بحث از یقین و معرفت یقینی در عرفان ، یکی از مباحث مشکل و دشواری است که از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و اهل عرفان بوده است.

دشواری بحث ، از این جهت است که معمولا کسانی در این باره بحث کرده و نظر داده اند که خود شخصا به آن از معرفت یقینی و شهودی رسیده و آنرا در خود لمس و تجربه کرده اند.

اما کسانی که هنوز به آن مرتبه از شناخت و معرفت عرفانی که از شهود قلبی و باطنی حاصل می شود نرسیده اند، تحقیق و بررسی در آن برای آنها کار مشکل و دشواری خواهد بود. و بدیهی است که این مشکل در داوری و قضاوت درباره نظرات اهل عرفان در این خصوص نیز سرایت می کند.

از اینرو در این نوشتار سعی شده است که با یک نگاه بیرونی ، دیدگاه های اهل عرفان درباره معرفت یقینی و شهودی طرح گشته و تا آنجا که بضاعت علمی این حقیر و ظرفیت رساله حاضر اجازه دهد ابتدا ماهیت و جایگاه معرفت یقینی در عرفان مطرح شده و سپس به ابزار، معیار و میزان صدق آن و مراتب و درجات آن اشاره خواهد شد.

در عرفان تعاریف مختلفی از یقین ارائه شده است و معمولا در تعریف یقین و تبیین ماهیت آن در عرفان ، تعابیر مختلفی بکار رفته است که این تعابیر در حقیقت وصف حالت درونی انسان است که از راه کشف و شهود حاصل شده است.

در التعریفات جرجانی آمده است: «یقین نزد اهل حقیقت و عرفان یعنی رویت عیان به قوه ایمان صورت پذیرد نه با حجت و برهان.

در تعریف یقین گفته اند: مشاهده غیب به صفائ قلب و ملاحظه اسرار به محافظت افکار آرامش دل به حقیقت چیزی رویت عیان تحقق تصدیق به غیب با از میان رفتن هر گونه شک و تردید نقیض شک رویت عیان به نور ایمان از میان رفتن هر گونه شک و تردید در اعتقاد به غیب علم حاصل شده پس از شک.»

از بیان فوق این نکته به دست می آید که هر چند تعبیر مختلف است؛ اما راه رسیدن به چنین مرتبه ای از شناخت و معرفت یقینی ، به وسیله کشف و شهود قلبی و در پرتو سیر و سلوک و ریاضت ، قابل وصول و ممکن است نه با برهان و استدلال عقلی به عبارت دیگر یقین عبارت است از: «ظهور نور حقیقت در حالت کشف استار بشریت به شهادت وجد و ذوق نه به دلالت عقل و نقل ، و مادام که آن نور از وادی حجاب نماید آن را نور ایمان خوانند.»

یقین طبق این بیان نیز از طریق کشف حجابهای شناختی حاصل می گردد نه از راه عقل و نقل یا استدلال و برهان و این کشف از راه دل است نه از راه دیده چون «یقین سطوع نور ازل است در دل.»

یعنی منبع و سرچشمه یقین قلب و دل است چرا که «هرگاه دیدگان بیند به دانش منسوب است و هر چه دلها داند به یقین منسوب است.» در رسایل شاه نعمت الله ولی آمده است: «یقین در بدایات صرف شهود حجاب علم است. و در احول غناست به استدراک از استدلال و به عیان از خبر و در حقیقت حق الیقین استیلای نور تجلی حقیقت است بر ظلمت رسم عبد و در نهایات فناست در حق الیقین از رسم خود به کلیت.»

ابن عربی درباره یقین آورده است: ان الیقین مقر العلم فی الخلد فی کل حال بوعد الواحد الصمد... ایشان در ذیل این ابیات ، ضمن اینکه یقین را وصفی برای همگان می داند، بیان می کند که انسان در اصل ، مضطرب و متزلزل است و از لحاظ حقیقتش ، یقینی ندارد چرا که او محل تجدد اعراض است در حالیکه یقین سکون است. و در خصوص انسانهای الهی می گوید: «انسانهای الهی در نفسشان جویای یقین هستند...»

از آنجا که منبع یقین ، دل است و یقین نیز در اینجا به معنای سکون و استقرار است از اینرو آخرین حالت ، که حد اعلای منازل عرفانی است نیز می باشد؛ چون سالک به مقام شهود نایل آمد و با چشم بصیرت ، حق را دید و نور الهی در چشمش تابیده و به مقام یقین نایل آمده است.

در جای دیگر آمده است: «یقین عبارت است از مکاشفه که این خود بر سه وجه می باشد:

۱) مکاشفه حقیقت به وسیله چشم در روز قیامت.

۲) مکاشفه قلب از طریق حقایق ایمان بدون هیچ حد و مرزی.

۳) مکاشفه آیات از راه اعجاز انبیاء و کرامات.»

همانگونه که در فلسفه و منطق ، آخرین حالت و کاملترین وضعیت ذهنی یا به عبارتی ابعاد فکری و معرفت شناختی انسان ، یقین می باشد، در عرفان نیز یقین کاملترین حالت و آخرین وضعیت و مرتبه ابعاد فکری و وجودی انسان است.

«یقین اصل و ریشه تمامی حالات است و تمام حالت ها به یقین منتهی می شود و یقین ، آخرین حالت و باطن تمامی حالت هاست و تمام حالات ، ظاهر یقین می باشند.

مرتبه نهایی یقین ، عبارت است از تحقیق تصدیق از راه غیب با از بین رفتن هر گونه شک.»

از اینرو از صدر الدین قونوی نقل شده است که: « مذهب اهل ذوق و عرفان این است که آنچه را از طریق کشف و شهود برای ما حاصل شود، اگر چه هیچ گونه برهان عقلی و نظری بر آن اقامه نشده باشد و از نظر اندیشه و استدلال قابل اثبات نباشد، غیر قابل تردید است.»

این نوع معرفت و شناخت را غزالی «علم مکاشفت و یا علم باطن» می نامد: «این نوع معرفت عبارت است از نوری که چون دل ، از صفات ناپسند تطهیر و تزکیه یافت ، در آن تجلی کند و از این تجلی ، امور بسیار کشف شود، اموری که زان پیش نامهایشان را می شنید و می پنداشت که آنها معانی مجمل و غیر واضح است و لیکن اکنون به معرفت حقیقی دست یافته ، آنها را به وضوح در می یابد.»

یقین نزد صوفیه ، معرفتی است ذوقی و آنکه با چشم ذوق در اشیائ و احوال عالم نظر می کند، ملاک قبولش تسلیم قلب است نه تصدیق عقل ، و کشف و شهود و الهام و اشراق در نزد وی بیشتر مقبول است تا برهان ، قیاس و استدلال و استقراء.

صوفی به مدد ذوق خویش به آنچه حق است و قلب او را به خضوع و تسلیم وا می دارد و او را از هر گونه شک و حیرت بر کنار می سازد نایل می آید و در پیچ و خم کوچه های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی شود.

حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بدون طی آن مرحله دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی دهد. اما برای کسی که به مشرب اهل ذوق راه یافت ، یقینی که از این طریق به دست می آید به مراتب قطعی تر و جازم تر از یقینی است که از اهل قال حاصل می شود.

از این رو صوفی وجود خدا را اثبات نمی کند بلکه آنرا احساس می کند. از نظر محی الدین عربی ، عقل نظری قادر به شناخت حقایق اشیای ما بعد الطبیعه و امور مربوط به آن نیست و انسان تنها با استمداد از کشف و شهود و تجلی انوار عرفانی که به نحو بساطت مشتمل بر جمیع حقایق است می تواند به معرفت یقینی نسبت به آنها دست یابد.

ایشان علم و معرفت را وجودی مجدد می داند که از سوی حق تجلی می یابد. در نظر وی ، اساس هستی «تجلیات» هستند، زیرا تجلیات انوار غیبی اند که در عرصه معرفتی ، فیض اقدسی هستند که افاده معرفت می نمایند و در عرصه وجودی ، فیض مقدسی اند که سبب تحقق این انوار و بروز آنها در عالم هستی می شوند.

بنابراین ، معرفت ، اشراق حق است. عرفا «بینش » عرفانی را بر دانش عقلی و فلسفی ترجیح می دهند و برای رسیدن به یقین در کشف حقایق همان معرفت و شهود را کافی می دانند.

به عبارت دیگر «صوفیه آنچه را به مدد حسن و عقل ظاهر دریافت می شود، عالم ظلمت و عالم خلق نیز می گویند در صورتی که در ورای این عالم ظاهر، به چیزی که باطن عالم است نیز قائلند و آن را عالم ملکوت و عالم نور و عالم امر می خوانند و بین این عالم و عالم ملکوت نیز عوالم متعدد قائلند و وجود این عوالم را حجاب قلب می دانند و لازمه معرفت واقعی را خرق این حجاب ها می پندارند و مکاشفات صوفیه در حقیقت عبارت است از آنچه به ادراک باطنی از این حجابها بیرون می آورند و البته این ادراکات را بیش از ادراکات حسی و عقلی موجب جزم و مایه یقین می شناسند و این است آنچه معرفت صوفیه و طریقه آنها را از معرفت حکما و اهل علم جدا می کند.

از نظر ابن عربی ، عقل در ادراک امور مستقل نیست و محتاج حس است. حس هم اقتضای طبیعتش این است که فراتر از مادیات و کائنات نرود و بدین ترتیب ادراک انسان را از حقایق و بواطن عالم کوتاه نمود.

آنجا که مولوی می گوید: «پختگی جو در یقین منزل مکن » یعنی به عقل و یقین حاصل از آن اعتماد نکن و عقل را همانند شک ، گذرگاه تلقی می کند نه اقامتگاه ، نکوهش برخی عرفا از جمله مولوی از عقل و معرفت حاصل از آن ، به جهت بی ارزش بودن عقل نیست بلکه از این جهت است که اغلب نتایج حاصل از عقل ، حالت خشک ، جهود و بی روح بودن آن است در حالیکه معرفت و یقین حاصل از شهود و عرفان همیشه همراه با صفای قلب و تهذیب نفس است.

ترجیح معرفت شهودی و عرفانی از شناخت عقلی نیز از این جهت است و اینطور نیست که علم و تعقل و اندیشه فی حد ذاته منفی باشد؛ چون این گونه از شناخت نیز مانند سایر نعمت های الهی فی حد ذاته نیکوست ؛ البته به شرطی که در جهت کمال و سعادت معنوی انسان باشد و اینجاست که مولوی در جای دیگر علم آموزی و تعقل را در همه حال ستوده و در تعریف همان دانش ها گفته است: خاتم ملک سلیمان است علم جمله عالم صورت و جان است علم.

ازنظر عرفا وصول مستقیم به حقیقت ، انسان مستقیما به مساحت حقیقت و اصل می گردد و آن را به طور شهودی در می یابد. یقین شهودی ، نوعی یافتن و دریافت مستقیم و بلا واسطه حقایق است از طریق سیر و سلوک قلبی در حالی که یقین حاصل از شناخت عقلی ، از راه تعلم و آموختن و درس و بحث و کتاب و تعلم حاصل می گردد.

عرفای اسلامی با الهام از کتاب و سنت ، راه رسیدن به این شناخت را سیر و سلوک قلبی و باطنی دانستند و معتقدند باید مراحل و منازلی طی شود تا دستیابی به آن میسر گردد و این نوع شناخت یقینی بر قلب انسان متجلی گردد، از قبیل مرحله یقظه ، توبه ، محاسبه ، انابه ، تفکر، تذکر، ریاضت ، و... در معرفت عرفانی شک ، تردید و سهو و نسیان راه ندارد امتیاز و شرف دیگر یقین عرفانی این است که در آن خطا و نسیان راه ندارد و مصون از اشتباه و شک و اوهام است.

چون معرفت عرفانی متکی به واقعیت است و انسان در شهود عرفانی با متن واقعیت اتصال پیدا کرده ، بلکه اتحاد می یابد، طبعا جایی برای تردید، شک و عدم اطمینان باقی نمی ماند.

وسعت قلمرو یقین عرفانی و محدودیت قلمرو یقین عقلی

برتری دیگر معرفت عرفانی بر معرفت عقلی در وسعت قلمرو شناخت عرفانی و در مقابل محدود بودن قلمرو شناخت عقلی است ؛ چرا که عقل نیز همانند سایر قوا و حواس که کار و کوششان محدود به حد و قلمرو قدرتشان است ، توانایی و قدرت عقل نیز محدود و محصور به حوزه و قلمرو و معیارها و مفاهیم و اصول و مبادی خویش است. در حالیکه حقایق جهان بسی وسیع تر از این قلمرو است.

همچنان که از چشم نمی توان انتظار شنیدن و یا از گوش انتظار دیدن داشت ، همچنین از عقل و اندیشه نیز نباید انتظار درک حقایق را داشته باشیم که تنها با شهود و استبصار باطنی قابل وصولند.

نتیجه ای که هر یک از ایندو شناخت به بار می آورند نیز متفاوت است چون معرفت عرفانی ، انسان را از جهان ماده و حوزه زمان و مکان می رهاند و به همین دلیل جز تعالی و تکامل وجودی و جوهری انسان ، هدف دیگری ندارد؛ در حالیکه یقین حاصل از عقل و استدلال از عوارض نفسی بوده و محصول درجه عادی وجود انسان است.

ابزار معرفت یقینی در عرفان

در مقابل حکما و فلاسفه که «عقل» را مهمترین ابزار برای رسیدن به یقین می دانند، عرفا و متصوفه «قلب» را ابزار شناخت حقایق و مرکز ادراک واقعیت ها معرفی می کنند و ادعا می کنند که در این عقیده به روش قرآن تاسی نموده اند؛ زیرا قرآن چنین نقشی را برای قلب تصویر کرده و آن را کانون ایمان ، یقین و مرکز فهم و تدبر صحیح قرار داده است.

قلب ابزاری است برای نوع خاصی از شناخت ها و الهامات که فوق عقل است و وسیله ای است برای وصول به حقایق که حس و عقل در آن راه ندارد.

مراد از قلب درنزد عرفا همین معناست. در تفاوت ادراکات عقلی با ادراکات قلبی آمده است: «تفاوت اول این است که آنچه را عقل از دور به صورت مفهوم کلی ادراک می کند، او (قلب) از نزدیک به عنوان موجود شخصی خارجی که دارای سعه وجودی است مشاهده می نماید.

تفاوت دوم که نتیجه تفاوت اول است این است که عقل به دلیل انحصار در حصار درک مفهومی از ادراک بسیاری از حقایق عاجز است اما قلب به دلیل ادراک شهودی بر بسیاری از اسرار کلی و بلکه جزیی عالم نیز آگاه می گردد.»

از اینرو در تفاوت یقین منطقی و یقین عرفانی می توان گفت که اولی با استدلال و از طریق اکتساب حاصل می شود، دومی از راه یافتن و وجدان یا به عبارتی اولی نوعی دانستن است و دومی نوعی وجدان.

اولی علم الیقین است و دومی حق الیقین و عین الیقین.

بنابراین یقین عرفانی با تحقق حقیقت عبودیت و بندگی و طی مراحل و منازل سیر و سلوک قلبی به صورت الهامات و اشراقات قلبی برای انسان آشکار می شود.

چنانکه امام صادق (ع) می فرماید: «فان اردت العلم فاطلب فی نفسک حقیقه العبودیه.» «اگر طالب علم و معرفت هستی ، طالب حقیقت عبودیت باش» بر خلاف علم و یقینی که با آموختن و تعلیم و تعلم حاصل می گردد.

در روایات «قلب» منبع و مصدر اصلی همه شناخت ها، آگاهی ها، شعورها و احساسات معرفی شده است ، چنانکه قرآن آنچه را «دل و قلب» می نامد در واقع همانند دریایی است که مجموعه اندیشه ها و آگاهی ها و شعورها و عواطف و احساسات و عشق ها و غیره در حکم رودها و نهرهایی هستند که همه در یک مرکز به هم می پیوندند، حتی خود عقل نیز یکی از رودهایی است که به این دریا متصل می شود.

حضرت علی (ع) در بیانی زیبا و دقیق می فرماید: «قلب چشمه جوشان حکمت و حس شنوایی محل و مدخلی است که چشمه قلب از آن تغذیه می شود».

از این قبیل روایات استفاده می شود که علم و معرفت یقینی حاصل از قلب به عنوان سر چشمه و منبع اصلی سایر علوم و شناخت هاست و چنین علمی قوی تر، خالص تر، و روشن تر از سایر دانش هاست.

توسط غلامرضا دهقانپور

http://mastor.blogfa.com