت یا انکار کرد اما این واقعیت تلخ را نیز نمی توان کتمان کرد که تمدن صنعتی و عقل ابزاری و زندگی مدرن یکی از علت های مبنایی غفلت انسان مدرن از گوهره وجودی خود یعنی خویشتن خویش و روح ملکوتی و در نتیجه فروپاشی اخلاقی و معنوی در جهان غرب و معاصر شده است.

ناتوانی تمدن مدرن در تأمین نیازهای معنوی و ارزشی انسان معاصر و در نتیجه باعث بروز بحران های اخلاقی گشت. شکست عقل ابزاری در حوزه های مختلف و متنوع نیازهای فطری انسان در عصر مدرن و بحران زده اخلاقی، روانی و اجتماعی برآمده از تمدن در جهان معاصر سبب شده تا تئوری پردازان این مکتب در غرب به دنبال ترمیم پایه های متزلزل تمدن و ایدئولوژی خود برآیند و چاره اندیشی نمایند تا دل های مضطرب انسان دورمانده از اصل خویش را با تارهای عنکبوتی نو معنویت گرایی پیوند بزنند.

غرب مهد عرفهای نهاد دروغین

اغلب فرقه های معنویت گرایی دینی جدید در مهد تمدن غرب شکل گرفته و رشد و نما یافته اند، تمدنی که بر پایه فکری «اومانیزم» استوار شده و ماهیتی انسانی محور دارد و هم از این رو فرقه های معنویت گرایی پدید آمده در بستر این تمدن، اومانیستی و انسان محورند. دنیای غرب اگرچه برای گریز از بحران های ناشی از مدرنیزم به گذشته نگاهی گزینشی کرده و از آن بین معنویت را برگزید و به آن روی آورد و از شعار چند صدساله خویش که بشر را منحصر به جسد مادی می دانست، دست کشید؛ ولی هرگز بر اصولی همچون اومانیزم که دنیای مدرن خویش را بر آن بنیان نهاده بود، پشت نکرد. رویکرد دنیای مدرن به معنویت، روی آوردن به خدا و محور ساختن او در اندیشه و رفتار نبود، بلکه سامان بخشی معنویتی بر محور انسان بود. البته معنای این سخن آن نیست که این فرقه ها را بی خدا بدانیم بلکه سخن از محوریت انسان به جای خدا است که در برخی فرقه ها این محوریت تا آنجا است که خدا در وجود انسان تعقیب می شود و او به خدایی می رسد. محور بودن انسان در معنویت گرایی های نوپدید، مقتضی خارج شدن خدا از غایت و هدف حرکت های باطنی است.

در آموزه های بسیاری از فرقه های معنویت گرایی غیردینی حتی سخنی از خدا و حرکت به سوی او نیست؛ زیرا هدف از حرکت رسیدن به توانایی های کشف نشده انسان، آرام گرفتن، درمان دردها و رهایی از رنج های بیرونی و درونی و جایگزین کردن شادمانی anando با آن است که این اهداف هم بر ادعای آن ها بدون اعتقاد به خدا و پیامبران و فقط با مأوا گزیدن در درون خود، قابل تحصیل است.

در عرفان اشویی پیوسته سرگردانی بر انسان حاکم است، زیرا اشو معتقد است که شیطان قدرت گمراه کردن انسان را ندارد، خداوند هم قدرت هدایت انسان را ندارد.

اشو از ارضای بی حد و اندازه غرایز جنسی بدون توجه به معیارها، اعتبارات و قراردادهای اخلاقی وحقوقی جوامع، سخن به میان آورده و رشد و تعالی را قرین آن به شمار می آورد.

او می گوید: لازم نیست که آدمی اعمال خود را تغییر دهد و یا امیال خود را مهار کند، بلکه باید همه خواسته هایش را آزادانه کامیاب سازد و فقط نظاره گر باشد.

در اغلب فرقه های معنویت گرای غیردینی مراقبه با شیوه خالی ساختن ذهن از هر گونه اندیشه و رسیدن به خلاء و خلسه باطنی انجام می پذیرد.

در کتاب راز بزرگ که از دستورات و مؤکدات اشو به شمار می آید، چنین آمده است:

«ذهن برای ایمان مزاحم است، ذهن انسان ضدایمان است»۹.

پاسخ های نامناسب به نیاز طبیعی

و در شیوه مدیتیشن متعالی (TM) که عالی ترین شیوه مراقبه در عرفان های غیردینی است، انسان با خیره شدن به یک شعله شمع (trarak) یا تکرار صدا یا لفظ و کلمه ای خاص (مانترا) یا تمرکز بر روی تنفس می کوشد، توجه خویش را از هر چیز دیگری منصرف ساخته و به غیر این امور فکر نکند تا آنجا که تمام توجه او به آن شعله یا کلمه جلب شود. با جلب تمام توجه به آن شعله یا کلمه، خلسه ای نسبی برای آن فرد حاصل می شود که باید به کمال رسانده شود. کمال این خلسه به آن است که فرد توجهش را از آن شعله یا کلمه هم قطع کند و ذهن را از توجه به هر چیزی خالی سازد، در این هنگام است که او به همه صورت های موجود در ذهنش که دیگر توجه او را جلب نکرده و مشغولش نمی دارد، نگاهی بی تفاوت می اندازد، نگاهی که او را مشوش و مضطرب نساخته و دغدغه مند نمی سازد. و آنگاه که در ذهن، صورتی برای اشتغال باقی نماند، روح آرام گرفته و از تشویش و اضطرابی که محصول صورت بود، رها می شود.

در مبانی برخی از فرقه های معنویت گرایی دیگر به اصل مهم نفی ذهن برمی خوریم، آن ها بر این باورند که به ذهن نباید اعتماد کرد و نباید آن را طرف مشورت قرار داد، باید ذهن را تعطیل کرد؛ چرا که ذهن جز فریب به بار نمی آورد: و فکر کلاهبرداری بیش نیست و حائلی بین انسان و حقیقت است چرا که از کلمات ساخته شده و برد کلمات است.

پائولو کوئیلو که با رمان های جهان گیرش آمیزه ای از نوعی معنویت گرایی سرخ پوستی و یافته ها و تفکرات خویش را به خوانندگان آثارش القاء می کند با طرح موضوع «افسانه شخصی افراد» ارضای امیال و هرگونه خواهشی که فرد از دوران کودکی یا نوجوانی در دل می پروراند، را تجویز می کند و تنها راه تعالی باطنی آدمی را در تلاش برای به ثمر رساندن و محقق کردن آن افسانه می داند. او خطوط قرمز اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی که مانع از تحقق افسانه شخصی افراد می شود را سدی در برابر رشد و تعالی معنوی آن ها دانسته و شهامت در شکستن این حدود و عبور از آن خطوط راه عامل پیشرفت می داند.

از نظر او، تلاشی برای تحقق این افسانه است که به زندگی گرما و معنا بخشیده و نیروی لازم را برای مبارزه و تحمل رنج ها فراهم می آورد. افسانه دخترک خدمتکار در رمان «شیطان و دوشیزه پریم» رسیدن به ثروت و زندگی مجلل در یک شهر بزرگ است و در رمان دیگر از داستان عشق مرد کشیش به دوست دختر دوران نوجوانیش می نویسد و در داستان دیگر به آرزوی ترویج شرک و کفر ملکه لبنانی تصریح می کند.

لی هنکجی در مکتب فالون دافای خویش که تلفیقی از آموزه های تائوئیزم و بودیسم است. همچون فرقه های معنویت گرای غربی، نهایت دستاورد فالون دافا را در اموری غیرالهی محدود می سازد. او سلامتی و طولانی شدن مدت جوانی و امور دنیایی را غایت حرکت معنوی معرفی کرده می گوید: «اگر شخصی تقوای بسیار زیادی داشته باشد در زندگی بعدیش صاحب منصبی والامقام می شود و با این که ثروت زیادی جمع می کند. تقوایش با این چیزها مبادله می شود»۱۰.

معنویت های نوظهور، در راستای تمنای فطری انسان هستند ولی پاسخی مسخ شده به آن می دهند. فطرت، شیفته عاشق شدن و دل بستن است؛ اما معنویت های نوظهور نظیر «اشو» و «کوئیلو» عشقی هوسناک و شهوت آلود را پیشنهاد می کنند. فطرت ما تشنه مشاهده عظمت، شکوه و جلال الهی و تجربه هیبت و خشیت در برابر آن است؛ اما «مرلین منسون» پاسخ آن را کلیپ ها و موسیقی هولناک بلک متال می دهد. ما شیدای پرستیدن هستیم؛ ولی «سای بابا» خود را خدای پرستیدنی و خالق هستی معرفی می کند.

«میلتون» پرکارترین محقق در حوزه جامعه شناسی ادیان می نویسد: «بیش از دو هزار فرقه معنویت گرا در آمریکا و بیش از دو هزار جریان معنویت جویی در اروپا است و درصد کمی از آن ها مشترکند».

در حقیقت با گذشت حدود چهل سال، قریب به چهار هزار مکتب و فرقه عرفانی و معنوی در جهان غرب شکل گرفته است. این جریان های معنویت گرا، طیف بسیار متنوعی را شامل می شوند که از عرفان ادیان ابراهیمی تا استفاده از موادمخدر و روابط آزاد جنسی را دربرمی گیرد. درواقع، هر چیز که به نوعی فرصت رهایی از چارچوب های جامعه مدرن و روگردانی از هنجارهای تمدن مادی و سرمایه داری را فراهم کند، معنویت شناخته می شود۱۱.

علیرضا مزروعی

۱) همتی، همایون؛ مجله کیهان فرهنگی، ش .۲۲۷

۲) دورانت، ویل؛ عباس زریاب، لذات فلسفه، ص .۴۲۱

۳) ظریفیان یگانه، محمدحسین؛ نشریه فرهنگ پویا، سال .۱۳۸۶

۴) همتی، همایون؛ سکولاریسم در بوته نقد، نشر و پژوهش معناگرا.

۵) آقاجانی، علی؛ روزنامه همشهری، ش .۳۵۶۳

۶) مظاهری سیف، حمیدرضا؛ کتاب نقد، ش .۳۵

۷) جعفری، محمدتقی؛ عرفان اسلامی، موسسه تدوین و نشر آثار علامه جعفری.

۸) مظاهری سیف، حمیدرضا، عرفان های سکولار، روزنامه رسالت، ۶/۵/.۸۷

۹) اشو، راز بزرگ، مترجم روان کهریز، تهران ۱۳۸۲، چاپ سوم، انتشارات نشر باغ نو.

۱۰) مؤمنی، سارا، خبرگزاری فارس، ۲۷/۲/.۸۷

۱۱) مظاهری سیف، حمیدرضا، ماهنامه موعود، ش .۸۹